فصل 9/سگي
سياه
هري پاتر و جادوي خاطرات/ صفحه دوم
هري بدون اينکه چوبي در دست داشته باشد
بي اختيار فرياد کشيد : کروشيو.
صداي جيغ مانندي از پشت پاتيل
شنيده شد. نفرت همچنان در ميان رگهاي هري مي جوشيد. صداي لسترج بار
ديگر با سوزش دردناکي به ذهن هري فرو مي رفت.
_دوستش داشتي، پاتر کوچولو؟ بيا
بيرون و به جسدش نگاه کن.
هري با قامتي افراشته از پشت
پاتيل بيرون آمد و فرياد کشيد: کروشيـو.
هري ادامه نداد، چشمانش روي
جايي که دنبال پيکر سيريوس مي گشت باقي مانده بود.
رون دمر روي زمين دراز افتاده
بود و به خود مي پيچيد.
هري به پيکري که بين خاکها کف
دخمه غلت مي زد نگاه کرد، نفرت هنوز در ميان رگهايش مي جوشيد. جلوتر
رفت تا از نزديک درد کشيدن او را ببيند.
رون سرش را برگرداند صورت خاک
آلودش از درد سفيد شده بود.
کسي گفت: اون داره مي ميره
هري بي تفاوت به آنچه مي ديد با
لحن سردي گفت: چه اهميتي داره؟
هري چشمانش را باز کرد از تختش
پايين افتاده بود دستش را در تاريکي کورکورانه به سمت ميز کنار تختش
برد تا عينکش را بيابد. عينکش را به چشم زد .فضاي داخل خوابگاه تاريک
و ساکت بود.هري ملاحفه اي را روي شانه هايش انداخت و برخاست و به سمت
تخت رون رفت. پرده هاي تخت کنار رفته بودند، به نظر مي رسيد در خوابي
عميق ولي نه چندان شيرين فرو رفته است. گوشه اي از بالشت را در ميان
مشتش مچاله کرده بود و مي فشرد.
_اون
راحت مي ميره تو اينو خوب مي دوني.
هري
صدا را از درون و از عمق وجودش مي شنيد، در
حقيقت مدتها بود که نفرت و خشم پنهان شده در ميان کلمات را از درون
حس مي کرد . نگاهش را از رون برگرداند و به سمت پنجره رفت.يک کابوس
بود. يک کابوس احمقانه، ممکن بود هرکسي چنين کابوسي ببيند.
_کابوسها
آيينه احساسات ما در زمان بيداري اند.
هري از خلال پنجره به بيرون
نگاه مي کرد، نياز داشت تا با کسي صحبت کند ولي چه کسي؟ با اينکه از
نيمه شب گذشته بود ولي درون کلبه هاگريد روشن بود. هاگريد مي توانست
به او کمک کند در حقيقت او تنها کسي بود که پيشنهاد استراحت بيشتر يا
معجون آرام بخش به او نمي داد.
با اتفاقاتي که آن روز سر کلاس
نجوم رخ داده بود هري به طور کامل ملاقات با هاگريد فراموش کرده بود.
هري با عجله لباس گرمتري روي
پيژامه اش پوشيد و چمدانش را از زير تخت بيرون کشيد. راشل آرام و بي
حرکت بود، شنل نامرئي را از گوشه چمدان بيرون کشيد و در آن را به
آرامي بست.وقتي شنل را مي پوشيد بار ديگر به رون نگاه کرد. انقباض
صورتش از بين رفته بود به نظر مي رسيد خواب بهتري مي بيند. نويل در
ميان رختخوابش غلت زد و چيزي زير لب زمزمه کرد که براي هري بي مفهوم
بود.هري نفس عميقي کشيد و وقتي از نامرئي بودنش مطمئن شد به سمت در
رفت.
از پله هاي خوابگاه پايين رفت
ولي چيزي در ميان راه پله ها توجهش را جلب کرد ، برخلاف انتظارش سالن
عمومي روشن بود. وجود هرکس در سالن نقشه او را به هم مي زد. دري که
خود به خود باز و بسته مي شد براي هر کسي ممکن بود وحشت زا باشد، هري
با احتياط نزديک تر رفت. هيچ صدايي به گوش نمي رسيد. کسي در کنار
آتش به به خواب رفته بود انبوهي از کتابها روي ميز کنار آتش به چشم
مي خورد که چون برجي روي هم ريخته بود. بعضي از آنها باز بود و در
لاي بعضي کاغذهاي کوچکي بود. کاملا واضح بود کسي موشکافانه آنها را
بررسي کرده است. هري فقط يک نفر را مي شناخت که بتواند اين چنين با
دقت و علاقه اين همه را بررسي کند.
هرميون روي يکي از کاناپه هاي
کنار آتش به خواب رفته بود. روي ميز و جلوي او يک دسته قطور از
کاغذها به چشم مي خورد. روي سربرگ يکي از کاغذها نوشته شده بود: علل
نقص معجون خايزرف. زير اين سربرگ ليست بلند بالايي از نکاتي بود که
ازجادوگران مختلف جمع آوري شده بود.
روي اکثر کتابهايي که روي ميز
بود کلماتي از قبيل معجون به ياد آورنده، چخوف خايزرف يا آنچه که
باعث ناکامي خايزرف شد و از اين قبيل به چشم مي خورد.
سر هرميون کج شده بود و روي لبه
کاناپه به خواب رفته بود. ظاهرا در حين مطالعه به خواب رفته بود چون
کتاب هنوز در دستانش بود. کنار دست هرميون تيتر کوتاهي توجه هري را
به خود جلب کرد، هري سعي کرد آن را بخواند.
مرگ خايزرف
بي
ترديد مرگ خايزرف تاثير عميقي بر جامعه جادوگري جهان گذاشت. او در
حالي چشم از جهان فرو بست که معماي بزرگش همچنان بي جواب مانده بود.
معمايي که پس از او و تا امروز هنوز کسي نتوانسته است حل کند. شايد
تفسير مرگ او نيز در حل اين مطلب بي اثر نباشد.
خايزرف در جمع دوستان، شاگردان، خانواده و در غربت کامل از ميان ما
رفت.شايد اين جمله باعث حيرت بسياري شده باشد ولي اين حقيقتي است تلخ
و انکار ناپذير خايزرف که دچار آشفتگي ذهني شده بود در واپسين
روزهايي زندگي خود در شرايطي به سر مي برد که هيچ کس را نمي شناخت او
حتي درک کاملي از زمان هم نداشت. طبق گفته هاي نزديکانش او بين گذشته
و حال دست و پا مي زد. گاه خود را در گذشته مي ديد و يا از چيزهايي
صحبت مي کرد که در گذشته رخ داده اند و هم اکنون از برابر چشمانش مي
گذرند. باعث حيرت و شگفتي بود که او مطالبي را به خاطر مي آورد که
سالمترين افراد هم از به ياد آوردن آن عاجز بودند ولي در حين گاهي
ساده ترين چيزها را از ياد مي برد. خايزرف پيش از مرگ از سايه هاي
سياهي صحبت مي کرد که به گرمي در اطراف او حلقه مي زنند و از او دعوت
مي کنند تا با آنها همراه شود.آخرين جمله اي که پيش از سرد شدن جسمش
از دهان اين جادوگري عالي رتبه شنيده شد اين بود که : من با آنها مي
روم .
شايان ذکر است خايزرف ذهن و جان خود را در گرو حل معمايي گذاشت که
شايد اگر اندکي بيش فرصت داشت مي توانست آن را پايان دهد.....
بقيه مطلب زير دستان هرميون
پنهان شده بود. هري به آرامي به سمت در برگشت. چرا هرميون تا اين حد
به معجون به ياد آورنده علاقه نشان مي داد؟
پس از گذشتن از تابلوي بانوي
چاق هري به سرتا پاي خود بارديگر نگاه کرد تا مطمئن شود ديده نمي
شود.
پس خايزرف هم پيش از مرگ سايه
ها را مي ديده است! ولي ديدن سايه ها چه معنايي داشت؟ هري باديدن
آنها حس آرامش بخشي داشت و هيچ احساس خطري نسبت به آنها نمي کرد.راهش
را به سمت کلبه هاگريد کج کرد و فکر کرد: غوطه ور شدن بين گذشته و
حال، ديدن سايه هاي سياه و گرم، سوالات بديهي و پيچيده مادام پامفري،
ترسي که در چهره هرميون با شنيدن نام سايه ها ديده بود...
هري در بين سطرهايي که خوانده
بود به دنبال يک جمله مي گشت:
_ خايزرف دچار آشفتگي ذهني شده
بود.