فصل9/ سگي سياه                                                                                      هري پاتر و جادوي خاطرات/صفحه سوم

آيا او هم دچار آشفتگي ذهني شده بود؟

هري پشت در کلبه هاگريد ايستاد و در زد.صداي پارس کردن هاي فنگ و به دنبال آن صداي هاگريد به گوش رسيد.

_ بيا کنار فنگ بزار ببينم کيه اين موقع شب؟

_ منم بازکن هاگريد.

در کلبه با کمي ترديد باز شد، هاگريد جلوي نوري که با شتاب به ميان تاريکي بيرون مي دويد ايستاد و در حاليکه به فضاي خالي نگاه مي کرد با صداي آرامي پرسيد : تويي هري؟

هري جلوتر رفت و در آستانه در شنل را کنار زد تا هاگريد بتواند او را ببيند.هاگريد با نگراني به اطراف نگاهي انداخت سپس او را با سرعت تو برد گفت: بيا تو پسر. هواي بيرون سرده! تو رو به ريش مرلين قسم مي دهم مگه عقل از سرت پريده که اين موقع شب و تو اين سرما اومدي اينجا.

فنگ با علاقه دور هري مي چرخيد. هاگريد به سمت آتش رفت و کتري مسي را روي آن قرار داد و گفت: بشين بايد يه چايي داغ بخوري. سرماي امسال بي سابقه است. فکر کنم به زودي برف بياد. خوب حالا بگو چي شده که اين موقع شب اومدي اينجا؟

سپس با حالتي پرسشگرانه ادامه داد: ببينم پسر مگه تو شبها نمي خوابي؟

هري که مشغول نوازش فنگ شده بود بار ديگر به ياد خواب آن شب افتاد و گفت: مي خواستم درباره اون تالار بپرسم.

هاگريد به سمت قفسه ها رفت و دو ليوان بزرگ دسته دار در آورد سپس با حواس پرتي گفت: آهان يادم اومد امروز درموردش صحبت کرديم. راستي در مورد جوليا همه چي رو شنيدم .شنيدم سود بينسکي قراره اينجا بمونه، قراره تو درمانگاه به مادام پامفري کمک کنه. ظاهرا قبلا تو سنت مانگو کار مي کرده، بخش آسيبهاي جادويي!

هاگريد چشمکي زد و گفت: بين خودمون بمونه مادام پامفري اصلا از اين موضوع راضي نيست. 

آخرين بار هري لاکهارت و پدر و مادر نويل را در اين بخش ديده بود.هري جرعه اي نوشيد و پرسيد: ولي اون براي چي به اينجا اومده؟

هاگريد شانه هايش را بالا کشيد و گفت: نمي دونم شايد براي اون دختر.

هري که دوباره به ياد اون تالار افتاده بود حس مي کرد هاگريد به هر نحوي مي خواهد از صحبت کردن درباره اون سرباز زند.        

هري با لحن قاطعي گفت: در مورده اون تالار ... ممکنه به من بگي اون درها به کجا ختم مي شند؟

هاگريد ليوان دوم را هم پر کرد و در برابر هري گذاشت سپس با بي توجهي گفت: ميدوني مادام پامفري حضور در کلاسها رو براش قدغن کرده.

هري بار ديگر پرسيد: من از يکي از آنها گذشتم که به خوابگاه  مي رفت. بقيه اش چي ؟

هاگريد جرعه اي نوشيد و گفت: ظاهرا مشکلش جديه.

هري ليوانش را کنار زد به جلو خيز برداشت و گفت: هاگريد من کاملا از وضعيت جسمي جوليا با خبرم. اون به علت حملات پي در پي که در گذشته داشته دچار يه نوع آسيب ذهني شده.اون گاهي کنترل اعضاي بدنش رو از دست مي ده يا بيهوش مي شه ولي ....

هري زماني دست از گفتن برداشت که متوجه شد هاگريد با چشماني گرد و متحير به او نگاه مي کند:چي...چي شده؟ چرا اينطوري به من نگاه مي کني؟

هاگريد ابروهايش را درهم کشيد و گفت: تو اينها رو از کجا مي دونستي؟

هري کمي به سوال هاگريد فکر کرد. از کجا مي دانستم؟

هري با تته پته پاسخ داد: خوب من... حتما امروز از کسي شنيدم .

هاگريد يکي از چشمهايش را تنگ کرد و گفت: فکر نمي کنم از کسي شنيده باشي چون اين يه مطلب کاملا محرمانه بود.هيچ کس حق نداشتند در اين مورد با کسي صحبت کنند.

هري به پشتي صندلي تکيه داد و گفت: ولي به هر جهت من بايد اينو از جايي شنيده باشم.

هاگريد جرعه ي ديگري از ليوانش که بخار گرمي از آن برمي خاست نوشيد و گفت: گوش کن هري اين داره براي من به صورت يه عادت در مياد که تو هميشه بيش از چيزي که بايد بدوني مي دوني.

صورت هاگريد جدي و خشن شده بود، ليوانش را تا ته نوشيد و آن را به کناري گذاشت و گفت: بهتره در مورده اون تالار ديگه از کسي پرس و جو نکني. فکر نمي کنم هيچ کس از شنيدن اينکه تو از اون گذشتي خوشحال بشه. نمي دونم چطوري پاتو اونتو گذاشتي و سالم بيرون اومدي ولي از اونجايي که نمي خواهم جنازتو تحويل بگيرم ديگه پاتو اونتو نمي گذاري، دنبالش نمي گردي و حتي در موردش فکر هم نمي کني...

هري به بخاري که از ليوانش برمي خاست نگاه مي کرد.

هاگريد که لحن گفتارش آرام تر شده بود با حالت اتماس آميزي ادامه داد: گوش کن هري در اين موارد با کسي صحبت نکن ...

هاگريد به طرز مرموزي نگاهش را از او مي دزديد.

_ اونها....خوب شايد حق داشته باشند....

هري پرسيد: کي حق داشته باشه؟

هاگريد در حاليکه به سمت قلعه اشاره مي کرد گفت: فکر مي کنند... ببين من اصلا قصد ندارم حرفشونو تاييد کنم.

هري با بي صبري پرسيد: اونها چه فکر مي کنند؟

هاگريد ليوانش را بلند کرد و به سمت آتش رفت.

_ من حرفاتو باور مي کنم ولي اونها نگرانند که تو دچار آشفتگي شده باشي. صحبت کردن در مورد تالار هزار در يا چيزهايي که براي رون و هرميون تعريف کردي ميتونه اونا رو نسبت به حدسشون مطمئن کنه.

هري حس مي کرد درونش خالي شده است.

_ اين يعني اين که اونها فکر مي کنن من دارم ديوونه مي شم؟

هاگريد همچنان به شعله هاي آتش نگاه مي کرد و گفت: نه دقيقا آشفتگي معنيش ديوونگي نيست. معنيش اينه که .... معنيش اينه که تو مثل گذشته قدرت کنترل ذهنتو نداري.

هري حس مي کرد در فضاي داخل کلبه معلق و شناور است گوئي همه جا را آب پوشانده بود.کم کم معني سوالات مادام پامفري و پرفسور مک گونگال را مي فهميد، آنها ميخواستند بفهمند که او تا چه حد در اين آشفتگي پيشرفت کرده است.

هري از زير آب و دور دستها صداي خودش مي شنيد : ولي اونها چطور به اين نتيجه رسيدند؟

کسي ريز ريز در ذهن هري مي خنديد.


فضاي بيرون سرد و تاريک بود هري زير شنل نامرئي پنهان شده بود و در حاشيه قلعه قدم مي زد.کلبه هاگريد را ترک کرده بود ولي علاقه اي هم براي برگشتن به خوابگاه نداشت مي توانست همين طور قدم بزند چيزي تا صبح نمانده بود. با هر نفس بخار از دهانش برمي خاست و در ميان فضاي سرد و بي حس بيرون گم مي شد.

 

 

© 2003  Aryany.com , All rights reserved