يک هفته بعد رون ، هري و هرميون براي تهيه وسايل مدرسه سري
به کوچه دياگون زدند. وقتي کتابهايشان را از فلوريش وبلاتز
تهيه کردند ، تصميم گرفتند سري به بستني هاي فلورين فورتسکيو
بزنند. دور ميز کوچکي حلقه زدند هرميون نگاهي به نامه هاگوارتز
انداخت.پيغام مختصري که هرسال قبل از شروع سال تحصيلي آنها
را به مدرسه فرا مي خواند.تاريخ مراجعت اول سپتامبر بود يعني
درست يک هفته ديگر.ضميمه نامه ليستي از کتابهاي مورد نياز
براي سال جديد به چشم ميخورد.رون داشت کتابها را بررسي مي
کرد روي جلد يکي از کتابها نوشته شده بود "قدرت ويرانگر"
اثر البرتو خوزينو.رون پرسيد: اين مال چه درسيه؟ هرميون بدون
آنکه نگاهي به نامه هاگوارتز بيندازد گفت : دفاع در برابر
جادوي سياه.
_يعني يه معلم جديد؟
_بايد همين طور باشه.
_هي اينجا رو نگاه کنيد نويسنده اين کتاب مال حداقل ده قرن
پيشه تا حالا بايد فسيل شده باشه.کي ممکنه يه همچين کتابي
رو براي تدريس پيشنهاد کنه ؟ يه روح ديگه مثل بينز؟ شرط مي
بندم معلم امسال از اون پيرهايي باشه که به زحمت شاگرداشو
از ستون ديوار تشخيص ميده.
_ رون ! قدرت ويرانگر کتاب معروفيه. به علاوه اين اصلا درست
نيست که تو در مورد استادهاي سالخورده اين طور حرف بزني دامبلدور
هم سن زيادي داره ولي کفايت قدرت و تدبيرش رو هنوز هيچکدام
از جوانتر ها ندارند و با وجود همه اين حرفها اون تو رو که
به نظر من با ستون هيچ فرقي نداري به خوبي تشخيص ميده.
هري بدون توجه به گفتگوي آندو به رويايي که ديده بود مي انديشيد.
آفتاب روي موهاي رون افتاده بود و موهاي قرمز رنگش زير نور
خورشيد تلالوي خاصي يافته بود. هري احساس مي کرد هوا به شدت
گرم شده است .شدت تابش خورشيد به نظر چندين برابر مي آمد.
چشمانش را تنگ تر کرد تا بتواند اطرافش را بهتر تشخيص دهد.
چيزي که مي ديد به نظر باور نکردني مي آمد.
درست در ميان صحراي بي انتهايي ايستاده بود که در مسافتي دورتر
چيزي شبيه يک هرم و آدمهايي را مي ديد که به درون هرم
مي روند. هري به سرعت خودش را به آنها رساند.حالا ميتوانست
رون را تشخيص دهد. ولي او اينجا چه مي کرد؟ سعي کرد
با حرکت دستش او را متوجه خود سازد ولي رون بي توجه به او
با جيني وارد يکي از مقبره ها شد. هري متوجه شد علاوه بر رون
تمام خانواده او هم آنجا هستند. يک فکر به سرعت از ذهن هري
گذشت . رون چند سال پيش با خانواده اش براي ديدن اهرام به
مصر رفته بودند وحالا او هم در کنار آنها بود و اين مي توانست
فقط يک معني داشته باشد.هري داشت در ميان خاطرات رون قدم ميزد.
پشت سر رون وارد هرم شد از تونل تو در تو گذشتند . پيرمرد
خميده اي به دنبال آنها مي آمد و براي آنها توضيحاتي مي داد.
هر چي جلوتر ميرفتند هري بيشتر به اين فکر مي افتاد که دارند
مسير را گم مي کنند ولي آنها با اطمينان کامل به دستور پيرمرد
جلو مي رفتند.پيرمرد با صداي لرزاني به تصاويري که بر روي
ديوار کشيده شده بود اشاره کرد. تصاوير مردان با لباسهاي بلندي
را نشان ميداد که دستانشان را به شکل ضربدر جلويشان نگه داشته
بودند انگار چيزي از نوک انگشتانشان جريان داشت و به سمت بيننده
ميرفت.هري صداي پيرمرد را شنيد که با لحن قدرتمندي چنين مي
خواند:
نفرين...نفرين
بر آنانکه پاي بر حريم مقدس مي گذارند. نفريني آسماني نفرين
مرگ ودرد.
_هري منظورت چيه؟
_چي؟
هرميون ادامه داد:داشتي نفرين مي کردي!
رون به جايي که هري تا چند لحظه پيش به آن خيره شده بود نگاه
کرد و گفت: اونجا چي بود که مي خواستي نفرينش کني؟
هري که به خودش آمده بود گفت:هيچ چيز . فکر کنم براي چند لحظه
فقط خوابم برد.
رون که اخمهايش را در هم کشيده بود گفت : چيزهايي که مي گفتي
منو ياد حرفهاي هرودت مي انداخت.
_هرودت؟
_آره اون پيرمردي که ما رو تو مقبره ها راهنمايي مي کرد درست
يادم نمياد کي اينها رو از دهنش شنيدم.بايد مال وقتي باشه
که ما تو کارناک بوديم.
هرميون مشتاقانه پرسيد:کارناک کجا بود؟
_ خوب در حقيقت نخستين شهر دنياي باستان که يک زماني جز بزرگترين
شهرها محسوب ميشده.تو کارناک معبدي به اسم آمون بود...
هرميون به ميان حرف رون پريد وگفت :آره در موردش خوندم حيرت
انگيزه هري وسعتش به قدريه که ميشه توش سه تا بزرگترين کليساهاي
کنوني يعني دقيقا کليساي سن پيتر درم ، نتردام در پاريس
و ميلان در ايتالياي شمالي را جا داد بعلاوه...
نه رون و نه هري به ادامه حرفهاي او گوش نميدادند هري مطمئن
بود رون چيزي در مورد وسعت کليساهايي که هرميون در موردش حرف
ميزند نمي داند و هري مي انديشيد چرا چيزي در مورد آنچه چند
دقيقه پيش رخ داده بود به آنها نگفت.در حقيقت از درون حس مي
کرد بايد اين مسئله را مخفي نگاه دارد.
هري رون و هرميون در کوچه دياگون به گشت وگذار پرداختند. سري
به مغازه وسائل کوئيديچ زدند هنور آذرخش بهترين جاروي مغازه
بود.بعد سري به فروشگاه خانم مالکين زدند. هرميون به يک رداي
جديد نياز داشت.رداي قديمي در عين سالم و نو بودن برايش
کوتاه شده بود. وقتي از مغازه بيرون مي آمدند هرميون براي
ششمين بار ردايش را بررسي کرد.جوري با وسواس پشت و روي آن
را بررسي مي کرد گويي مطمئن بود ايرادي دارد که ناديده گرفته
شده.رون ردا را از دست هرميون گرفت و به درون بسته باز گرداند.
_بس کن هرميون مطمئن باش سالمه.
صداي نا آشنايي گفت:حق با آقاي ويزليه .
هري برگشت .پشت سرشان کوتوله اي پنجاه سانتي متري ايستاده
بود . پوست آفتاب سوخته اش را يک لايه از چربي سياه رنگ پوشانده
بود.لباس زرد رنگش کثيف و در چند جا پاره بود.در کل ميشد گفت
اصلا ظاهر دلپذيري نداشت.
_توکي هستي ؟
کوتوله که سعي مي کرد با دستان پهن و انگشتان کوتاهش لباسش
را مرتب کند گفت:من ماگيتون هستم آقاي پاتر.
بعد براي اداي احترام به هرميون کلاه گرد و بزرگش را که تا
بالاي چشمانش مي رسيد از سر برداشت و تعظيم کرد و دوباره به
سر گذاشت.حقيقتا کلاه چندين برابر از سر او بزرگتر بود جوري
که هر از چند گاهي به يک سمت سر او ليز مي خورد وگاه صورتش
را مي پوشاند.
_دوشيزه گرنجر . مطمئن باشيد ردايي که خريديد هيچ ايرادي
ندارد.اون با بهترين پارچه دوخته شده.
رون گفت: ببينم مادام مالکين تو رو براي تبليغ رداهاش استخدام
کرده؟ متاسفم همين طور که مي بيني ما يکي خريديم و ديگه لازم
نداريم.
ماگيتون پاسخ داد : نه آقاي ويزلي من هيچ وقت با مادام مالکين
آشنا نمي شوم.دوشيزه گرنجر تنها چيزي هست بايد بگم بيست روز
ديگه يه لکه کوچيک از شام روي رداتون مي ريزه نگران نباشيد
مي تونيد اونو با چند قطره عصاره زنبق سياه پاک کنيد بغير
از اين تا سال آينده که اونو در منزل دوست پدرتون جا بگذاريد
براتون رداي خوبي خواهد بود.
رون خنديد بعد دستش را جلوي دهانش آورد و چشمانش را تنگ کرد
ظاهرش مانند کسي بود که داشت چيزي را به خاطر مي آورد: من
تو رو شناختم! چرا از اول به ذهنم نرسيد؟ ببينم تو برادرزاده
پرفسور تره لاني خودمون نيستي؟ببين رفيق شايد تو برادرزاده
گمشده اش باشي ها!