ساحره با لبخندي گفت:چرا يکي از اونها رو امتحان نمي کنيد؟سپس
يکي از شال گردن هاي قرمز رنگ را برداشت کف دستش آن را لمس
کرد سرش را نزديک برد و در حاليکه با لبخند به رون نگاه مي
کرد نجوا کنان به شال گردن گفت:گوش کن پاپي اين آقاي جوان
بدشون نمياد تو رو امتحان کنند چرا بهشون نشون نميدي که چقدر
نرم وگرمي؟
شال گردن از کف دست او بلند شد در هوا چرخي زد و به نرمي روي
شانه هاي رون نشست و با لطافت خاصي دور گردن رون پيچيد. کمي
از گردن بيرون مانده بود پاپي خودش را بالاتر کشيد و
و خود را حافظ گردن او کرد. رون دستي به شال کشيد و گفت: خيلي
نرمه!
شال گردن که انگار غلغلکش آمده بود اندکي لرزيد. هرميون گفت:
بله خيلي نرمه و خيلي قشنگ ولي متاسفانه به درد ما نمي خوره.
شال گردن با ناراحتي از دور گردن رون رها شد و روي شانه او
افتاد.
ساحره با همدردي پرسيد: رنگش نظرتون رو جلب نکرد؟
_ نه موضوع رنگش نيست. موضوع اينه که اين واقعا کوچيکه.
ساحره که لبخند از چهره اش محو نميشد گفت:البته حق با شماست.
ما شال هاي بزرگتري هم داريم. فقط به من بگيد دوست شما چند
سال دارند و قدشون چقدره؟
_خوب اون تقريبا دو برابر شما قدشه و پهنايش هم شايد به چهار
برابر شما برسه.
پاپي با هراس از روي شانه رون بلند شد به سرعت در هوا تا شد
و روي دسته B3
نشست.
ساحره با لبخند لبش را گزيد: پس شما واقعا دوست بزرگي داريد.
ولي خوب من فکر ميکنم هنوز يکي باشه که به درد شما بخوره.
ساحره نگاهي به بالاترين رديف انداخت. رديف تقريبا به سقف
چسبيده بود سپس با صداي بلندي گفت: راشل تو که شنيدي دوست
اين آقايون و اين خانم کاملا براي تو مناسبند.حالا مثل يک
دختر خوب بيا پايين.
اندکي گذشت ولي اتفاقي نيفتاد. ساحره با لحن جدي تري گفت :راشل
تو که نمي توني تا ابد منتظر اون آقا بموني.حالا خيلي سريع
بيا پايين و مجبورم نکن از چوبم استفاده کنم.
بازهم اتفاقي نيفتاد ساحره با چوبش به رديف آخر اشاره کرد
و گفت: پتري پانتا . شال گردني بزرگ پشمي و سفيد رنگ
از درون قفسه به پايين پرتاب شد و در ميان پيشخوان پهن شد.همراه
با پايين آمدن او موج عظيمي از گرد و خاک نيز به پايين کشيده
شد.ساحره که سعي مي کرد با حرکت دستش گرد و خاک را دور کند
گفت: خوب اين راشله! شال گردن به قدري بزرگ بود
که فضايي معادل يک کت بزرگ را روي ميز اشغال کرده بود.هري
دستش را جلو برد تا او را لمس کند شال گردن عقب کشيد اندکي
در هوا بلند شد و محکم روي دست هري کوبيد.سپس عقب تر رفت و
از آنها فاصله گرفت.ساحره با بدخلقي گفت: راشل رفتارت خيلي
بد بود.
رون گفت: خوش خلق ترشو ندارين؟
_ نه متاسفانه اين آخرين دونه است که از اين سري برامون باقي
مونده. ولي اگه شما بخوايد تخفيف قابل توجهي به شما مي ديدم.
هرميون پرسيد: چرا اينطوري ميکنه؟
_ميخواهد شما نخريدش.
_ولي چرا؟
_ خوب حقيقتش اينه که دو سال پيش يه مرد خيلي بزرگ....
ساحره که داشت سعي ميکرد با دستانش بزرگي مرد را نشان دهد
ادامه داد: تقريبا تو همين اندازه هاي دوست شما .اون مرد قصد
داشت راشل رو بخره در حقيقت خيلي هم از راشل خوشش اومده بود.
راشل هم کاملا راضي به نظر ميرسيد ولي متاسفانه پولش خيلي
کم بود در نتيجه رفت تا بعدا برگرده و راشل رو با خودش ببره.دو
سال گذشت همه دوستان راشل به فروش رفتند راشل تنها و اخمو
اون بالا موند و با همه مشتري ها همين کارو کرد تا کسي خيال
بردن اون به سرش نزنه.نميدونم تا کي مي خواهد به اين کارش
ادامه بده ....
چيزي از ذهن هري گذشت. هري که مي دانست رون و هرميون
هم به چيزي که او مي انديشد فکر مي کنند گفت : اون مرد چه
شکلي بود؟
ساحره که سعي مي کرد همه چيز را به ياد آورد گفت:اون خيلي
بزرگ بود و ريش خيلي بلند و پرپشتي داشت و موهاش هم فکر کنم
مثل ريشش مشکي بود .فکر کنم کسي او را هابريد صدا کرد.
هري مشتاقانه گفت: هاگريد!
_ بله، بله، فکر مي کنم همين بود.ولي ببينيد اگه شما راشل
رو بخواهيد فکر کنم بتونم تا پنجاه درصد هم بهتون تخفيف بدم.
فکر نمي کنم با اين قيمت بتونيد ....
هري به ميان صحبت هاي ساحره پريد و گفت : ما راشل رو مي بريم.
ساحره با لبخند رضايت بخشي گفت: پس براتون مي بندمش.
ولي اين تازه اول دردسر بود. راشل به هيچ قيمتي حاضر نمي شد
او را بسته بندي کنند، مرتب کاغذ ها رو پاره مي کرد.هرميون
عقب رفت وگفت : اينطوري فايده نداره همه بريد عقب.هرميون چوبش
را به سمت راشل گرفت: پتري فيکوس توتالوس.
راشل در هوا ساکن شد و بعد به نرمي يک پر روي ميز پهن شد.ساحره
با وحشت به هرميون نگاه کرد.
_ نترسيد افسون دست و پا قفل کن بود.
بعد از بسته بندي راشل ، هري به قدري خسته بود که فقط به برگشتن
به خانه مي انديشيد.