فصل سوم صفحه دوم

ماگيتون دوباره کلاه کاسه اي شکلش را برداشت و شروع به خاراندن موهايش کرد ظاهرا مشغول فکر کردن بود.بعد قاطعانه کلاه را روي سرش گذاشت وگفت : نه.

رون پوزخندي زد و گفت: چقدر بد شد! حيف اين استعداده که اين طوري به هدر بده . چطوره شبهاي يکشنبه يک برنامه تو هاگزميد بذاري از من بشنو رفيق پول خوبي به چنگ مياري.

ماگيتون با خونسردي پاسخ داد : نه آقاي ويزلي من هرگز در عمرم اين کار را انجام نخواهم داد بعلاوه با دوست شما پرفسور تره لاني هم آشنا نخواهم شد.

هري پرسيد : منظورت چيه که ميگي آشنا نخواهي شد؟ تو که نمي خواهي بگي يه پيشگويي..

_نه آقاي پاتر من فقط از حال گذشته و آينده خودم خبر دارم.

هرميون پرسيد : چطور ميتوني اين کارو انجام بدي؟

_ من کار خاصي انجام نميدم.ما کوتوله ها از روزي که به دنيا مي آييم به خوبي ميدانيم چه آينده اي در انتظارمونه با چه کسي ازدواج مي کنيم و کي از دنيا مي ريم.

_در اين صورت تو از کجا مي دوني رداي من بيست روز ديگه لک مي شه؟

_من اينو از دابي خواهم شنيد.

هري پرسيد : تو دابي رو ميشناسي؟

_ هنوز نه آقاي پاتر ولي به زودي با او آشنا خواهم شد.

هرميون گفت: هنوز نگفتي مارو از کجا مي شناسي؟

_ به زودي با شما آشنا خواهم شد.

رون پرسيد:و افتخار اين آشنايي کي و کجا نصيب ما مي شه؟

_امسال .تقريبا مي تونم بگم بعد از کريسمس.و اما در مورد جايش بايد بگم فکر ميکنم يک سلول کوچک بايد باشه.

هري گفت: منظورت از يه سلول کوچيک زندانه؟

رون خنديد و گفت: خوبه! عاليه! پس قراره ما يه زندان دسته جمعي هم بريم نکنه يه سفر علمي آموزشيه؟ يا شايد هم قراره به گرين گوتز دست برد بزنيم؟ خوب ديگه چي؟

_ نه آقاي ويزلي اين يه زندان دسته جمعي نخواهد بود . شما براي خداحافظي با آقاي پاتر به زندان خواهيد آمد.

رون که ديگر نمي خنديد گفت: فکر نمي کني داري زياده روي مي کني؟

هرميون نگاهي به هري انداخت و گفت : ماگيتون اگه تو قراره تو زنداني باشي که آقاي پاتر رو به اونجا ميبرند پس حتما مي دوني جرم ايشون چي خواهد بود؟

_  من چيزي دراين مورد از ايشون نخواهم پرسيد ولي مي دونم قرار بر اين خواهد بود که صبح روز بعد از ملاقات شما ايشون رو به آزکابان منتقل کنند.

هري متوجه شد صورت هرميون درجاتي رنگ پريده تر به نظر مي آيد.

_مي توني به من بگي آقاي پاتر رو به آزکابان مي برند يا نه؟

_نه دوشيزه گرنجر من همون شب از زندان خارج خواهم شد و چيزي در اين مورد نخواهم فهميد.

رون با خشم گفت: تمومش کن .هرميون معلومه چت شده ؟ اگه چند دقيقه ديگه به اين مهلت بدي برات تعريف ميکنه که طالع نحس رو تو صورت هري مي بينه و احتمالا قراره قبل از عيد پاکم يکي جمع ما رو ترک کنه؟

هرميون چيزي نگفت و در حاليکه ردايش را به سينه مي فشرد برگشت تا برود و با صداي آرامي گفت:ممنون ماگيتون.

ماگيتون چند قدم دنبال هرميون دويد .

_دوشيزه گرنجر!

هرميون برگشت. ماگيتون لبخندي زد و صورت شرمسارش را پايين آورد.

_ من دوست دارم به شما کمک کنم. دوشيزه گرنجر! به زودي روزي فرا خواهد رسيد که بايد بين دو نفر انتخاب کنيد.

ماگيتون سرش را بالا آورد و با لحن گرم و اميدوار کننده اي گفت :مطمئن باشيد . اصلا نترسيد. انتخابتان درست است.

سپس رو به هري کرد وگفت:بي صبرانه انتظار ديدارتان را ميکشم.

کسي فرصت نکرد چيز ديگري بگويد چون ماگيتون اين بار با برداشتن کلاهش ناپديد شد.

_گرنجر انتخاب کردن بين دو تا اشغال نبايد زياد کار سختي باشه. هر چند اگه يه کم صبر کني فقط يکي باقي مي مونه.

 مالفوي درست پشت سرشان بود .ملاقات با مالفوي چيزي نبود که باعث خوشحالي  هيچ کدام از آنها بشود.هري اندکي جلوتر رفت و گفت:

_چقدر از ديدنت خوشحالم مالفوي !

مالفوي پوزخندي زد و گفت: جدا ولي من اصلا خوشحال نيستم.

هري اضافه کرد: پس چرا گورتو گم نمي کني؟

مالفوي که جمله هري را نشنيده گرفته بود گفت: راستي به چه جرمي قراره بندازت گوشه ازکابان.؟

 هري لبخندي زد و گفت: واقعا دوست داري بدوني؟

در کمتر از دو ثانيه هري چوبش را زير گردن مالفوي گرفت و گفت: به جرم از بين بردن يه اسليترين بوگندو مثل تو مالفوي.

مالفوي بعد از اينکه خودش را از چنگ هري نجات داد گفت:زبون درازي داري پاتر. به زودي کوتاه ميشه.ازکابان کوتاهش ميکنه.

سپس در حاليکه دور ميشد اضافه کرد:بلک هم زبون درازي داشت پاتر.اينطور نيست؟ سپس با لحن متاثري اضافه کرد: ولي بيچاره فرصت نکرد ازش استفاده کنه.

رون مجبور بود براي جلوگيري از حمله هري به مالفوي بازوي هري را محکم نگاه دارد.چيزي درون رگهاي هري مي جوشيد که گرمايش را زير پوستش احساس ميکرد.رون در حاليکه هري را به دنبال خود ميکشيد گفت: بهتره ديگه بريم معلوم شد اين کوتوله مسخره اين مزخرفات رو به دستور چه کسي سرهم کرده بود.بعد به هرميون نگاه کرد گويي منتظر بود او هم حرفش را تاييد کند .ولي هرميون چيزي نگفت فقط در سکوت به دنبال آنها مي رفت گويي در حال مرور چيزي در ذهنش بود.مدتي در ميان مغازه ها قدم زدند تا متوجه غيبت هرميون شدند. هري که با تعجب به اطرافش نگاه ميکرد پرسيد :هرميون کجا رفت؟

رون به چند متر آنطرفتر جلوي ويترين يکي از مغازه اشاره کرد: اونجاست.رون و هري خودشان را به او رساندند.هرميون به داخل ويترين اشاره کرد و گفت:فکر نمي کنيد بهتر باشه ما يه هديه براي هاگريد بگيريم.

هري به محتويات درون ويترين نگاه کرد.

_ ولي چي بايد براش بخريم؟

رون گفت:يه شال گردن گرم ونرم براي کريسمس چطوره؟

هرميون با ذوق گفت : دقيقا رون منم به همين فکر مي کردم

هري گفت: فکر خوبيه پس بهتره بريم تو.

مغازه اي که وارد آن شده بودند درست مثل يکي از عادي ترين فروشگاه هاي پوشاکي بود که هري در لندن ديده بود.رون به سمت ساحره جواني که پشت يکي از پيشخوانها ايستاده بود رفت.ساحره با خوشرويي پرسيد: چه کمکي از دستم بر مياد؟

_ما به يه شال گردن خوب و نرم براي يکي از دوستانمان مي خواستيم.

ساحره با چوبش ضربه اي به پيشخوان زد و گفت:همه ستونهاي        …  B1 ، BB3        

در برابر چشمان هري رون وهرميون سه دسته شال گردن در انواع طرح ها و رنگ ها ظاهر شدند.هرميون نزديک تر  رفت و آنها را با دقت بررسي کرد .بعضي از آنها واقعا نرم وزيبا بودند.

 

صفحه اول
 
صفحه سوم

© 2003  Aryany.com , All rights reserved