
هري در خواب مي ديد که در ميان
دخمه اسنيپ ايستاده و مشغول هم زدن پاتيل بزرگي است که بخار
سبز و بد بوئي از آن بلند مي شود.
ريشهاي بلند و سياه رنگش که تا پايين کمرش مي
رسيد از پاتيل دور نگه داشت ، تنها صدايي که شنيده مي شد صداي له له
زدن سگ سياه رنگ و بزرگي بود که در کنار پاتيل نشسته بود.
با چيزي شبيه به يک ملاقه بزرگ
مشغول هم زدن معجون شد ، سگ با علاقه او را مي پاييد. هري مقداري
عصاره سياه رنگ به معجون افزود و گفت :به من نگاه کن سيريوس من
برترين معجون جهان رو مي سازم، معجوني که باهاش ميشه بين گذشته و حال
غوطه ور موند.
سگ سياه رنگ نزديک پاتيل نشسته
بود و با علاقه هري و کارهايش را مي پاييد . صداي گامهاي سنگيني در
ميان دخمه پيچيد. کسي با خشم از پله ها پايين مي آمد گوشهاي سگ به
سمت در برگشت و شروع به غريدن کرد. حس خطر چون هوائي مه آلود در دخمه
پخش مي شد و به وجود هري نفوذ مي کرد سگ سياه رنگ چون يک مدافع جلوي
هري ايستاده بود و صورتش را به سمت در گرفته بود و در حاليکه
دندانهاي بزرگش را نشان مي داد با خشم مي غريد.
هري حس آزار دهنده اي را در بند
بند وجودش تجربه مي کرد ترس از دست دادن سگ سياهي که اکنون در برابرش
و براي دفاع از او ايستاده بود چنان زنده و عميق بود که حس مي کرد
پيش از اين هم او را از دست داده است. صداي گامها بلندتر و تهديد
آميزتر شده بود.هري با نگراني سگ را از خود دور کرد و گفت: از اينجا
برو سيريوس. از اينجا فرار کن.
سگ حرکتي نمي کرد و همچنان با
غرش و خشم به در نگاه مي کرد و منتظر حمله بود.هري بار ديگر با لحني
التماس آميز گفت : از اينجا برو خواهش مي کنم.
در دخمه با صداي مهيبي باز شد و
به ديواره کوبيده شد.بخشي از گچ ديوار کنده شد و از محل برخورد در به
ديوار به زمين ريخت. اسنيپ با صورتي به برافروختگي صورت عمو ورنون و
هيبتي چندين برابر هاگريد با گامهايي بلند و سنگين وارد دخمه شد و با
خشم نعره زد: فکر کردي داري چي غلطي مي کني پاتر؟
فريادهاي غرش مانند اسنيپ شيشه
هاي موجود در قفسه ها را مي لرزاند.
هري آرزو داشت کاش مي توانست سگ
را مخفي کند ولي او با غرش بلندي به اسنيپ حمله کرد.
_
ايمپپديمنتا
!
افسون بازداري اسنيپ سگ را بي
حرکت کرد و او را در چند سانتي متري خودش متوقف ساخت. سگ دست از
حمله برداشته بود و به اسنيپ نگاه مي کرد ، برق خشم همچنان در چشمان
سگ مي درخشيد.
اسنيپ چوبش را پايين آورد و
گفت: سگ احمق ...
سپس نگاهي به هري و معجونش
انداخت و گفت: تو خوندن بلدي پاتر؟
هري به سگ نگاهي کرد و با صداي
آرامي زمزمه کرد: از اينجا برو...از اينجا برو .....
ولي سگ همچنان مستقيم به اسنيپ
خيره شده بود و منتظر فرصتي براي حمله بود.
_ گفتم خوندن بلدي پاتر؟
هري آهسته گفت: بله بلدم.
_ بلدي ؟ پس اون اشغالي که به
معجونت اضافه کردي چي بود؟
_ عصاره جوشيده و له شده وينتر
گرين.
اسنيپ کتاب بزرگ و قطوري درست
هم قد هري بود از زير ردايش بيرون کشيد و ته آن را روي زمين و در يک
سانتي متري پاي هري کوبيد سگ غرش بلندي کرد. بر اثر شدت ضربه بخشي از
گرد و خاک کف دخمه بلند شده بود و در هوا پراکنده شده بود.هري شناور
شدن ذرات خاک را در هوا مي ديد، گوئي حرکت آنها ساعتها ادامه داشت.
اسنيپ صفحه اي از کتاب را باز
کرد و گفت: بخون .
روي صفحه سفيدي که تا بالاي سر
هري مي رسيد هيچ نوشته نشده بود صفحه کاملا سفيد بود.
اسنيپ فرياد کشيد : بخون پاتر.
_ ولي اين صفحه سفيده.
هري صداي تيز و آزار دهنده
آمبريج را مي شنيد : تو نمي توني بخوني پاتر ؟ نمي توني ؟ مجازات مي
شي.صد هزار بار ديگه بايد از روش تهيه معجون به ياد آورنده بنويسي.
اسنيپ نگاه شرارت باري به سگ
انداخت و سپس انگشتش را روي يک نقطه سفيد از کتاب گذاشت و گفت :اينجا
نوشته عصاره له شده و جوشيده شده وينتر گرين و تو چي به معجونت اضافه
کردي؟
هري که سعي مي کرد توجه او را
از سگ دور کند گفت: عصاره جوشيده شده و له شده وينتر گرين .
اسنيپ نگاهش را به سمت هري
برگرداند و گفت : و اين يعني تو اول اون برگها رو جوشوندي و بعد له
کردي.
هري صداي هرميون را از گلوي
خودش شنيد: ولي چه فرقي مي کنه پرفسور؟
اسنيپ با شدت و خشم کتاب را
بست و گفت : حالا مي بيني فرقش چه بلايي سر سگ سياهت مي ياره.
هري فرياد کشيد : نه !، نه!
با اون کاري نداشته باش.
چهره اسنيپ را رضايت نفرت آلودي
پوشانده بود ، بي توجه به هري به سمت سگ رفت. هري نعره زد : از
اينجا برو سيريوس از اينجا فرار کن !
ولي سگ قدرت حرکت نداشت . اسنيپ
با نفرت به سمت سگ مي رفت و لبخند چندش باري روي لبهايش شکل مي گرفت.
چشمان سياه رنگ سگ روي اسنيپ
قفل شده بود و با خشم منتظر دريدن او بود. ولي به نظر مي آمد سگ ذره
ذره کوچک مي شد و اسنيپ بزرگتر.دست هاي اسنيپ پهن و خشن با فلس هاي
درشت و سگ تبديل به توله سگ کوچک چندماهه اي مي شد.سرانجام کل هيکل
سگ به کوچکي جثه قورباغه نويل شده بود. اسنيپ مي توانست او را زير
پاهايش له کند. قلب هري وحشيانه در سينه اش مي کوبيد او نمي خواست
بيش از اين ببيند. حس تلخ و آزار دهنده اي در سراسر وجودش پراکنده مي
شد. هري کف دخمه و پشت پاتيل زانو زد او نمي توانست بار ديگر شاهد
اين صحنه باشد. با اينکه هيچ افسوني او را از حرکت باز نمي داشت ولي
هري حرکتي نمي کرد. اين فقط کابوس بود پس چرا بيدار نمي شد؟ کسي قلب
او را در ميان مشتهايش گرفته بود و با شدت مي فشرد. هري فرياد کشيد :
نه.
صداي جيغ پيروزمندانه بلاتريکس
لسترج حس دردآلود هري را شکست. نفرت چون جويباري با شدت و سرعت به
ميان رگهايش مي دويد.
صداي بلاتريکس که با لحن
کودکانه اي صحبت مي کرد در ميان فضاي دخمه منعکس مي شد و مثل سوزن
هاي ريزي به ميان ذهن هري فرو مي رفت: بيا بيرون، بيا بيرون، هري
کوچولو! چرا نمي ياي انتقام پسر عمه عزيزمو بگيري؟
هري صداي لوپين را شنيد که
فرياد مي کشيد: نه هري!
و سپس بدون اينکه چيزي بگويد
صداي خودش را مي شنيد که چون شبح از گوشه و کنار دخمه فرياد مي کشيد
: اون سيريوس رو کشت! اونو کشت! خودم مي کشمش.
نفرت در بند بند سلولهايش فرياد
مي کشيد، چرا بيدار نمي شد؟
_ اونو مي کشم! اونو مي کشم.
هري بدون اينکه چوبي در دست داشته باشد بي اختيار فرياد کشيد :
کروشيو