پسري باريک اندام
با قدي کشيده و موهاي مشکي رنگ از پنجره خانه شماره 4 به آسمان
مينگريست.هري
پسرخاصي بود با قدرت فوق العاده که در يکي از عادي ترين خانه
هاي پريوت درايو در نزد دورسلي ها زندگي مي کرد.تابستان براي
او هيچ فصل مناسبي نبود،دو ماه از آغاز تعطيلات گذشته بود
و حالا چهار هفته تا ترک کردن منزل دورسليها باقي مانده بود
و اين براي او معناي لذت بخشي داشت.براي دورسليها هم رفتن
هري خوشايند مي
نمود.دورسليها
که اصلا علاقه اي به نگه داشتن اين پسر غير عادي نداشتند بعد
از ملاقات با خانواده جادوگر رون ميل بيشتري براي بيرون کردن
او داشتند ولي عللي مانع ارضاي اين ميل آ نها مي
شد.
هري در اتاقش نشسته بود وهنوز از خلال پنجره به آسمان صاف
و بي ابر نگاه مي
کردو
در گوشه هاي آن به دنبال
يک جغد سفيد رنگ مي
گشت.
سه ضربه کوتاه
به در به هري نشان مي
داد
که مي
تواند
براي خوردن ناهار از اتاقش بيرون بيايد.دورسلي ها مي
خواستند
تا جاي ممکن از او دور بمانند ، در حقيقت مايل بودند وجود
اين پسر را مانند خيلي چيزهاي ديگريکه از او و دوستانش مي
ديدند انکار کنند.هري از پله ها پايين رفت و پشت ميز کنار
دورسليها نشست.
دادلي حريصانه
ظرف غذايي که خاله پتونيا مشغول پر کردنش بود مي پاييد.عمو
ورنون با اينکه ساکت بود ولي هري احساس مي کرد زير صورت سرخش
در حال کشمکش با چيزي است،با اين حال هري فکر ميکرد اگر اتفاقي
نيفتد ناهار مطلوبي خواهد بود.
در واقع حدس
هري درست بود در تمام مدت به غير از صداي نفرت انگيزي که دادلي
موقع خوردن توليد مي کرد و رفتار آزار دهنده خاله اش همه چيز
به نظر آرام مي آمد.
خاله پتونيا
و شوهرش به طرز رقت باري هنگام برخورد با پسرشان احمق به نظر
ميرسيدند، خاله پتونيا که دوست نداشت قبول کند دادلي مثل خوک
موقع غذا خوردن از خودش صدا در مي آورد مرتب به هري چشم غره
ميرفت.هري ترجيح ميداد چيزي نگويد چيزي تا پايان تعطيلات نمانده
بود مي توانست خودش را با اين فکر دلگرم کند. روشن
شدن تلويزيون باعث شد دست از سر هري بر دارند .
گوينده اخبار
مردي ميانسال با موهاي قهوهاي رنگ بود . کراوات قرمز
رنگش به شدت توجه هري را جلب ميکرد، وقتي به لبخند مصنوعي
اش نگاه مي
کرد
احساس کرد مرد بسيار بدبختي است. براي يک لحظه هري متوجه شد
موهاي مرتبش آشفته است و صورتش شکسته و دردآلود به نظر ميرسد.خنده
اش به
نظر تلخ ترين خنده اي بود که تا به حال ديده بود.هري به سرعت
پلک زد همه چيز به شکل اولش برگشت حالا تصوير گوينده از صفحه
تلويزين محو شده بود و زن جواني داشت در مورد شيوع بيماري
جديدي در مناطق ساحلي هشدار ميداد وقتي شروع به بر شمردن علائم
بيماري کرد هري احساس کرد دلش مي خواهد به اتاقش برگردد.
به صورت عمو
ورنون نگاه کرد چهره درهم و اخم آلودش نشان مي
داد
بالاخره از نزاع درونيش به نتايجي رسيده است. اين موضوع به
نظر هري چندان مطلوب نمي آمد تصميم گرفت کمي بيشتر صبر کند
، دوباره به صفحه پهن و تخت تلويزيون نگاه کرد اثري
از آن زن جوان نبود . گوينده اخبار اين بار داشت در مورد
يکي از موفق ترين سرمايه داران کشور صحبت مي کرد .
دوربين چرخيد
و روي صورت او قفل شد هري احساس خاصي نسبت به او داشت با اينکه
هيچ لبخندي به صورت نداشت ولي در صورت خشک و جديش رضايت و
اعتماد خاصي به چشم مي خورد.چهره اش کاملا متفاوت بود مسن
نبود .موهاي
پرپشتش مشکي رنگ بود با اينکه نشسته بود ولي به نظر بسيار
بلند قامت و درشت هيکل مي آمد.
عمو
ورنون ناگهان
فرياد کشيد:" پتونيا بيا سر چارلز پيترسون را ببين!"
بعد در حالي
که آرزومندانه آه مي کشيد ادامه داد:" هيچ کس تا به حال
به پاي او نرسيده ميگن تو تجارت جادو ميکنه .چندتا از بزرگترين
کمپاني هاي کشور رو اداره ميکنه."
هري فکر کرد
اين بهترين موقعيت براي برگشتن به اتاقش است . صندلي را آهسته
سر جايش برگرداند و روي پاشنه چرخيد تا به سمت پله ها برود
ولي هنوز قدم اول را برنداشته بود که صداي عمو ورنون به او
امر کرد سر جايش بماند هري به صفحه تلويزيون نگاه کرد دادلي
کانال را براي ديدن برنامه دلخواهش تغيير داده بود. صورت سرخ
عمو ورنون باد کرده بود و لحنش آميخته با تهديد بود.
_سر جايت وايسا.
ميخواهم باهات حرف بزنم.يکماه تا برگشتن تو به اون جايي که
تو و دار و دستت بهش ميگيد مدرسه باقي مونده.
صدايش کم کم
بالا مي رفت و لحنش آزار دهنده مي شد.
_خوب گوشهايت
را باز کن آقاي پاتر ! چون فقط يکبار ميگم اگه از اينجا خوشت
نمياد ، ازت ميخواهم اين افتخار رو از سر ما کم کني و از اينجا
بري ولي بهت اجازه نميدم امنيت من و خانواده ام را با آوردن
دوستان ديوانه ات به اين خانه به خطر بندازي.
عمو ورنون از
صندلي بلند شده بود و دستش را در هوا به نشانه تهديد تکان
مي داد. هري
دستانش را مشت کرده بود و مي فشرد، نمي خواست چيزي بگويد.
عمو ورنون صدايش
را پايين آورد وگفت: "لياقت تو آدم هايي مثل همانهاست.مي
توني از جلوي چشمم دور شي و بايد بدوني اگه ايندفعه يکي از
اون موجودات چوب به دست اطراف اين خونه ببينم خوب مي دونم
بايد چه بلايي سرش بيارم."
هري بدون اينکه
برگردد و به او نگاه کند به راهش ادامه داد و از جلوي چهره
خوک مانند دادلي که به او پوزخند مي زد گذشت .وقتي از پله
ها بالا مي رفت خيلي دوست داشت بداند يک دورسلي در مقابل چوب
جادو چه مي تواند بکند . با اينکه تهديد عمو ورنون به نظرش
مسخره مي آمد ولي لازم بود يک جغد براي رون بفرستد و تا حدودي
برايش توضيح دهد که اين اطراف آفتابي نشود ولي چطور مي توانست؟
هدويگ هنوز از نزد رون بر نگشته بود و اين عجيب بود.