فصل ششم صفحه
دوم
وقتي برفراز آسمان غروب
گرفته پرواز مي کردند هري به هيچ نمي انديشيد جز حس مطلوبي که از
پرواز با آذرخش داشت.خورشيد رفته رفته غروب مي کرد و تاريکي ذره ذره
بر همه جا حکم فرما مي شد.هري وزش نسيم شبانگاهي را بر پوستش حس مي
کرد،دوباره اوج گرفت و بالا رفت.رون که خودش را به او رسانده بود
گفت: معرکه است نه؟
هري نفس عميقي کشيد و
گفت: عاليه.
رون لبخند زد و به سمت
پايين شيرجه رفت.هري بازهم اوج گرفت و شروع کرد به زيگزاگ رفتن از
ميان ستون هاي خيالي. باد در گوش هايش مي پيچيد و وز وز کنان چيزهاي
نامفهومي به زبان مي آورد:
او......... کشته............. خواهد.......... شد.
هري ايستاد.اين صداي
باد بود؟آيا باد واقعا با او حرف زده بود؟هري به سمت رون که بارها از
او دورتر شده بود فرياد کشيد: تو چيزي گفتي؟
رون که ظاهرا صداي او
را نمي شنيد از ميان تاريکي فرياد کشيد: چي گفتي؟
نه ممکن نبود اين صداي
رون باشد او به قدري دور بود که صداي هري را به خوبي نمي شنيد، صدايي
که هري شنيد با اينکه در ميان باد مي پيچيد ولي واضح بود.
صدايي از ميان تاريکي
گفت: شايد صداي منو شنيدي پاتر.
هوا به قدري تاريک شده
بود که هري هيچ نمي ديد.ماه از پشت ابر بيرون آمد و هري چهار نفر را
سوار بر جارو در دو متري سمت چپش يافت.کراب ،گويل،مالفوي و جرالد
جانسون.
مالفوي پوزخندي زد و
گفت: چي شده پاتر چرا داري از ترس مي لرزي؟
هري نزديک تر رفت و با
خشم گفت: هرگز!
رون که متوجه حضور آنها
شده بود با شتاب به سمت آنها مي آمد.با اشاره مالفوي کراب و گويل
خودشان را به دو سوي رون رساندند. رون با تعجب نگاهي به آندو که
محاصره اش کرده بودند انداخت و گفت: نميدونستم شما دو تا پرواز هم
بلديد.
مالفوي به سمت رون رفت
و گفت: خيلي خوش مزه اي ويزلي. ولي متاسفانه ما امشب اصلا حوصله خوش
مزگي هاي تو رو نداريم.
سپس با اشاره به کراب و
گويل گفت: مواظبش باشيد فضولي نکنه.
هري با خشم گفت: شما
اين بالا چه غلطي مي کنيد؟
جانسون نزديکتر آمد و
گفت: مي خواهيم با مهارت شما آشنا شويم آقاي پاتر. شنيده ام شما
جستجوگر خوبي هستيد. چطوره نشونمون بدي؟
هري با بي حوصلگي گفت:
نه فکر نمي کنم علاقه اي داشته باشم. باشه براي يک وقت مناسبتر.
مالفوي نگاه نفرت باري
به هري انداخت و گفت: الان مناسبه پاتر خيلي هم مناسبه.
کراب و گويل دو بازوي
رون را گرفتند.قدرت هر حرکتي از او سلب شده بود.مالفوي ابروهايش را
بالا کشيد و گفت: تو که نميخواهي بلايي سر اين دوست مو قرمزت
بياد.فکر مي کني اگه جاروشو ازش بگيريم از اين جا تا اون پايين چقدر
براش طول مي کشه؟
هري با خشم دندانهايش
را بر هم فشرد و گفت: خوب؟
جانسون دستش را جلو
آورد و گفت: به من نشون بده چقدر در موردت راست مي گند؟
بالهاي ظريف گوي زرين
از ميان مشت جرالد در هوا به نرمي حرکت مي کرد.
سپس ادامه داد: حاضري؟
راستي من زياد پاي بند اخلاق نيستم.
با آخرين کلمه اي که از
دهان او خارج شد گوي از ميان دستش رها شد و به سرعت در ميان تاريکي
ناپديد شد.جانسون که هنوز به هري مي نگريست پوزخندي زد و با سرعت
باور نکردني از برابر هري گذشت و به دنبال گوي در تاريکي گم شد.
هري به دنبال او به
عمق تاريکي رفت . ابرهاي غليظي سطح ماه را پوشانده بودند که به نظر
نمي رسيد حاضر به کنار رفتن باشند.اثري از جانسون ديده نمي شد و همين
طور از گوي زرين و البته حالا ديگر نمي توانست رون و سايرين را ببيند
صداي مالفوي از دور به گوش مي رسيد: پاتر دو تا عينک بزن مثل اينکه
يکي فايده نداره.
صداي خنده نفرت انگيز
کراب و گويل به گوش رسيد .هري تلاش مي کرد تمام حواسش را متمرکز
يافتن گوي کند. با سرعت به جلو حرکت کرد. وزش باد قدرت شنيدن را از
او مي گرفت. ولي چشمانش با دقت همه جا را از نظر مي گذراند.در چند
متري زير پايش نقطه طلايي رنگي بالا و پايين مي رفت ، ميتوانست
جانسون را که با سرعت به سمت او مي رفت ببيند. جانسون تقريبا همسطح
گوي بود و فاصله زيادي با گوي نداشت. هري بي درنگ به سمت پايين شيرجه
رفت اگر عجله مي کرد مي توانست قبل ازاو گوي را به چنگ بياورد. هري
در برابر فشار هوا نفسش را در سينه حبس کرده بود باد با شدت به صورتش
سيلي مي زد .دو متر ديگر! اين همه فاصله اي بود که هري بايد طي مي
کرد.دستش را دراز کرد تا لمس کردن گوي فقط چند سانتي متر ....!
هري لرزش پره هاي گوي
را حس کرد و بعد......
مرگ برايش شيرين خواهد بود
قدرت يک ضربه و دردي که
از يک نقطه از پهلويش آغاز شد و در نيمه راست بدنش پخش شد. هري به
سختي دوباره کنترل جارويش را به دست گرفت. درست نمي دانست در اثر
ضربه چند متر به عقب پرت شده بود ولي گوي را از دست داده بود. با
وجودي که با هر نفس درد در پهلويش مي پيچيد سعي کرد درست بينديشد
جانسون با لبه جارويش به او حمله کرده بود اثر لبه جارو را بر روي
بدنش حس مي کرد.جانسون که در اطراف هري پرواز مي کرد با گوي زريني که
در دستش بال و پر مي زد به او نزديک شد و با صداي اکنده به غروري
گفت: گفتم که من زياد پاي بند اخلاق نيستم.هري با خشم به سمتش يورش
برد و در حاليکه يقه او را مي فشرد گفت: فکر ميکني خيلي بامزه اي؟
منظورت از اين مزخرفاتي که درباره کشته شدن يک نفر مي گي چيه؟
پوزخند از روي لبهاي
جانسون محو شد، چهره اش متعجب به نظر مي رسيد.
صداي سوت بلندي فضا را
شکافت و به دنبال آن صداي خانم فرياد هوچ:
_معلوم هست شما اين
موقع شب اون بالا چه کار مي کنيد؟همتون بياييد پايين.خيلي سريع.
جانسون يقه اش را از
دست هري بيرون کشيد و در حاليکه گوي زرين را در جيبش مخفي مي کرد به
سمت زمين رفت.
وقتي به پايين رسيدند
خانم هوچ همچنان مشغول فرياد زدن بود : مي تونيد به من بگيد شما شش
نفر اين موقع شب اون بالا چي کار مي کرديد؟
جانسون بعد از يک فرود
بسيار نرم با خونسردي گفت: يک پرواز آرام شبانگاهي!
خانم هوچ با خشم گفت:
پرواز شبانگاهي؟ اونم با اين قيافه ها؟
حق با خانم هوچ بود
بغير از جانسون که در اثر وزش باد اندکي موهايش به هم ريخته بود
وضعيت سايرين چندان جذاب نبود، يک باريکه خون از بيني کراب پايين مي
آمد، يقه گويل پاره شده بود و دست رون روي چشم چپش ثابت مانده بود
ظاهرا دوست نداشت کسي زير آن را ببيند.
خانم هوچ ادامه داد :
پس يک پرواز شبانگاهي درسته؟ و اصلا هم دعوا نمي کرديد؟ بسيار خوب
گزارش پرواز شبانگاهيتون به مسئولين گروه هاتون داده ميشه و ده
امتياز از هر گروه کم ميشه. دفعه بعد که خواستيد در چنين ساعتي پرواز
شبانگاهي انجام بديد براي هميشه از پرواز در هاگوارتز محروم خواهيد
شد.مفهوم شد؟
_بله پرفسور.