هري خيره به سقف نگاه مي کرد. به سختي نفس مي کشيد.سينه اش دوباره مي سوخت. کسي در سرش فرياد زد. آشکارا مي لرزيد .به راحتي فرصت ديدن مادر و پدرش را از دست داده بود. تلاش کرد از جايش بلند شود ولي کار آساني نبود.اتاق دور سرش مي چرخيد.هدويگ از ميان پنجره اي که او باز گذارده بود به درون خزيد. با بالهايي که در هوا تکان مي داد مي خواست به هري بفهماند خبر مهمي دارد.هري يادداشت را از پاي هدويگ باز کرد.فقط حاوي يک جمله بود ساده ومختصر:

                                  يکشنبه ساعت 10 صبح در منزل بمان

   اثري از نام فرستنده نبود.هري خط رون را مي شناخت ولي منظور او چه بود؟ او بايد منتظر چه چيزي مي ماند.فردا يکشنبه بود و تا صبح چيزي نمانده بود. خيلي زود همه چيز مشخص مي شد.به رويايش مي انديشيد.آيا ممکن بود چيزهايي که ديده بود بخشي از خاطرات کسي باشد؟ کسي مثل خاله پتونيا! ولي او چگونه به خاطرات فرد ديگري راه يافته بود؟هري سعي مي کرد ذهنش را از اين افکار خالي کند . به آرامش نياز داشت . به يک خواب عميق ولي بدون رويا  


هري صبح تقريبا ساعت نه و نيم از خواب برخاست. تغييري در حالش ايجاد نشده بود.سرش تير مي کشيد. آماده شد و از پله ها پايين رفت.خود را روي پله ها مي کشيد . تمامي وجودش مي سوخت . مجبور بود پايين بيايد پيغام ديروز رون بوي خطر مي داد.اگر رون اينجا مي آمد غوغايي برپا مي شد.دورسلي ها آماده بودند تا ماهيت اصلي شان را در برابر يک ويزلي مو قرمز تماما به نمايش بگذارند.هري پايين آمده بود تا در صورت لازم جلوي دورسلي ها را بگيرد.روي يک صندلي نشست و سرش را در ميان دستانش فرو برد.

ساعت ده شد. درست راس ساعت ده صداي زنگ در بلند شد. دادلي به سمت در رفت ولي هري حرکتي نکرد. انديشيد ويزلي ها از هر جا بيايند از در نمي آيند.چند ثانيه بعد دادلي که تا بالاي گوشهايش سرخ شده بود در ميان سالن ظاهر شد. دادلي با کلمات بريده اي به خاله پتونيا فهماند دختر جواني مي خواهد هري را ببيند.هري که انگار با شنيدن اسم خودش بيدار شده بود به زحمت به خودش تکاني داد و از صندلي جدا شد.تنها کسي که به ذهنش مي رسيد جيني خواهر رون بود.خاله پتونيا با خشم گفت: خوب مي دونم سر يکي ديگه از اون آدم هاي چوب به دست  چه بلايي بيارم.

کار از کار گذشته بود قبل از اينکه هري حرکتي بکند او با شتاب به سمت در هجوم برد.وقتي هري به پشت در رسيد از پشت هيکل دادلي و مادرش نميتوانست هويت او را تشخيص دهد.خاله پتونيا جوري با او صحبت ميکرد گويي يکي از همسايه ها پشت در بود.هيکل گوشتالود دادلي کنار رفت و هري ، هرميون را شناخت.ظاهرا مطالعه آداب رسوم موگل ها به او قدرت خاصي در رام کردن خشم خاله پتونيا داده بود.هري از ديدن او واقعا خوشحال بود به قدري که سردردش را کاملا فراموش کرده بود.وقتي آندو خانه را به قصد قدم زدن ترک کردند در اولين پيچ به سمت خيابان مگنوليا پيچيدند.هري به هرميون نگاه کرد از لباس و رداي جادوگري خبري نبود درست مثل همه دخترهاي موگل ديگر بود.  موهايش را جمع کرده بود و لبخند شيريني چهره اش را زيباتر مي کرد.همانطور که راه مي رفتند هرميون بي وقفه حرف مي زد.

_هري! هري! باورت نميشه.اين بهترين موقعيت بود. مامان و بابا براي يک کنگره دندان پزشکي در اتريش مجبور شدند زودتر بروند. آنها يک نامه براي خانم ويزلي فرستادند واز او درخواست کردند اجازه دهد تا پايان تعطيلات نزد آنها بمانم.من و رون تصميم گرفتيم تو را غافلگير کنيم. رون پيشنهاد اون پيغام را داد خودش هم دلش مي خواست بياد، ولي حدس زد دورسليها زياد از ديدنش خوشحال نمي شوند.واي هري نمي دوني. يه مسير عبوري جديد پيدا کرديم از پودر فلو بهتره ، عالي و مستقيم از پريت درايو تا بارو.هري تو حالت خوبه؟

هرميون تازه متوجه چهره او شده بود.

هري خوشحال بود و گفت:آره ممنونم فقط کمي سرم درد ميکنه. رون چطوره؟ چه کار مي کنه؟ فکر نمي کردم به اين زودي ببينمت.

هرميون اصلا حرفهاي او رانشنيده بود.

_رنگت پريده پيشونيت عرق کرده . بيا يه جا بنشينيم.

روي يکي از صندلي هاي پارک نشستند. جاي خلوتي بود.نسيم ملايمي مي وزيد.هرميون هنوز شوق داشت. با نگاه مشتاقي گفت: دلم براي هاگوارتز خيلي تنگ شده.

ولي هري اصلا حال مساعدي نداشت. تمام قدرتي را که با ديدن هرميون بدست آورده بود دوباره از دست داده بود.چشمانش تطابق نداشت سينه اش به شدت مي سوخت و سردردش شديدتر شده بود.هرميون با نگراني گفت:تو حالت خوب نيست . داري مي لرزي . بيا بريم بايد تو رو  هر جور شده به خونه برسونم.

خانه براي هري واژه خوشايندي  نبود. ترجيح مي داد بميرد ولي با اين حال نزد دورسلي ها بازنگردد. هرميون بازوي هري را گرفت و از او خواست تا بلند شود. هري بلند شد ولي تعادل نداشت هرميون با نگراني به بازوي او چنگ زد و او را با خودش راهي کرد.

سخن نويسنده

صفحه دوم

© 2003  Aryany.com , All rights reserved