فصل هفتم صفحه دوم
بعد از رفتن دابي، در
ميان خواب و بيداري هري حس مي کرد در ناداني آزار دهنده اي دست و پا
مي زند ، اول ورود به خاطرات ديگران بعد حرفهاي خانم و آقاي ويزلي
سپس صدايي که مي شنيد حالا دالاني که هزاران در دارد و در آخر کسي که
نمي خواهد به هري پاتر آسيبي برسد و يک بطري نوشيدني آبي رنگي که
دابي با اصرار مي خواست به خورد او بدهد...هري بار ديگر نزديک شدن
سايه ها را حس مي کرد.چه حس مطلوبي!
سايه ها به گرمي وارد
اتاق تاريکي مي شدند که هري در آن تنها و ساکت نشسته هري در جمع سايه
ها آرامش مطلوبي را لمس مي کرد.گوئي آنها را چون اعضاي يک خانواده مي
شناخت.
_هري ! هري ! تو
زنده اي؟ صداي منو مي شنوي؟ هري؟
صداي رون مثل آوار بر
سرش خراب مي شد و سايه ها را دور مي کرد.
رون تا کمر روي او خم
شده بود هري ناخودآگاه نسبت به او احساس خشم مي کرد، خشمي که شايد به
خاطر راندن سايه ها بود.
رون در حاليکه شانه هاي
او را با شدت تکان مي داد گفت : صداي منو مي شنوي؟
هري سرش را به نشانه
مثبت تکان داد ، رون او را رها کرد و گفت: تو منو تا سر حد مرگ
ترسوندي.چه خبر شده ؟ تو اين جا چي کار مي کني؟ چرا اينطوري شدي؟
هري سعي کرد
بنشيند.هرميون با هراس وارد خوابگاه شد و گفت: رون! هيچ جا
نبود يعني چي شـ....هري ! تو! تو اينجايي؟ خداي من چه بلائي
سرت اومده؟ چرا اين شکلي شدي؟
رون با هراس گفت: اينجا
افتاده بود، و با چشمهاي باز به سقف خيره شده بود....
رون ادامه حرفش را فرو
برد.هرميون لبه تخت کنار هري نشست چهره اش عصبي بود دست هري را لمس
کرد و گفت: چقدر سرده!
هرميون براي چند ثانيه
سکوت کرد سپس با لحن سرد و جدي گفت: هنوز هم مي خواهي سکوت کني؟ چرا
به ما چيزي نمي گي؟
قبل از اينکه هري چيزي
بگويد صداي باز شدن در خوابگاه به گوش رسيد ولي به دنبال آن کسي وارد
اتاق نشد رون که براي بستن در مي رفت گفت: چيزي نيست حتما باد بوده.
هرميون ادامه داد: هري
نمي توني اينطوري ادامه بدي. تو داري چيزي رو پنهان مي کني چيزي
بيشتر از اون صداي مسخره، چيزي که داره تو رو ضعيف مي کنه.
هرميون بي درنگ سکوت
کرد. هري هنوز هم مايل نبود آنها را در جريان بگذارد ولي برخلاف ميل
درونيش شروع کرد. با آخرين کلمه اي که از دهان هري خارج شد سکوت
خوابگاه را فرا گرفت.
پس از اندکي رون گفت:
چطور ممکنه؟ هيچ کس نمي تونه دست به چنين کاري بزنه. ذهن جويي به اين
راحتي ها نيست.
هرميون که متفکر به نظر
مي رسيد گفت: اين نمي تونه ذهن جويي باشه رون. هري هرگز از چوبش
استفاده نکرده.بعلاوه ذهن جوئي کاري نيست که هرکسي بخواهد بتونه به
سادگي از پسش بربياد و تازه هري در تمام موارد نا خواسته وارد گذشته
ديگران مي شده.
هرميون ادامه داد: داره
کم کم همه چيز معنا پيدا ميکنه. همه چيز از شبي شروع شد که ما به
پناهگاه(بارو) برگشتيم و اون درست بعد از اولين باري بوده که تو وارد
گذشته ديگران شده بودي هرچي هست از همون موقع شروع شد و بعد اونشب
آدامز اومد ......
رون با تعجب گفت: ولي
پس چرا به ما گفتند که همه چيز براي اين بوده که تو از افسون رويا
استفاده کردي؟
هري پرسيد : افسون
رويا ديگه چيه؟
رون نگاهي به هرميون
انداخت و گفت : فکر مي کنم حالا ديگه مي تونيم بگيم.افسون رويا
هري،استفاده ازش خيلي وقته ممنوع شده. يک افسون خيلي قديمي و تقريبا
پيچيدست که بوسيله اون شخص مي تونه روياهاشو خيلي واقعي ببينه. در
حقيقت حس مي کنه اونها واقعا حقيقي هستند . خيلي ها از اين راه بين
روياهاشون غرق شدند.
هري با تعجب پرسيد: غرق
شدند؟
هرميون پاسخ داد: غرق
شدند! يعني دنياي واقعي رو ديگه باور نمي کردند .اسير روياهاشون شدن
و هرگز به زندگي طبيعي برنگشتند.
هري بعد از مکث کوتاهي
گفت: ولي خوب اين زيادم نبايد بد باشه . در حقيقت اونها طعم چيزهاي
را هميشه از داشتنش محروم بودند مي چشند. اين به اونها کمک مي کنه تا
شاد باشند.
هرميون پاسخ داد: اين
يه شادي کاذبه هري. اونها دل به چيزي مي بندند که هرگز وجود نداشته و
بعلاوه اين شادي زياد دوام نمي ياره ، عمر اين حس مطلوب اونها به
باقي عمرشون محدود مي شه که اونهم به خاطر تاثير مداوم افسون مدت
بسيار کوتاهيه چيزي شايد حدود يک ماه.
هري پرسيد: ولي چي باعث
شد فکر کنيد من از چنين چيزي استفاده کردم؟
رون گفت: خوب شواهد
ظاهري کسي که در اثر استفاده از افسون دچار حمله مي شه با اون چيزي
که در تو مي ديديم يکسان بود.
هري بار ديگر پرسيد:
ولي چرا به خودم چيزي نمي گفتيد؟
رون پاسخ داد: من نمي
دونم مامان خواست دراين موردت هيچ وقت باهات صحبت نکنيم.
هرميون گفت: به نظر من
اين چيزي بود که اونها مي خواستند ما باور کنيم.حقيقت چيز ديگريه که
دارند اونو از ما مخفي نگه مي دارند.چيزي که به هري چنين قدرتي رو مي
ده.
هري چيزي رو که مدتها
به آن مي انديشيد به زبان آورد:اين اولين بار نيست که من چيزي رو مي
بينم که متعلق به من نيست.اين اتفاق قبلا هم افتاده.زماني که قبل از
ورود به سازمان اسرار اونو تو رويا ديدم يا زماني که به پدر رون حمله
شد يا ....
هرميون به ميان حرف هري
پريد و گفت: درسته ولي تمام مواردي رو که تعريف کردي مربوط به ارتباط
ذهني بود که بين تو و ولدمورت ايجاد شده بود ، تو چيزهاي رو مي ديدي
که اون مي ديد و چيزي رو حس مي کردي که در اون لحظه اون حس کرده بود
ولي اين بار فرق مي کنه تو داري گذشته افراد مختلف رو مي خوني مگه
اينکه تصور کنيم اين ارتباط ذهني بين تو و همه اين آدم ها ايجاد شده
افرادي مثل رون ، چارلي ، خاله ات و پدر و مادر جرالد و جوليا....اين
به نظر غير ممکن مي ياد چيز ديگه هست که ما هنوز ازش اطلاع نداريم.
چيزي مثل يک حلقه گمشده.
رون گفت: ولي اين موضوع
چرا بايد باعث نگراني مامان و پاپا بشه؟ چرا اونها بايد به ما دروغ
بگند؟
هرميون لبش را گزيد و
گفت: چرا اونها نگرانند؟؟ چون مي ترسند هري آسيب ببينه ولي ... چه
چيز قراره به هري آسيب برسونه؟
هري در حاليکه بطري را
از کنار تختش بلند مي کرد گفت: هنوز يک سوال باقي مي مونه. اين بطري
حاوي چيه ؟ و چه کسي اونو فرستاده؟
رون زمزمه کرد: کسي که
نمي خواهد به هري پاتر آسيب برسه! چه کسي نمي خواهد به هري آسيب
برسه؟ مسلما هرکي هست اسنيپ نيست. شايد مک گونگال و شايد .. چرا که
نه ؟ درسته خوده اسنيپ.
هرميون با تعجب گفت: چي
؟ منظورت چيه؟ يعني اسنيپ اون بطري رو فرستاده.
رون با هيجان گفت: نه
البته که نه.من نمي دونم کي اون بطري رو فرستاده ولي کسي که باعث اين
اتفاقات شده مي تونه چه کسي غير از اسنيپ باشه؟ چه کسي با هري تمرين
چفت شدگي مي کرد؟