فصل ششم صفحه چهارم

جوليا حتي توانسته بود لبخند تحسين را بر لب پرفسور مک گونگال بياورد. و اين درست در زماني بود که جوليا در پاسخ به پرفسور مک گونگال مبني بر نشان دادن تواناييش تمام شيشه هاي دوات موجود در کلاس را به ليوان هاي کوچک حاوي گلهاي صحراي تبديل کرد.

وقتي در مدت کوتاهي که تا رسيدن به برج شمالي و کلاس پيشگوئي داشتند در راهرو قدم مي زدند کسي در گوش هري زمزمه کرد: آزکابان خوش بگذره.

هري برگشت مالفوي به همراه کراب و گويل پشت سرشان بود.اينبار اثري از جانسون به چشم نمي خورد.هري با بيحوصلگي گفت: دهنتو ببند.

مالفوي بي اعتنا ادامه داد: پاتر چرا اينقدر رنگت پريده نکنه شبها از ترس آزکابان نمي خوابي؟کاش از بلک مي پرسيدي آزکابان چطوريه .

هري با خشم گفت: ببينم چطوره از بابات بپرسم؟ اونکه خوب مي دونه.

 مالفوي در حاليکه با نفرت به هري مي نگريست نزديک تر آمد گفت : امسال نمي گذارم يک نفس راحت بکشي. مطمئن باش.

صداي آرگوس فيليچ از پشت سرشان به گوش رسيد.

_خوب گيرتون آوردم . شما مي خواستيد با هم دوئل کنيد! بازهم بي نظمي. بازهم کثيفي. با ورود شما موشهاي فضول دوباره همه جا کثيف و بي نظم شده. از جلوي چشمام دور شيد.

هري ترجيح مي داد از فرصت استفاده کند و قبل از اينکه فيليچ او را در يک دردسر جديد بيندازد از مهلکه دور شود. اندکي بعد قبل از جدا شدن از هرميون که به کلاس رياضيات جادويي پرفسور وکتور  مي رفت. هرميون بي مقدمه گفت: به نظر من حق با مالفويه!

هري با تعجب گفت:چي؟

هرميون در حاليکه به هري مي نگريست با لحن جدي گفت: رنگت پريده هري.چهره ات مثل مريض ها شده. تو هفته گذشته چند دفعه صدا کسي رو شنيدي که باهات حرف مي زنه؟ فکر نمي کني بهتر باشه موضوع رو کمي جدي تر بگيري؟ تو مرتب صداي کسي رو مي شنوي که با تو درباره مرگ حرف ميزنه . هر دفعه هم يک بهانه مسخره براش پيدا کرديم. چطور بگم؟ فکر نمي کني بهتره يک کم استراحت کني؟ بعد از مرگ سدريک و بعد از اون...

تو خسته اي هري.چرا يک سر به مادام پامفري نمي زني؟ اون ميتونه با معجون هاي آرامش بخشش آرومت کنه.....

هري که حس مي کرد درست متوجه حرفهاي هرميون نشده گفت: تو چي مي خواهي بگي ؟ که من .....

هرميون با دلواپسي به ميان حرف هري پريد و در حاليکه به رون مي نگريست گويي از او کمک مي خواست  گفت:نه، نه، من اصلا نگفتم که.... من فقط گفتم بهتره يک سر به .....

هري با خشم به ميان حرفش پريد و گفت: نه متشکرم نيازي ندارم.

رون که با کلمات بريده اي سعي مي کرد به هرميون کمک کند گفت: خوب.... هري..... من فکر مي کنم ضرري که نداره!

هري با خشم به رون نگريست يعني هردو آنها به يک نتيجه رسيده بودند،رون با اصرار بازوي هري را گرفت و گفت: گوش کن هري از دست ما ناراحت نشو منظور هرميون اصلا اين نبود که تو داري خل ميشي.ببين رفيق ممکنه براي هرکس پيش بياد . يعني منظورم اينکه هرکس جاي تو بود....منظورم اينه که.....

هري بازويش را از دست رون بيرون کشيد و گفت:منظورت خيلي واضحه.ولي من به کمک کسي احتياج ندارم.

هرميون چيز ديگري نگفت و مسيرش را به سمت کلاس پرفسور وکتور تغيير داد ، رون هم تا رسيدن به نردبان کلاس تره لاني کاملا خاموش بود. هري حس مسخره اي داشت،خوشحال بود که در مورد آنچه که در رويا ديده بود با آنها صحبت نکرده است.درست قبل از بالا رفتن از نردبان هري به يادآورد که کتاب پيشگوييش را هنگام روبه رو شدن با مالفوي روي کناره هاي سنگي کف راهرو رها کرده بود تا در صورت نياز به استفاده از چوبش دستش خالي باشد.وقتي با عجله از پله ها پايين مي آمد صداي رون را شنيد که مي گفت: سريع برگرد.

کتاب درست جايي بود که هري گمان مي کرد در آنجا رها کرده است،خم شد تا کتاب را بردارد، صداي عجيبي به گوش رسيد، صدايي مثل صداي گريه يک نوزاد.

هري جلوتر رفت ،صداي گريه ها بلندتر مي شد ولي اثري از صاحب صدا نبود. پشت يکي از درها ايستاد، صدا از پشت در مي آمد. جلوتر رفت و سرش را به در چسباند صدا بلند و کشيده تر شده بود، هري دستگيره را چرخاند اگر اين صدا متعلق به يک نوزاد باشد او حتما به کمک نياز داشت.هيچ کس پشت در نبود، درست در وسط اتاقي که هري پا به درون آن گذارده بود يک موجود سياه و پشمالو ايستاده بود که با ديدن هري به سمت او آمد.هري آرخيب گربه جوليا را شناخت.آرخيب در ميان پاهاي هري مي پيچيد و صدايي ناله مانند از گلويش برمي خاست،گوئي از چيزي ترسيده بود با چشمان زرد رنگش به هري مي نگريست و ناله سر مي داد. چهره آرخيب دوستداشتني بود، دور گردنش خط سفيدي مثل يک گردنبند به چشم ميخورد.هري در حاليکه گربه را از روي زمين بلند مي کرد به آرامي زمزمه کرد: تو اينجا چي کار مي کني؟ فکر کنم بهتره برگردونمت به داخل برج.

وقتي هري به اطرافش نگريست حس عجيبي وجودش را فرا گرفت.اثري از دري که از آن وارد اتاق شده بود به چشم نمي خورد.هري با دقت بيشتري اطرافش را جستجو کرد درست بالاي سرش يک پنجره يا دريچه در سقف وجود داشت که نور از آن به درون اتاق مي تابيد، اتاق خالي خالي بود کمي جلوتر در بخش تاريک اتاق چيز ديگري به چشم مي خورد، هري نزديکتر رفت.آنجا يک در بود هري نگاهي به آرخيب که با شدت به او چسبيده بود انداخت و گفت: تو بايد از اين در اومده باشي. پس احتمالا بايد از همين در هم برگرديم.

پشت در يک کتابخانه بزرگ بود. هري از در باز کتابخانه گذشت و پا به درون سالن ديگري گذاشت. دکوراسيون داخلي حکايت از يک خانه اشرافي و زيبا داشت.با اينکه تا بحال پا به چنين جائي نگذاشته بود جلوتر رفت.صداي گفت و گوي دو نفر به گوش مي رسيد. تابلوهاي روي ديوار که متوجه حضور او شده بودند با انگشت او را به يکديگر نشان مي دادند. آرخيب از ميان دستان هري به پايين پريد و با سرعت دور شد. هري از کنار يک شومينه خاموش و سرد گذشت.ناگهان آتش با شعله هاي سرخ رنگ و بلندي زبانه کشيد و شروع به سوختن کرد. آتش به قدري قوي و طبيعي بود گوئي سالهاست در اين جا مي سوزد.ناگهان هري به ياد کلاس تره لاني افتاد بايد هرچه زودتر راه خروج را مي يافت.صداي گفت و گو ها بلند تر شده بود بايد صاحبان صدا را مي يافت و راه خروجي را مي پرسيد. چيزي که هري گفت و گوي دونفر ناميده بود حالا تبديل به صداي فريادهاي بلندي شده بود که آرامش را حتي از تابلوي هاي روي ديوار دزديده بود. چيزي روي ديوار توجه هري را به خودش جلب کرد، با اينکه بغير از هري کسي در اتاق نبود ولي سايه دونفر بر روي ديوار درست پشت سر او جايي که بايد سايه خود را مي يافت نقش بسته بود . هري برگشت، تقريبا حدود چند سانتي متر از جا پريد، درست پشت سر او جايي که که تابه حال کسي نبود،منبع صداها ايستاده بودند و فرياد مي کشيدند.يک مرد که در کنار پنجره ايستاده بود و مرتب با فرياد حرفش را تکرار مي کرد و ديگري يک زن که در فاصله چند سانتي متري او روي يک کاناپه و در کنار آتش نشسته بود و مشغول نوازش آرخيب بود. مرد برگشت و باخشم فرياد کشيد:تو حق نداري. من نمي گذارم.

چهره مرد بسيار آشنا بود.همان چشمان قهوه اي رنگ ، همان موهاي پر پشت و خوش حالت و همان قد بلند. تنها تفاوت اين بود که سرماي موجود در صورت جرالد در چهره مرد به چشم نمي خورد. هري جلوتر رفت و گفت: مي بخشيد مي تونيد به من بگيد چطور ميتونم ....

زن با آرامش گفت: برات متاسفم اندرو. اين تمام چيزيه که ميتونم بهت بگم.

 موهاي بلوند جوليا و چهره سرد جرالد زيباي آميخته با سرمايي سوزنده اي را در چهره زن پديد آورده بود. صورتش سرشار از اعتماد به نفس و آرامش بود.

مرد بدون توجه به حضور هري به سمت زن يورش برد و گفت: زياد به خودت مطمئن نباش. براي رسيدن به آرزوهات بايد زنده بموني.     

زن لبخند ظريفي زد و در حاليکه از روي کاناپه بلند مي شد گفت:منو مي ترسوني اندرو؟

سپس با ظرافت خاصي آرخيب را روي زمين نهاد و در حاليکه از پله ها بالا مي رفت گفت: بجاي تهديد کردن من اگه اون کلوپ شبانه مسخره بهت فرصت مي ده کمي به فکر جوليا باش روز به روز داره حالش بدتر مي شه.

 سپس درحاليکه با نگراني به در يکي از اتاق ها مي نگريست گفت: ديشب دوباره خواب اون سايه ها رو ديد.

مرد با خشم خودش را به لبه پله ها رساند و گفت: چرا نمي فهمي اون نمي تونه تو داري بهش آسيب مي زني.

زن که براي اولين بار آثار خشم در چهره اش ديده مي شد گفت:اون مي تونه فقط اولش کمي سخته .اون ميتونه چون جرالد هم تونست.حالا به جاي اين حرفها برو اون سود بينسکي مسخره رو بيار اينجا.ببينم ميتونه کاري انجام بده.

مرد با نرمش گفت: ليدينکا خواهش مي کنم دست بردار. اينطوري جوليا آسيب مي بينه.اگه من تونستم اگه تو و جرالد تونستيد دليل نميشه جوليا هم بتونه.اون ضعيفه خيلي ضعيفتر از اينکه بتونه زير اون حمله ها دوام بياره.    

هري کم کم احساس مي کرد تصوير زني که بالاي پله ها بود محو و تار مي شود اطرافش رفته رفته در سياهي غليظي که همچون مه در اطرافش پراکنده ميشد فرو مي رفت هري حرکت لبهاي مرد را مي ديد ولي نميتوانست صداي او را بشنود. اندکي بعد همه جا ساکت و سياه شد....

صفحه سوم
 

© 2003  Aryany.com , All rights reserved