فصل
9/ سگي سياه
هري پاتر و جادوي خاطرات/ صفحه چهارم
کاش به احساسش اطمينان مي کرد و چيزهايي را که مي ديد و مي شنويد را
با کسي در ميان نمي گذاشت. کسي او را باور نمي کرد اين همه حقيقت
بود، بعد از شبي که هري
موضوع را با رون و هرميون در ميان گذاشته بود، هرميون براي درخواست
کمک نزد مک گونگال رفته بود و او را در جريان قرار داده بود و نتيجه
اين عمل خيرخواهانه جلسه احمقانه اي بود که در حضور مادام پامفري
داشتند. علت رفتار اخير اسنيپ کاملا مشخص شده بود، دامبلدور طبق جلسه
اي که با همه اساتيد داشت از آنها خواسته بود تا شرايط جديد او را
درک کنند. کاملا واضح بود که اسنيپ نتوانسته بود بر علاقه اش مبني بر
جريمه کردن هري غلبه کند.
حس تلخ و غير قابل تحملي سرما
را از ياد هري مي برد.درباره او چه فکري مي کردند؟
_پسره طفلک ... حتما خيلي زجر
کشيده که اينطوري به هم ريخته.
کسي غش غش مي خنديد.
هري نفسش را با قدرت بيرون داد.
موج بزرگتري از بخار جلوي صورتش را پوشاند و محو شد، نور کم رنگي از
صبح افق را مي پوشاند.براي لحظه اي به نظرش رسيد که شعله هايي شناور
در هوا و درميان درختان ديده مي شود، راهش را به سمت حاشيه جنگل
ممنوعه تغيير داد. شايد اشتباه کرده بود چون حالا اثري از هيچ شعله
اي به چشم نمي خورد. هري مدتي در بين چمن هاي نمناک و در هواي سرد
قدم زد، هنوز در ميان کلبه هاگريد غرق بود.
وقتي به داخل قلعه برمي گشت
قلعه کم کم از خواب برمي خاست. صداي جنب و جوش کم کم در ميان راهروها
مي پيچيد. هري کند و بي هدف به سمت خوابگاه مي رفت. بعد از شنيدن
حرفهاي هاگريد چقدر احساس خستگي مي کرد.اندکي پشت تابلو ايستاد تا با
خروج کسي وارد شود، با اينکه مي دانست حالا مي تواند شنل را زا سر
بردارد ولي ترجيح مي داد مخفي باقي بماند. کمي بعد دو نفر از شاگردان
سال سوم از داخل حفره بيرون آمدند، يکي از آنها سرش را نزديک سر
ديگري برد و گفت : شرط مي بندم نمي تونه در برابر جانسون مقاومت
کنه.
نفر دوم سرش را عقب کشيد و گفت:
معلوم هست داري چي مي گي؟ تو عضو اسليتريني يا گريفندور.
هري بدون توجه به ادامه گفتگوي
آنها از کنارشان عبور کرد و به سمت خوابگاه رفت.
وقتي به سرسراي بزرگ رسيدند
هرميون روي يک دسته کاغذ خم شده بود و چيزهايي مي نوشت.
هري لبخند ساده اي زد و در برابرش
نشست.هرميون که مشغول جمع کردن دسته کاغذها شده بود اندکي چشمانش را
ماليد و گفت: صبح بخير هري. پس رون کو؟
رون که تازه پشت سر هري وارد مي
شد، اندکي بعد به آنها پيوست وکنار هري نشست.
موهاي رون آشفته و درهم بود
دکمه يقه اش باز بود و قيافه اش طوفان زده مي نمود.
هرميون در حاليکه خيره به رون
نگاه مي کرد گفت: چت شده؟
رون با بي حوصلگي دستهايش را
لاي موهايش فرو برد تا کمي به آنها نظم ببخشد و سپس مشغول بستن دکمه
پيراهنش شد و با صدايي خسته و خواب آلود گفت: ديشب همش کابوس ديدم.
هرميون کاغذها را دسته کرد و
پرسيد: کابوس؟ چه کابوسي؟
رون با بي اشتهايي نگاهي به
آنچه سر ميز بود انداخت و درحاليکه بار ديگر صورتش منقبض شده بود
گفت: وحشتناک بود خواب مي ديدم يکي با طلسم شکنجه گر به من حمله
کرده، احساس مي کردم تک تک استخونهام دارن از هم جدا مي شن و ميسوزن.
هري تکه نان تستي برداشت چيزي
در درونش به غليان درآمد، رون داشت ادامه مي داد: يکي به من نزديک شد
و فرياد زد اونو مي
کشم.....
هري گاز محکمي به نان زد، رون
ادامه داد: بعد به سمت من اومد هيچ چوبي تو دستش نداشت ولي فرياد
کشيد کروشيو......
هري با شدت نان تست را زير
دندانهايش خرد مي کرد، صداي خرد شدن آن حس عجيبي به او مي داد. رون
ادامه داد: صورتشو نمي تونستم ببينم صورتش تو تاريکي گم شده بود .
هري نان ديگري برداشت و مشغول
خرد کردن آن زير دندانهايش شد، هرميون نيم نگاهي به او انداخت و سپس
گفت: خوب بعدش چي شد؟
هري انديشيد: بعدش؟؟؟
سپس با صداي فرياد مانندي گفت:
آره بعدش، بعدش چي شد؟
رون به سمت هري برگشت و نگاه
مشکوکي به او انداخت و گفت: هري تو امروز حالت خوبه؟ چرا اينجوري
شدي؟
هري خرده هاي نان تست را از دور
دهانش پاک کرد و با صدايي که سعي مي کرد خونسرد باشد گفت: بگو بعدش
چي شد؟
رون گفت: اون يهو رفت. ناپديد
شد ولي بعد ...
هرميون پرسيد: بعد چي؟
رون اخمهايش را درهم کشيد و با
ترديد گفت: يه سگ! اون اومد و منو با خودش برد.
به نظر مي رسيد رون مايل نيست
سگ را بيش از اين توصيف کند.
هري بي اختيار پرسيد : يک سگ
سياه و بزرگ؟ اون زنده بود؟
رون که به نظر دست پاچه و معذب
مي رسيد گفت: من ... من ... نمي
دونم هري من فقط خواب مي ديدم.
هري بدون توجه به واکنش رون
پرسيد: اون تو رو کجا برد؟
رون و هرميون با هراس به هري
نگاه مي کردند گوئي مي ترسيدند هر لحظه منفجر شود. رون آب دهانش را
قورت داد و
گفت: يه جايي بود که پر از در بود بيش از صدها
در.....
شبي که هري موضوع ورود خود به
خاطرات ديگران را براي رون و هرميون تعريف کرده بود فرصتي نشده بود
تا در مورد چگونگي برگشتنش به خوابگاه چيزي بگويد.
هري با پوزخند اضافه کرد: بيش
از هزاران در.
رون سرش را به نشانه موافقت
تکان داد و گفت: آره شايد بيش از هزار تا در بود، يک دالان دراز که
انگار تا ابديت ادامه داشت هيچ انتهايي ديده نمي شد... در فاصله چند
سانتي متر به چند سانتي متر يک در بود ، درهاي مختلف و جور واجور
چوبي، فلزي، سبز، زرد، سرخ....
هري با بي حوصلگي به ميان حرفش
پريد و گفت: آره اونجا درهاي مختلفي وجود داشت ولي بعدش چي شد؟
قبل از اينکه رون بتواند پاسخي
به او دهد هرميون به ميان حرفش پريد و با لحن مشکوکي گفت: هري تو
چيزي در مورد اين دالان شنيدي؟
هري ابتدا دهانش را باز کرد تا
بگويد او اين دالان را در واقعيت ديده ولي مکث کوتاهي کرد و
در حاليکه به گفتگويش با هاگريد مي انديشيد
گفت: نه فقط حدس زدم که بايد درهاي زيادي داشته باشه حالا بگو بعد چي
شد.
رون که داشت ليوان شيرش را سر
مي کشيد آن را سرجايش برگرداند و گفت: هيچي اون از يکي از درها رد شد
و من بعد از مدتي خودمو تو جاي خودم ديدم. چيزي که باعث حيرت من شد
اين بود که وقتي سرم رو بلند کردم ديدم که از پنجره بيرون پريد. درست
نفهميدم هنوز خواب بودم يا واقعا اون از پنجره بيرون پريد؟
هرميون با لحني بينهايت شبيه به
خانم ويزلي و با قاطعيت گفت : خواب بودي . حالام بهتره صبحونتو
بخوري.همش يه کابوس ساده بوده.
هري بقاياي نان تستش را داخل
بشقاب برگرداند ، هاگريد از او خواسته بود تا در اين موارد با کسي
صحبت نکند ولي حالا چي ؟