فصل هفتم صفحه سوم
هري گفت: خوب اين چه ربطي
داره؟
رون ادامه داد: فکر کنيد
! وقتي اسنيپ با چوبش به ذهن هري حمله مي کرد درست همين اتفاق مي افتاد
يعني هري خاطرات دور و نزديکش رو به ياد مي آورد. و از اون مهمتر چه
کسي از آزار دادن هري لذت مي بره؟ چه کسي ميتونه قصد آسيب رسوندن به
هري را داشته باشه؟
هرميون در حاليکه اخم
کرده بود گفت: اولا چيزي که تو اونو حمله پرفسور اسنيپ به ذهن هري مي
دوني تمرين چفت شدگي و به دستور پرفسور دامبلدور بود. دوما هري اون
موقع فقط خاطرات خودشو به ياد مي آورد در حاليکه اين بار هيچ کدوم از
چيزهاي که ديده جز خاطرات خودش نبودند. سوما مي توني به من بگي فرضا
پرفسور اسنيپ با اين کارش داره چه آسيبي به هري مي رسونه؟ چهارما چند
بار تا به حال به پرفسور اسنيپ شک کردي و متوجه اشتباهت شدي؟
هري به ياد اسنيپ افتاد.
کلاس پيشگوئي را مسلما از دست داده بود ولي کلاس پس از آن معجون سازي
بود که در دخمه اسنيپ تشکيل مي شد ، نبايد با غيبت بهانه اي به دست
اسنيپ مي داد.
در حاليکه بلند مي شد رون
پرسيد : کجا مي ري؟
هري در حاليکه به دنبال
کتابش مي گشت پاسخ داد: براي رسيدن به کلاس اسنيپ بايد عجله کنيم.
رون روي لبه تخت نشست و
گفت: خونسرد باش پسر الان ديگه براي خوردن شام
بايد عجله کني.
هري نگاهي به آن دو
انداخت و گفت: منظورت چيه؟
هرميون پاسخ داد : کلاس
اسنيپ مدتهاست تموم شده.
هري با تعجب از ميان
پنجره ها به هواي تاريک بيرون پنجره ها نگاهي انداخت و گفت : ولي من
فکر کردم حداکثر يک ساعت گذشته!
رون گفت: نگران اسنيپ
نباش . اون که به نظر از غيبتت اصلا ناراضي نمي رسيد. خيلي طبيعي جوري
که انگار تو هر جلسه غيبت مي کني گفت بهت بگيم صد بار از روي مقاله
چخوف خايزرف در مورد تهيه معجون به ياد آورنده بنويسي.چون به نظرش تو
تقلب کردي و مقالتو از روي هرميون نوشتي.
هري که به ياد آورد آن شب
چند ساعت روي مقاله اش کار کرده بود با خشم ناسزايي زير لب زمزمه کرد و
گفت: اون مقاله چهار لوله کاغذه .بيست بار از روي اون نوشتن ميشه هشتاد
لوله کاغذ و همه اينها به خاطر اينکه اون فکر مي کنه من مقالمو از روي
هرميون نوشتم!
هرميون سرش را پايين
انداخت و گفت: متاسفم هري تقصير من بود ، من اون کتابو برات فرستادم.
اون کتاب نايابيه که هر کسي نداره و از اونجايي که مقاله من و تو هر دو
از روي اون کتاب نوشته شده بود پرفسور اسنيپ به اين نتيجه رسيد که تو
مقالتو از رو من نوشتي.
رون که سعي مي کرد نکته
مثبتي پيدا کند گفت: خوبيش اينه که براي نوشتن اون دو هفته فرصت داري.
هري که بعد از اتفاقات آن
روز احساس خستگي مي کرد تحمل شنيدن چنين چيزي را نداشت. احساس خشم
دوباره در درونش شعله مي کشيد، پوزخندي زد و گفت: خوبه مي شه هفته اي
چهل لوله کاغذ! شبي چندتاشو ميشه نوشت؟
رون گفت: چيزي که عجيبه
اينه که اون چيزي در مورد غيبت تو از ما نپرسيد.انگار اين موضوع اصلا
براش جالب نبود در صورتي که مي تونست بخاطر غيبت جريمه بيشتري بده. اون
حتي بخاطر غيبت امتياز هم کم نکرد!
هري با خشم گفت: خوب ،
چطوره اين موضوع رو بهش ياد آوري کني؟
رون که جا خورده بود گفت:
اوه، نه، من منظوري نداشتم، فقط گفتم کمي عجيبه.
دو روز بعد هرميون در
تمام مدت صبحانه خاموش بود و با حالتي عصبي اجزاي موجود در بشقابش را
از هم جدا مي کرد.رون که متوجه رفتار غير عادي او شده بود گفت: تو حالت
خوبه؟
هرميون فقط لبش را گزيد.
دسته جغدهاي نامه بر با
هياهو وارد سرسراي بزرگ شدند، هريک بر ديگري پيشي مي گرفتند تا زودتر
بسته خود را به مقصد برسانند.يک جغد خاکستري با دست و پا چلفتگي وسط
ميز صبحانه و جلوي رون پهن شد رون که از برگشتن ليوان شير بر روي ردايش
عصبي به نظر مي رسيد در حاليکه ارول را از روي ميز بلند مي کرد با خشم
گفت: کي اين جغد احمقو فرستاده؟
هرميون اينبار چيزي در
مورد پير و از کار افتاده بودن ارول نگفت ، در حقيقت تمام حواسش متوجه
نامه اي بود که رون از پاي ارول باز مي کرد.
به محض باز کردن نامه ،
ارول پر زنان از ميان پنجره ها بيرون رفت.درون پاکت کاغذ پوستي کوچکي
بود که با خط خرچنگ قورباغه اي نوشته شده بود.رون پس از خواندن خيره به
آن دو نگريست و گفت: مامان و پاپا به هاگوارتز اومدند!
هري پرسيد: چي؟ براي چي؟
رون تيکه کاغذ را با صداي
بلند براي آن دو خواند:
سلام داداش کوچولو:
بعد از رفتنتون چيزهاي بيشتري دستگير ما شد که شنيدنش جالبه چيزهايي
مثل اينکه ديشب يک جغد از طرف دامبلدور براي پاپا رسيد و بعد مامان
تا نيمه هاي شب با پاپا بحث مي کرد که اونها نبايد مي گذاشتند و اگه
اتفاق بدتري بيفته مامان هرگز خودشو نمي بخشه. مامان و پاپا امروز
صبح زود به سمت هاگوارتز حرکت کردند و البته سفارش کردند که چيزي در
اين مورد به شما نگيم.پيشنهاد
مي کنم در اين باره پرس و جو نکنيد، چون کاملا واضح بود که دوست
نداشتند چيزي بدونيد
معلوم نيست. ارول چند روز ديگه پيش شما برسه ولي امروز سه
شنبه است.
فعلا چيز ديگري نداريم ! مواظب خودت باش داداش کوچولو.
فرد
و جرج
راستي يک نکته رو فراموش کرديم به هري بگو از سايه اش بترسه! مامان
که خيلي ازش مي ترسيد. ديگه معني شو نميدونم!
هري با تعجب پرسيد:يعني
چه اتفاقي افتاده؟؟
هرميون که به نظر مي رسيد
از چيزي ترسيده باشد با صداي لرزاني گفت: آخرش چي نوشته بود؟
رون نگاهي به نامه انداخت
و گفت : مواظب خودت باش داداش کوچولو؟
هرميون با حالتي عصبي
گفت:نه بعدش بعدشو بخون.خط آخر.
رون گفت: آهان منظورت
اونه! نوشته....نوشته...به هري بگو از سايه اش بترسه مامان که خيلي ازش
مي ترسيد.
رون ادامه داد: بايد يکي
از اون شوخي هاي بي معني فرد و جرج باشه.
چهره هرميون شبيه افرادي
شده بود که خبر بسيار بدي را دريافت کرده اند ولي قادر به باور کردن آن
نيستند. با چشماني مبهوت به چيز نامعلومي مي نگريست. جامي که در دستش
بود اندکي مي لرزيد. هرميون در حاليکه پلکهايش را برهم مي فشرد جام را
روي ميز گذاشت و با عجله بلند شد.
هري پرسيد: چي شده؟ مگه
تو اين چي نوشته بود؟
_چيزي نشده، من مي رم
خودمو براي کلاس آماده کنم.