فصل ششم صفحه سوم
وقتي از تابلوي بانوي
چاق گذشتند با چهره نگران هرميون که در کنار آتش انتظار آنها را مي
کشيد رو به رو شدند.هري در حاليکه با دست چپش پهلوي راستش را گرفته
بود روي کاناپه کنار بخاري نشست.
هرميون در حاليکه از
رون مي خواست تا دستش را از روي چشمش بردارد با نگراني آميخته با خشم
گفت:هيچ وقت نمي شه شما پسرها رو به حال خودتون رها کرد؟ رون دستت رو
بردار ديگه ببينم چه بلايي سر چشمت اومده.
رون در حاليکه دستش را
از روي چشمش بلند مي کرد گفت: اگه مالفوي از طلسم بازدارنده استفاده
نمي کرد اون کراب احمق نمي تونست اين کارو بکنه.
زير دست رون ، دورتا
دور چشم رون کبود بود. وقتي هرميون مي خواست آن را بررسي رون با صداي
آميخته با درد صورتش را از زير دست هرميون بيرون کشيد.
هرميون اخم هايش را
درهم کشيد و گفت: همين جا بنشينيد فکر کنم يه چيزي دارم که کمک مي
کنه.
مدت زياد نگذشت که
هرميون با يک شيشه کوچک برگشت .در درون شيشه چيزي شبيه يک کرم قرمز
رنگ بود که بوي تندي شبيه بوي سير مي داد.
هري پرسيد: اين ديگه
چيه؟
_عصاره آزافتيدا، بهش
ميگند مدفوع شيطان.خوردنش باعث سردرد و سر گيجه و اختلالات رواني
ميشه.
رون در حاليکه مي خنديد
گفت: و حالا کدوم يک از اين کاربردها به درد ما ميخوره؟
هرميون با حالتي جدي
گفت : هيچکدوم چون قرار نيست شما اونو بخوريد قراره اونو روي کبودي
بماليد. فکر مي کنم تا صبح درد و کبودي از بين بره.
سپس در حاليکه دستمالي
را آغشته به آن مي کرد و به رون مي داد گفت: هري نمي خواهي بگي به چي
فکر مي کني؟
هري با سختي اندکي در
صندلي جابه جا شد و گفت: چيزي هست که من معني شو نمي
فهمم.............
سپس تمام آنچه را که
آنشب در ميان صداي باد شنيده بود تعريف کرد.
رون گفت: چرا جانسون
بايد يک چنين چيزي بگه؟
هرميون در حاليکه در
قوطي را مي بست گفت: فکر نمي کنم کار جانسون بوده باشه. اگه اينطور
بود وقتي هري موضوع رو بهش گفت تعجب نمي کرد.
رون گفت : در اينصورت
کار کي ميتونه باشه؟ اون تنها کسي بود که به هري نزديک بود و
ميتونست.
هرميون که چهره اش درهم
رفته بود گفت: ظاهرا اون تنها کسي بوده که مي تونسته ولي ما در اين
مورد زياد مطمئن نيستيم.هوا تاريک بوده هرکس ميتونسته خودشو تو
تاريکي مخفي کنه. هرچند براي ديده نشدن راه هاي زيادي وجود داره.
هري گفت: يعني مي خواهي
بگي کس ديگري هم در اطراف ما بوده که ما نمي ديديمش!
هرميون گفت: ممکنه! يک
چيزهايي تو هاگوارتز مشکوک به نظر مي رسه. چيزهاي مثل نبودن استادي
که کتاب و ساعت درسيش تعيين شده.و چيزهاي مثل اينکه امروز تمامي
اساتيد در دفتر دامبلدور جلسه داشتند.
رون گفت: ولي ممکنه
واقعا کسي نباشه.اين اولين بار نيست که هري چنين چيزهاي را مي شنوه.
سال دوم هم اون صداي باسيليسک رو ميشنيد.
هرميون گفت: درسته ولي
چطور ممکنه هري وقتي سوار بر جارو و تو آسمون بوده صداي يک مارو
بشنوه؟
هرميون بعد از اندکي
سکوت گفت:چيزي وجود داره که خانم ويزلي رو تا اون حد نگران کرده
بوده. ولي من هنوز نمي فهمم! چطور ممکنه آدم چيزي رو انتخاب کنه که
حق نداشته باشه چيزي در مورده اون بدونه. هرميون با مشاهده چشمان
متعجب رون و هري ادامه داد : ببينيد خيلي ساده است .اونطور که هري
شنيده خانم ويزلي معتقد بوده بايد همه چي به هري گفته بشه چون اون حق
داره بدونه. در حاليکه آقاي ويزلي پاسخ داده که اگه هري چيزي بفهمه
چيزي براي انتخاب باقي نميمونه.
خوب اين يعني اينکه هري
در صورتي حق انتخاب داره که چيزي ندونه. به نظر من خيلي بي معنيه.
چيزي اين وسط ناقصه.
سپس در حاليکه قوطي را
به هري مي داد با لحن معني داري گفت: چيزي که شايد گفته نشده.
هري در حاليکه قوطي را
از هرميون مي گرفت گفت: چرا اينو به من مي دي؟
هرميون پاسخ داد: مسخره
بازي در نيار. نمي خواهد بگي جاي چوب جانسون اصلا درد نمي کنه.
رون با تعجب پرسيد: جاي
چوب جانسون؟
هري پرسيد: ولي تو از
کجا مي دوني؟
هرميون پاسخ
داد:کتابخانه هاگوارتز پنجره هاي زيادي داره که با وجود تاريکي ميشه
خيلي چيزها رو از پشت اونها ديد.
وقتي هري مبارزه اش با
جانسون را براي رون شرح داد رون در حاليکه چهره اش درهم رفته بود
گفت: اين اصلا خبر خوبي نيست. اگه اسليترين اونو به عنوان جستجو گر
جديدش معرفي کنه تو بد دردسري مي افتيم.
هرميون به سردي گفت:به
هر جهت امشب ظاهرا قصد داشته به شما نشون بده براي رسيدن به اهدافش
حاضر دست به هر کاري بزنه.جيني از جوليا شنيده که اون هرگز در هيچ
چيز نباخته و اين تنها چيزيه که بهش اهميت مي ده.
رون پرسيد : راستي امشب
جيني داشت چي رو مخفي مي کرد؟به نظرم نگران بود.
هرميون تکه کاغذي را از
جيب ردايش درآورد و گفت: احتمالا بايد اين بوده باشه. اعضاي اسليترين
تعداد زيادي از اينها رو تو مدرسه پخش کردند.
هري تکه کاغذي را که در
دست هرميون بود گرفت و باز کرد. تکه کاغذ پوستي کوچکي بود که روي آن
اين عبارت به چشم مي خورد.
براي پاتر روزهاي
خوبي را در آزکابان آرزومنديم.
عبارت روي کاغذ بعد از
اندکي محو مي شد و جاي خود را به اين عبارت مي داد.
بي صبرانه انتظار
ديدارتان را مي کشم.
امضا:ماگيتون
پيغام روي کاغذ براي
اکثريت دانش آموزان به قدري نا مفهوم بود که خيلي زود از خاطره ها
رفت ولي در عوض جانسون ها به قدري بحث برانگيز بودند که در انتهاي
هفته اول تقريبا همه با خصوصيات آندو آشنا شده بودند.دو جانسون تازه
وارد در دو جبهه متفاوت حرکت مي کردند، به همان اندازه اي که جرالد
در بين سايرين به عنوان موجود منفوري شناخته شده بود جوليا محبوب
بود.
رفتار جرالد سرد و آزار
دهنده و رفتار جوليا گرم و دوست داشتني بود. همه در برخورد با جرالد
حس مي کردند به طرز انکار ناپذيري خود را از ديگران برتر مي داند و
جوليا با همه صميمي و مهربان بود. جرالد را به سادگي مي شد در ميان
حلقه اسليترين ها يافت در ساير مواقعي که همراهان اسليتريني خود را
نداشت يا در کتابخانه بود و يا در زمين کوييديچ. ظاهرا از نمايش دادن
توانايي هايش در کوييديچ لذت خاصي نمي برد چون براي تمرين زمانهاي را
انتخاب مي کرد که زمين خالي و خلوت باشد.جوليا هر کجا بود تنها نبود
دراين مدت کوتاه دوستان بسيار متفاوتي از گروه هاي مختلف يافته
بود.شاد بود و سرزنده و معمولا روي صورتش لبخند شيريني مي نشست.