مدتي طول کشيد تا هري تشخيص دهد جايي
که هرميون او را مي برد منزل دورسلي ها نيست.از ميان کوچه ها مي گذشتند.در مقابل
چشمان حيرت زده عابران هرميون بازوي هري را دور گردنش حلقه کرده بود و او را با خود
مي برد. از ميان کوچه هاي تاريکي مي گذشتند که هري تا به حال پا به آنها نگذاشته
بود. هرميون ناگهان در يکي از خانه ها را باز کرد ولي بر خلاف انتظار هري پشت در
کوچه ديگري بود.کوچه از هر دو طرف بسته بود و خانه هاي نيمه ويرانه آن را احاطه
کرده بود.در ميان کوچه بوی چوب سوخته و دود مي آمد.هرميون در مقابل در خانه ديگري
ايستاد با احتياط به اطرافش نگاه کرد.کليدي
را از جيب درآورد اول سه دور در جهت عقربه هاي ساعت و بعد دو دور برعکس چرخاند. در
با غژ غژ بلندي باز شد، پشت در فقط يک خانه معمولي ولي به شدت آشفته بود.درست در
برابر در ورودي آيينه بلند و قدي بزرگي بود که هري تصوير خود و هرميون را در آن مي
ديد.
هرميون چوبش را درآورد به آيينه زد و
گفت : ريفلکتا رييلا !
آيينه پر از امواج آبي رنگ شد ولي
تصويري در آن ديده نميشد. هرميون با صداي بسيار آرامي گفت : ما رو ببر به بارو.
حالا هري دوباره تصويرش را در آيينه
مي ديد ولي جايي درست پشت سرشان اثري از در ورودي نبود . چيزي که داشت در آيينه شکل
ميگرفت آشپرخانه ويزلي ها بود.
هرميون گفت : بيا هري بايد بريم. و بي
درنگ پا به ميان آيينه گذاشت.
از اتفاقات بعدي خاطرات مبهمي داشت.
وقتي در آن سوي آيينه از آيينه بيرون آمدند در آشپزخانه ويزلي ها بودند.هرميون او
را روي يکي از صندلي ها رها کرد.تصاوير نامفهومي از خانم ويزلي ، رون ، بيل ، جيني
و مردي غريبه به ذهن هري مي آمد.زمانيکه چشمانش را گشود خود را در اتاق رون يافت.در
اتاق کسي نبود، پنجره باز بود و هواي مطبوعي به درون مي خزيد.هري احساس مطلوبي داشت
. ريه هايش را از هواي تازه پر کرد،سينه اش نمي سوخت.
در اتاق باز شد و خانم ويزلي آهسته به
درون خزيد ولي وقتي هري را بيدار يافت خنده کوتاهي کردگفت:فکر کردم خوابي نمي
خواستم بيدارت کنم.حالت چطوره؟ به نظر مي آيد که حالت خوب باشه. هري سرش را به
نشانه موافقت تکان داد.
_بله ممنونم.
خانم ويزلي با چهره نگراني در کنار او
نشست و گفت : نبايد اين کار را ميکردي حداقل به کسي خبر ميدادي! هري منظور خانم
ويزلي را درک نمي کرد .خواست چيزي بپرسد که خانم ويزلي گفت : حالا ديگه فراموشش کن
! دراز بکش و فقط استراحت کن.
خانم ويزلي بي معطلي اتاق را ترک کرد
. هري دراز کشيد و به پرده که هر از چند گاهي با وزش نسيم به حرکت در مي آمد نگاه
کرد. سرش تير کشيد. هنوز مدت زيادي نگذشته بود که رون و جيني با نوک پا به درون
اتاق آمدند.جيني در حاليکه انگشتش روي بينيش گرفته بود و مرتب هيس هيس مي کرد کنار
تخت هري نشست .
هري با لبخند پرسيد: اين کارها براي
چيه؟
جيني گفت: مامان ممنوع الملاقاتت
کرده!
رون کمي جلوتر اومد آهسته گفت: تو که
حالت خوبه ؟ نه؟
_ آره ممنون . تو چطوري؟ چه اتفاقي
افتاد؟ من چطوري به اينجا اومدم؟
_هرميون تو رو آورد .وقتي آوردت
حالت خوب نبود .بيچاره هرميون خيلي ترسيده بود.
جيني گفت: هرميون حق داشت. همه ما
ترسيده بوديم.
هري پرسيد :ولي براي چي ؟ من فقط کمي
احساس ضعف مي کردم .
رون خنده کوتاهي کرد و گفت: فقط همين؟
ميدوني چند وقته که تو اين اتاق بيهوش بودي.
هري سرش را بعلامت نفي تکان داد .رون
ادامه داد: چهار روز اول تو بيهوشي مطلق بودي.بعدهم که فقط گاهي اوقات به هوش مي
اومدي . بيل
,
مامان و پاپا به
نوبت بالاي سرت کشيک ميدادند و هر چند ساعت يک بار سعي ميکردند بيدارت کنند تا براي
هميشه نخوابي.اصلا نميگذاشتند ما به اين اتاق بيايم تا ديشب که مامان گفت خطر از
سرت گذشته.
هري نمي فهميد آنها از چه صحبت ميکنند
او احساس ميکرد حداکثر يک روز خوابيده است احساسي که از بيماري اش داشت مثل احساس
يک سرماخوردگي
ساده بود نه بيشتر.
هري گفت : ولي من فکر مي کردم يک
سرماخوردگي يا سردرد ساده باشه.
جيني کمي روي تخت جابجا شد و گفت
:مامان هم اول همين حدس را مي زد .درست وقتي با هرميون اومدي مثل کسي که دويده باشه
نفس نفس مي زدي.بعد کم کم نفس هات آرام تر شد همه فکر کرديم داره حالت خوب ميشه ولي
موضوع بدتر شد وضعيت به جايي رسيد که به ندرت نفس ميکشيدي.
رون ادامه داد: بيل رفت و آقاي آدامز
پير رو آورد اون خانه اش به اينجا نزديکه . يک روزي درمانگر خوبي بوده تا اينکه
ديگه باز نشسته شد. ما هنوز هم وقتي اتفاقي ميافته اول از اون کمک ميگيريم . بعد از
اومدن اون ديگه نميدونم تو اين اتاق چيکار کرد ولي بعد از يکساعت بيرون اومد و گفت
که زنده ميموني!
هري گفت : ولي چرا ؟ منظورم اينه که
چرا من اين جوري شدم.
رون پاسخ داد : ظاهرا در استفاده از
افسون رويا زياده روي کرده بودي.
هري پرسيد: در استفاده از چي؟
_افسو.......
_رون ويزلي!
خانم ويزلي در حاليکه دستش به کمرش
بود و در قاب در ايستاده بود غريد:مگه به شما نگفتم بودم حق نداريد به اين اتاق
بيايد! بيرون! سريع هردوتون !
بعد در حاليکه به تخت نزديک ميشدگفت:
هرميون تو آشپزخانه داره همه کارها رو تنهايي انجام ميده .فکر کردم شما سه نفر
قراره با هم کارها رو انجام بديد.
رون و جيني با دستپاچگي اتاق رو ترک
کردند.خانم ويزلي بالاي سر هري آمد دستش را به پيشاني او گذاشت و دماي بدنش را
اندازه گرفت بعد لبخندي زد و گفت :خوبه.چيزي مي خوري برات بيارم؟
هري احساس گرسنگي نمي کرد .
_ نه.ممنوم خانم ويزلي.
خانم ويزلي دولا شد تا از درون کشو
چندتا ملحفه تميز در بياره.هري ادامه داد: خانم ويزلي ! افسون رويا ...يعني در
حقيقت من اصلا به ياد نمي آورم که از افسون يا چيز ديگري استفاده کرده باشم.
خانم ويزلي نگاه متعجبي به او انداخت
ولي بعد گويي چيزي را به خاطر آورد چون بلافاصله سرش را در کمد کرد و مشغول
جستجو شد .وقتي سرش را بيرون آورد بدون توجه به چيزي که شنيده بود گفت:ولي بايد
چيزي بخوري .
و بعد بلافاصله اتاق را ترک کرد و در
را پشت سرش بست.