
هري حس مي کرد چيز
نمناک و زبري پوست دستش را مي خراشد.چشمانش را باز کرد، آرخيب
در کنارش نشسته بود و مشغول ليسيدن دست او بود.صداي مرد هنوز به
گوش مي رسيد:ليدينکا اين کارو
نکن.
هري سعي کرد برخيزد
سرما از کفپوش سنگي به درونش نفوذ کرده بود و لرزش محسوسي بدنش
را پوشانده بود. تاريکي با سرعت به ميان چشمانش مي دويد و دور
مي شد.بغير از صداي زن و مردي که حالا مطمئن بود والدين جرالد
و جوليا بودند صداهاي ديگري هم مي شنيد، صداهاي دور و نزديک .
تصاويري از جام جهاني کوييديچ جلوي چشمانش مي آمد و بعد صداي خنده
دوقلوهاي ويزلي.
هري با تمام قدرتي
که داشت ايستاد قدرت تشخيص اطرافش را نداشت تصاوير چون موج از
جلوي چشمانش دور مي شد. بايد خود را به خوابگاه مي رساند نياز
به خوابيدن داشت اين تمام چيزي بود که مي توانست تشخيص دهد. صداي
فريادهاي خاله پتونيا بخاطر لکه روي ديوار آزارش مي داد.براي رسيدن
به خوابگاه بايد راهرو را تا انتها مي رفت و بعد بالا رفتن از
آن پله ها ، به نظر غير ممکن مي رسيد، پيمودن اين همه راه باور
نکردني بود. چو چانگ و سدريک ديگوري با رقص از برابرش گذشتند.
هري دستش را به لبه ديوار گرفت يکبار ديگر هم با چنين وضعيتي رو
به رو شده بود و آن درست شبي بود که در منزل دورسلي ها پدر و مادرش
را ديده بود. سعي کرد با دقت بيشتري به اطرافش نگاه کند تصاوير
مواجي از هزاران در به چشمانش مي آمد. با آخرين قدرتي که در خودش
مي شناخت سعي کرد تا کسي را صدا بزند فرياد ضعيفي از گلويش برخاست:
کسي
صداي منو مي شنوه؟
صداي هرميون از دوردستها
به گوش مي رسيد: هري تو به استراحت نياز داري.به استراحت! استراحت!
سياهي بار ديگر جلوي
چشمان هري را گرفته بود هرميون ادامه مي داد: چشماتو ببند هري.
خيلي ساده است و خيلي شيرين. فقط چشماتو ببند ،هيچ اتفاقي نمي
افته.
هري انديشيد، او
کجا بود در هاگوارتز ؟ او هرگز چنين دالاني را در هاگوارتز نديده
بود! بايد راه خروج را مي يافت ولي کدام در؟
حس غريبي او را از
باز کردن درها باز مي داشت. کف راهرو زانو زد بايد مي انديشيد
کدام در را بايد انتخاب کند. هري خسته بود خسته تر از آنکه قدرت
انديشيدن داشته باشد او فقط مي خواست بخوابد. شايد اگر همين جا
اندکي چشمانش را مي بست همه چيز درست مي شد حق با هرميون
بود او به استراحت نياز داشت. خودش را با زحمت به کناره هاي راهرو
رساند و در حاليکه به ديوار تکيه مي داد چشمانش را بست .
تاريکي با حس مطلوبي
به ميان چشمانش مي دويد با حس گرم خواب .
............ در
ميان يک اتاق خالي و تاريک نشسته بود که در باز شد کم کم حس مي
کرد تنها نيست سايه هاي سياه رنگي را در اطرافش مي ديد، سايه هايي
که در قامت يک انسان سياه پوش در اطراف مي گشتند، چه حس
مطلوبي نسبت به آنها داشت گوئي آنها را مي شناخت.سايه ها نزديک
تر آمدند هري از آنها خواست تا بنشينند..........
بار ديگر چشمانش
را باز کرد و به درهاي زيادي که در برابرش بود نگريست تا انتهاي
راهرو که به نظر بي انتها مي رسيد درهاي متفاوتي بود نبايد هر
دري را باز مي کرد نمي دانست چه چيز پشت درها انتظارش را مي کشد
ولي هرچه بود نسبت به آن احساس خطر مي کرد.
در حاليکه
کشان کشان در طي راهرو بدن خسته اش را جلو مي کشيد
و از برابر
درها مي گذشت ، ناگهان ايستاد. همين بود! در برابرش يک در خاکستري
رنگ و پوسيده بود نمي دانست چگونه مي داند ولي او بايد همين در
را انتخاب مي کرد نزديک تر رفت فرصت انديشيدن بيشتر نداشت بايد
از اين مخمصه رهايي مي يافت در را باز کرد..........
حدسش درست بود با
گذشتن از در قدم به خوابگاه پسران گذاشته بود برگشت و به پشت سرش
نگاه کرد هيچ دري نبود ! پوستر تيم شاهين کن مير
kenmare kestrels))
روي ديواري که هري از آن عبور کرده بود به چشم مي خورد.
صداي نگراني گفت:
هري پاتر حالش خوب نيست!
دابي در کنار هري
ايستاده بود و با نگراني او را مي پاييد.
هري در حاليکه خودش
را به تختش مي رساند گفت: دابي تو اينجا چي کار مي کني؟
دابي تا نزديک تخت
او را همراهي کرد و در حاليکه از لبه تخت بالا مي آمد گفت: دابي
منتظر هري پاتر بود.دابي مي دونست که هري پاتر به خوابگاه مي ياد.
دابي براي هري پاتر چيزي آورده که هري پاتر حتما بايد اونو بخوره.
صداي دابي مي لرزيد
قطره اشک کوچکي از کنار چشمان سبز رنگش به روي صورتش لغزيد
و گفت : هري پاتر حالش خوب نيست، هري پاتر به کمک نياز داره.
هري براي اينکه دابي
را از نگراني بيرون بياورد نشست و گفت: ولي دابي تو از کجا مي
دونستي من به اينجا ميام؟ من چي رو بايد بخورم.
دابي با صداي موشي
اش گفت: دابي جن خوبيه! دابي تو کار ديگران دخالت نمي کنه. اون
اومد و به دابي گفت که اربابش يعني هري پاتر به کمک دابي نياز
داره بعد يک شيشه به دابي داد و گفت که هري پاتر بايد اينو بخوره،
وقتي دابي ازش پرسيد که هري پاتر کجاست ؟ گفت که دابي ميتونه هري
پاترو تو خوابگاه پيدا کنه! دابي درنگ نکرد اومد اينجا و منتظر
هري پاتر موند. اون به دابي گفت که هري
پاتر تا از اين نخورده نبايد بخوابه!
دابي جمله آخرش را
با چنان فريادي به زبان آورد که خواب را از چشمان هري ربود.
هري پرسيد:
اون؟ اون کي بود؟
دابي شرمگينانه سرش
را پايين آورد و گفت: دابي نبايد اينو به زبون بياره. اون گفت
اگه هري پاتر سوالي پرسيد دابي جواب بده اون کسيه که نمي خواهد
به هري پاتر آسيبي برسه.
هري پرسيد: دابي
من اونو مي شناسم؟
دابي در حاليکه سرش
را پايين نگه داشته بود و لبهايش را بهم مي فشرد زمزمه کرد: اين
فقط به خاطر خود هري پاتره. اون کسيه که نمي خواهد به هري پاتر
آسيب برسه.
هري سرش را درون
بالشت فرو برد و گفت: باشه دابي ازت ممنونم من فقط بايد کمي بخوابم
بعد دوباره حالم خوب مي شه.
دابي بار ديگر فرياد
کشيد:
هري پاتر تا از اين نخورده نبايد بخوابه!
هري که قدرت بحث
کردن با دابي را نداشت گفت: باشه دابي اونو به من بده ازش مي خورم.
دابي با خوشحالي
شيشه اي را که در دست داشت به هري داد و گفت: دابي مي خواهد حال
اربابش خوب بشه.
بطري حاوي معجون
آبي رنگ و لغزنده اي مثل پارافين مايع بود.هري با اينکه اصلا قصد
نداشت از آن بنوشد در بطري را باز کرد و آن را به لب برد اندکي
بعد آن را پايين آورد و وانمود کرد که خورده است.
دابي با خوشحالي
گفت : هري پاتر حالش خوب مي شه!
هري آهسته
زمزمه کرد: آره دابي خوب مي شه حالا بزار من کمي بخوابم.
دابي پاورچين پاورچين
از تخت هري دور شد و گفت: هري پاتر بايد بخوابه. هري پاتر به استراحت
نياز داره.. اون گفت هري پاتر بايد استراحت کنه......