فصل اول صفحه دوم

 آنچه را که مي خواست اين بار پيدا کرد، درست در وسط کتاب با تيتر درشت نوشته شده بود :                                                   

                                  معجون به ياد آورنده

 تاريخ توليد:سده سوم جادوگري

 به وجود آورنده: پرفسور چخوف خايزرف

معجون مذکور اولين بار در سواحل شمالي درياي سياه توسط جادوگري به نام چخوف خايزرف ساخته شد. او که مدت هاي مديدي از عمر خويش را صرف تهيه و تکميل اين معجون فوق العاده کرده بود سرانجام در سده سوم جادوگري توانست محصول خود را به جامعه جادوگران دنيا عرضه کند.

اين معجون فوق العاده تاثير بسيار قوي دارد و باعث مي شود فرد کوچکترين خاطرات را از خفاياي ذهنش به خاطر بياورد .

عده اي خايزرف را شايسته مدال مرلين درجه دو مي دانستند ولي به علت پاره اي از ايرادات معجونش به او مدال مرلين درجه سه تعلق گرفت.ذهن کسي که از معجون استفاده مي کند به شدت آسيب مي بيند دو بار يا حتي در بعضي موارد مصرف يکبار اين معجون مرگ فرد را در پي داشته است.خايزرف تا پايان عمرش نتوانست معجونش را اصلاح کند.به علت تاثيرات نامطلوب اين معجون استفاده از آن توسط وزارت کل سحر وجادو ممنوع اعلام شده است  .

بعد از خايزرف تلاشهاي بسياري براي از بين بردن تاثيرات منفي آن انجام شد که متاسفانه بي فايده بود.معجون مذکور شامل گلهاي جوشيده و له شده وينتر گرين ، عصاره تصوفيه شده رازيانه و برگ درخت تب است.افزدن شير تک شاخ براي تاثير فوري آن ضروري دانسته شده جادوگران دهه اخير براي تاثير مطلوبتر از تخم "شيمر" که خريد و فروش آن غير قانوني است استفاده مي کنند.

تهيه اين معجون کار بسيار دشواري است . معمولا تعداد اندکي از معجون هاي ساخته شده تاثير حقيقي خود را بر جاي مي گذارند.

 

 

هري سرش را از روي کتاب بلند کرد مقاله جالب و کاملي مي شد که براي بستن دهن اسنيپ عالي بود. هري عميقا از هرميون ممنون بود بدون اين کتاب شايد هرگز چيزي پيدا نمي کرد.

در ادامه مطالب بيشتري در مورد خايزرف نوشته بود در ميان سطرها عکسي از او به چشم ميخورد.  عکس سياه و سفيد نامفهوم بود ، تصوير گوياي مردي با سر طاس و ريشهاي بسيار بلند و مشکي رنگ بود هري دستش را بر روي تصوير کشيد عکس سياه سفيد و نامفهوم ذره ذره رنگ گرفت . حالا کاملا زنده به نظر مي رسيد.خايزرف چشمان نافذش را از حاشيه  برگه دزديد و مستقيم در چشمان هري نگريست چشمان سبز رنگش  تا عمق وجود هري را ميکاويد.سرفه کوتاهي کرد و با  اخم گفت :"معجون من هيچ عيبي نداره، اونها هيچي از يه معجون حسابي نمي فهمند "پس از آن تصوير کم کم رنگ مي باخت ولي خنده اي موزييانه روي صورت خايزرف شکل گرفت و تصوير سياه و سفيد سريعا رنگي شد.

_ پاتر تو قدرتشو رو نداري . تو نمي توني انتخاب کني.

 تصوير بيدرنگ ساکن وبيرنگ شد . خايزرف دوباره داشت به حاشيه صفحه نگاه مي کرد. اين مطالب به قدري سريع رخ داده بود که هري فرصت نکرد چيزي بگويد.هري حرفهاي خايزرف را به حساب علاقه  او به تحت تاثير قرار دادن ديگران مي گذاشت.

نوشتن مقاله زمان زيادي از هري گرفت. وقتي سرش را از روي لوله ها ي کاغذ بلند کردسياهي اتاق را پر کرده بود، سرش سنگين بود، عقربه هاي ساعت جلوي چشمانش مي رقصيند و نيمه شب را نشان مي دادند.

هري خسته بود خود را به روي تخت کشيد و  لاي پنجره را باز کرد. هدويگ بايد تا صبح بر مي گشت.قبل از اينکه بتواند به چيز ديگري فکر کند به خواب عميقي فرو رفت.

                                                      


صبح روز بعد خاله پتونيا به طور ناگهاني تصميم گرفت که هري اتاق زير شيرواني را  مرتب کند.تقريبا 4 يا 5 ساعت کار هري جابجايي جعبه هاي سنگين خاطرات دورسليها بود تا بالاخره خاله پتونيا به اين نتيجه رسيد که جاي همه آنها مناسب است.وقتي تقريبا کار تمام شده بود دادلي در آستانه در ظاهر شد و اعلام کرد عمه مارج، خاله پتونيا را پاي تلفن مي خواهد. رفتن دادلي و خاله پتونيا اين شانس را به هري مي داد که اندکي استراحت کند.

اتاق مملو از ذرات غبار بود و سينه را  آزار مي داد با هر نفس احساس مي کرد چيزي درون سينه اش آتش مي گيرد. دنبال پنجره اي گشت تا شايد با بازکردنش اندکي هواي تازه وارد اتاق شود .پنجره يا دريچه اي به چشم نمي خورد در واقع تنها روشنايي اتاق لامپ کوچکي بود که از سقف آويزان بود.سرش تير مي کشيد، بهترين راه براي رهايي از اين دخمه تمام کردن سريعتر کار بود.دوست داشت زودتر از ميان خاطرات دورسليها بيرون برود. لباسهاي شش ماهگي دادلي چرخ کهنه مادر بزرگ عمو ورنون، ....

هري جعبه ای راکه روي آن نشسته بود بلند کرد  ولي ناگهان جعبه از ميان شکافت و بسته اي که در ميان يک پارچه پيچيده شده بود به زمين افتاد . بسته را برداشت ، پارچه مخملي سياه رنگي بود که در چند جا سوخته بود.در ميان  آن جعبه زيبايي بود که در روي آن ورقه طلايي به چشم مي خورد ، به نظر مي رسيد روي اين ورقه بايد چيزي حک يا نوشته شده باشد ولي چيزي ديده نمي شد.هري خيره به جعبه نگاه کرد ولي علت آن تنها زيبايي چشمگير جعبه نبود بلکه متوجه شد جعبه هيچ دري ندارد، جعبه را دوباره بررسي کرد در هيچ جاي آن حتي منفذي به چشم نمي خورد.

_ هميشه عادت داري به همه چيز فضولي کني.

اين صداي عمو ورنون بود که احتمالا براي غافلگير کردن او بي صدا وارد اتاق شده بود

_من فضولي نمي کردم.اين جعبه روي زمين افتاد.و من...

عمو ورنون به دستان هري نگاه کرد هري احساس مي کرد ديدن اين جعبه چيزي را به خاطر او مي آورد.

با لحن تندي گفت :"جعبه را بده به من ."

 

صفحه اول

 
صفحه سوم

© 2003  Aryany.com , All rights reserved