اولين کلاس درسي
صبح روز سه شنبه در گلخانه پرفسور اسپروت تشکيل مي شد.
دور ميز بزرگي حلقه
زده بودند در برابر هر کدام از آنها يک گلدان محتوي خاک به چشم
مي خورد. اندکي بعد پرفسور اسپروت وارد کلاس شد و قبل از شروع به
کار به جوليا و جرالد خوش آمد گفت.جرالد با غرور سرش را تکان داد
ولي اثري از جوليا در کلاس ديده نمي شد.پرفسور اسپروت که از
برخورد جانسون راضي به نظر نمي رسيد با لحن جدي گفت: و اما کار
امروزمون .....با گياهان زيبايي که جلو مونه کارمون رو شروع مي
کنيم.
هري بار ديگر به
درون گلدانش نگاه کرد ترديدي نداشت هيچ چيز جز خاک ساده نبود حتي
يک جوانه کوچک هم به چشم نمي خورد.رون باتعجب گلدان هري را بررسي
کرد و گفت: تو چيزي مي بيني ؟ هري شانه هايش را بالا کشيد. سيموس
فينيگان با تعجب گفت: ولي پرفسور توي گلدان ها که چيزي نيست!!!
پرفسور اسپروت
اخمهايش را درهم کشيد و گفت: آقاي فينيگان وقتي چيزي رو نمي بيني
نگو که وجود نداره.
سپس در حاليکه سعي
مي کرد دوباره لبخند بزند گفت: خوب حالا دستاتون رو جلو ببريد و
اونها رو لمس کنيد با دقت اينکارو انجام بديد نمي خواهم بهشون
آسيب برسونيد حواستون باشه بايد آخر کلاس يک تصوير از اونها به
من ارائه بديد.
مالفوي با اخم گفت:
چطور بايد از چيزي که نمي بينيم تصوير بکشيم؟
پرفسور اسپروت گفت:
بايد لمسش کنيد و آنچه را که حس مي کنيد بکشيد. حالا کي مي تونه
به من بگه اسم اين گياه چيه؟
ترديدي نبود که دست
هرميون بي درنگ بالا مي رود همه کلاس براي شنيدن توضيحاتش با بي
حوصلگي به سمت او برگشتند.
_دوشيزه گرنجر
.....
قبل از اينکه
پرفسور اسپروت بتواند جمله اش را تمام کند صداي جانسون به گوش
رسيد:يکي از نايابترين انواع شبدر سرخ که فقط در زير قرص کامل
ماه ديده مي شونوعي از اون که چهار پره دارد خيلي به ندرت ديده
شده ولي برعکس نوع سبزش نشانه بدشانسي و مرگ زودرس خوانده ميشه.
با اينکه بوته کوچکي دارد ولي ميوه هاي طلائي رنگي به نام سيب
عشق مي دهد که سمي است و باعث مرگ مي شود. . رويش آن را اصالتا
در زير پاي مردان به دار آويخته مي دانند.
صداي باز شدن در
گلخانه حرفهاي جانسون را قطع کرد. جوليا که در آستانه در ايستاه
بود با شرمساري لبش را گزيد و نزديکتر آمد و گفـت : من متاسفم
پرفسور تو راه پله ها راهم رو گم کردم .
پرفسور اسپروت
پرسيد : مگه شما راه را نمي دانستيد؟
_آه چرا پرفسور.
ولي شبحي به نام بد عنق به من گفت مسير صحيح از راهروي جنوبيه.
ولي ظاهرا اشتباه مي کرد.چون سر نيکلاس دوميمسي پارپينگتن گفتند
که اين مسير به دستشوئي دخترانه ختم مي شود.
پرفسور اسپروت
همراه با صداي ريز ريز خنده شاگردان لبخند زد و گفت: بسيار خوب
عزيزم حالا بهتره کنار دوشيزه گرنجر جلوي آن گلدان بايستي.
جوليا که موهاي
بلوندش روي صورتش ريخته بود و چهره اش را آشفته تر مي کرد لبخند
زد و کنار هرميون ايستاد.
جرالد نگاه غضب
آلودي به جوليا انداخت، ظاهرا از اينکه او توضيحاتش را قطع کرده
بود خشمگين بود.
پرفسور اسپروت با
لحن سردي گفـت: متشکرم آقاي جانسون پنج امتياز براي اسليترين.
دوشيزه گرنجر شما چيزي براي اضافه کردن داريد؟
هرميون دهانش را
باز کرد تا بگويد.....
صداي جرالد بار
ديگر به گوش رسيد:از ميوه شبدر سرخ براي تهيه معجون عشق استفاده
مي شه و شايد به همين دليل اونو ميوه عشق مي نامند.در ماه مه گل
و در جولاي ميوه مي دهد.از عصاره اون به عنوان تب بر استفاده مي
شه. از مخلوط عصاره شبدر سرخ و شبدر زرد براي......
پرفسور اسپروت با
صداي بلندي گفت: از شما تشکر کردم آقاي جانسون حالا جوانه هاي
شبدرهاتون بچينيد ، بايد براي کلاس معجون سازي ازشون عصاره
بگيريد. جوانه ها را توي ظرف هاي شيشه اي که کنار دستتونه
بريزيد.حواستون رو جمع کنيد که فقط جوانه ها رو بچينيد. برگهاي
مسن تر خشن ترند و کرک هاي گزنده دارند لمس اونها ممکنه باعث گزش
دستتون بشه.
رون آهسته زمزمه
کرد : اگه اين گياه زير پاي مردان به دار آويخته رشد مي کنه چند
نفر را دار زدند تا اينهمه جمع کردند؟
بعد از يک روز خسته
کننده استراحت معناي لذت بخشي دارد هري هنوز دستش از گزش شبدر
هاي سرخ مي سوخت و پس از آن کلاس اسنيپ، لازم به ذکر نبود که
گرفتن عصاره شبدر هاي سرخ و تهيه معجون رضايت کار آساني نبود. در
انتها فقط دو شيشه از معجونها جلا و شفافيت معجون واقعي رضايت را
داشتند. معجون هرميون و جرالد جانسون!(در حقيقت اگر نخواهيم
بگوييم معجون جانسون بهتر بود) براي حسن ختام اسنيپ اعلام کرد که
سال آينده مسابقات سراسري معجون سازي در آتن برگزار خواهد شد و
از آنجايي که به نظر او هيچکدام قدرت شرکت در چنين مسابقه اي را
ندارند ، هنوز کسي را معرفي نکرده است.
در انتها هم کلاس
ملال انگيز پرفسور بينز و قطع کردن مکرر صحبتهاي او به وسيله
جانسون براي افزودن نکاتي که به نظر او پرفسور بينز آنها را از
ياد برده، با صداي زنگ پرفسور با خشم از ميان تابلو عبور کرد و
رفت.
وقتي جلوي تابلوي
بانوي چاق رسيده بودند رون با خستگي گفت: هزار گوي برفي!
تابلوي بانوي چاق
در حاليکه که از جلوي مدخل ورودي کنار مي رفت گفت: پس دوستتون
کو؟
حق با او بود
هرميون در ميان راه آنها را ترک کرد و طبق گفته خودش به کتابخانه
رفت.
جوليا روي کناپه
کنار آتش نشسته بود و در حاليکه يک گربه سفيد و مشکي را نوازش مي
کرد خيره به درون آتش نگاه مي کرد. هري و رون کنار جيني که مشغول
پر کردن جدول قمر هاي پرفسور سينسترا بود نشستند.جيني به طرز
مشکوکي ساکت بود و از نگاه کردن به آنها پرهيز مي کرد، به نظر مي
رسيد سعي دارد چيزي را مخفي نگاه دارد.
هري پرسيد : چيزي
شده جيني؟
جيني يک تکه کاغذ
را با سرعت تا کرد و در جيب ردايش گذاشت و در حاليکه سرش به
علامت نفي تکان مي داد گفت: نه، فکر نمي کنم، اتفاق؟ من،من مي رم
بخوابم.
رون با تعجب پرسيد:
ميري بخوابي؟ الان؟ ساعت هنوز هشت نشده.
_آره، آره مي دونم
ولي فکر مي کنم يه کم خستم.
هري پرسيد : مطمئني
حالت خوبه؟
_آره . آره
وقتي جيني در پاگرد
خوابگاه دخترانه گم شد. رون پرسيد: حس نمي کني داشت چيزي رو مخفي
مي کرد؟چي تو اون کاغذ نوشته شده بود که اينطوري قايمش کرد؟
هري سرش را تکان
داد و در حاليکه از خلال پنجره به فضاي تقريبا تاريک بيرون مي
نگريست مي انديشيد که چقدر دلش مي خواهد با آذرخش پرواز کند.
هري گفت: با يک
پرواز شبانگاهي چطوري؟
رون که گوئي انتظار
اين پيشنهاد را نداشت ابروهايش را بالا برد و بعد گفت : چرا که
نه؟