عمو ورنون که
صورتش سرخ شده بود با خشم به سمت او يورش برد تا جعبه را بگيرد
ولي حالا موضوع کاملا متفاوت بود عبارت لي لي و جيمز پاتر
به او قدرت هر کاري را براي بدست آوردن جعبه مي داد. جعبه
را به سختي گرفته بود و مي کشيد تا از ميان دستان گوشتالود
عمو ورنون رها کند. با يک فشار ناگهاني جعبه را بيرون کشيد
جعبه روي زمين افتاد و هري به عقب پرت شد.سريع روي پاهايش
ايستاد عمو ورنون ميخواست جعبه را بردارد.هري در حاليکه چوبش
را جلوي او گرفته بود فرياد کشيد:
_نه
! يک قدم جلوتر نيا.
نذار ازش استفاده کنم مي دوني که باهاش ميتونم چه کارهايي
بکنم.
عمو ورنون درحاليکه
از خشم به خود مي پيچيد گفت:پسره احمق !
چند ثانيه اي
نگذشت که خاله پتونيا در آستانه در ظاهر شد با ديدن هري که
چوبش را به سمت شوهر او گرفته بود ناباورانه جيغ کشيد و با
دو دستش دهانش را پوشاند.
_تو داري چه
کار مي کني؟
ولي قبل از اينکه
کسي توضيحي برايش دهد با ديدن جعبه همه چيز را دريافت.
_خيلي خوب پس
تو جعبه را پيدا کردي و حالا مي خواهي آن را بدست آوري.برش
دار!
عمو ورنون غريد:
پتونيا!
_ بذار برش داره
ورنون .من ديگه از دور انداختن اون جعبه مسخره خسته شدم.ديدي
که هر کاري کرديم نتونستيم از دستش راحت شيم به علاوه دوست
ندارم چيزي از اون دوتا اينجا باقي بمونه .شايد يه روز بتوني
درش رو باز کني.
هري با احتياط
خم شد جعبه را برداشت و از کنار صورت برافروخته عمو ورنون
گذشت ، وقتي به اندازه کافي از دسترس او دور شده بود . لبخند
شيطنت باري به لبانش نشست و گفت: از لطفتون ممنونم!
هري
از بدست آوردن چنين چيز با ارزشي در ميان خاطرات پوسيده
دورسليها احساس کسي را داشت که از ميان مشتي زباله قطعه
اي طلا يافته باشد.وقتي به اتاق برگشت باز هم به بررسي جعبه
اش پرداخت. به پشت روي تخت دراز کشيده بود و جعبه را با دستانش
بالا گرفته بود.
هري متوجه شد
دستانش مي لرزند، دوباره چيزي در سينه اش مي سوخت، احساس کرد
سقف روي سرش خراب مي شود، با خس خس نفس مي کشيد. برگشت و صورتش
را در بالش فرو کرد. دستانش سست شد و جعبه از ميان دستانش
به کف اتاق غلتيد.پلکهايش سنگين شد. ديگر قدرتي نداشت آرام
چشمانش را بست موجي عظيم از سياهي سراسيمه به سوي او شتافت.
براي مدتي احساس مي کرد درهيچ زمان و مکاني نيست.معلق بود
و بي معنا.
چشمانش را باز
کرد در اتاق خودش بود. بلند شد نمي دانست چه مدت خوابيده است
.گلويش حسابي ميسوخت فکر کرد يک ليوان آب مي تواند به او کمک
کند.در اتاق را باز کرد که از پله ها پايين برود . در را آهسته
بست چون دوست نداشت دورسليها را بيدار کند. صداي خرخر دادلي
به گوش نمي رسيد.
هري از پله ها
پايين رفت و خود را به آشپزخانه رساند. وقتي به پايين پله
ها رسيد متوجه شد گلويش نمي سوزد.البته اين تنها چيزي نبود
که او را متعجب مي ساخت.هري در خانه دورسليها نبود اينجا منزل
بزرگي بود که چيزي شبيه يک جشن در آن برگزار شده بود مهمانان
دسته دسته از کنار او مي گذشتند.چند خدمتکار با سرعت از کنار
او گذشتند هري خوشحال بود در اين شلوغي کسي متوجه حضور نگهاني
او نشده است .فکر کرد شايد بي اختيار غيب شده و سر از اينجا
درآورده .حالا موسيقي تغيير کرده بود ميهمانان دو به دو با
هم مي رقصيدند.
ناگهان مرد بلند
قدي با عجله از کنار او گذشت ، درحاليکه از ميان ديگران براي
خود راه باز مي کرد از ديد هري خارج شد. هري برا ي چند لحظه
خشک شد آنچه را مي ديد باور نمي کرد.کسي که با عجله از کنارش
گذشته بود پدرش بود.سعي کرد بهتر فکر کند او کجا بود؟ جايي
که پدرش را زنده يافته بود. آيا او مرده بود؟ يا شايد پدرش
زنده بود! هري با عجله به سمتي رفت که پدرش را قبل از ناپديد
شدن آنجا ديده بود.هراسان جمعيت را کنار زد ولي اثري از پدرش
نبود.
چند لحظه پيش
کسي کنار او
ايستاده
بود که هري هميشه آرزوي ديدارش را داشت.در کنارش در اتاقي
نيمه باز بود.زن
جواني از اتاق بيرون آمد هري صورت اسبي شکل او را خوب شناخت
.او خاله پتونيا بود ولي بسيار جوانتر .بلافاصله او را تعقيب
کرد شايد او نزد پدرش مي رفت.مستخدمه چاقي نزد آنها آمد.
_دوشيزه پتونيا
به چيزي احتياج نداريد؟
_نه مري پدرم
کجاست ؟
_آقا تو اتاقشون
هستند جلسه مهمي دارند . سر ريوس پيترسون نزد ايشون هستن .
پيترسون چيزي
را به ذهن هري مي آورد.
_اين پسره بلک
اينجا چه کار مي کنه؟
سيريوس
اينجا بود! پس خاله اش پدر خوانده او را مي شناخت.
_همراه آقاي
جيمز آمده اند.
_ حالا جيمز
کجاست؟
اين دقيقا سوالي
بود که هري دنبالش مي گشت.
_با دوشيزه لي
لي تو باغ قدم مي زنند.
هري لحظه اي
درنگ نکرد اگر عجله مي کرد مي توانست پدر و مادرش را ملاقات
کند.
_شما خيلي خوب
مي رقصيد
اين صداي سيريوس
بود که با زن جوان و آبي پوشي مي رقصيد.هري نايستاد . حاضر
نبود فرصت ديدار پدر و مادرش را از دست دهد .با شوق بي وصفي
به سمت دري که به باغ مي رسيد حرکت کرد اصلا نمي دانست
چگونه راه را مي شناسد.از ميان پنجره ها تصوير دو نفر را ديد
که در زير نور اندک مشعل ها قدم مي زدند.يک مرد و يک زن .آن
مرد پدرش بود و آن زن در لباس شيري رنگ ! او مادرش بود که
با پدرش قدم زنان از او دور مي شدند.هري در شيشه اي را باز
کرد و خودش را به بيرون پرت کرد . با سرعت به سمت آنها مي
دويد ولي هرچه بيشتر مي دويد آنها دورتر مي شدند به قدري دور
شدند که ديگر هيچ از آنها ديده نمي شد.
همه جا تاريک
شده بود حتي ساختمان اصلي هم ديده نمي شد هري در ميان تاريکي
مطلق ايستاده بود. دوباره احساس مي کرد در هيچ زمان و مکاني
نيست.