فصل چهارم صفحه دوم

افسون استفان به دو افسون ديگر پيوست و نور خيره کننده اي را ساخت .اژدها از فرصت استفاده کرد و به سمت چارلي يورش برد.چارلي با مهارت جا خالي داد.استفان فرياد کشيد:حالا!

چارلي در حاليکه مي کوشيد براي بار دوم از زير حمله اژدها رهايي يابد چوبش را به سمت بالاي سر اژدها گرفت: ايکسپلوتا.

هري متوجه شد سه افسوني قبل حالا به صورت گوي بزرگ و نوراني بالاي سر اژدها رسيده بود.چيز نامرئي از انتهاي چوب چارلي خارج شد.گوي نوراني منفجر شد و در حاليکه به رشته هاي باريک و نوراني تبديل شده بود از بالاي سر اژدها چون باراني از نور بر سرش فرود آمد.اژدها بي حرکت ماند.ناله آرامي کرد و نقش زمين شد. با افتادن بدن سنگينش به روي زمين چيزي شبيه به زلزله دره را به لرزه درآورد.چارلي درحاليکه دستش را بر بازوي خون آلودش نهاده بود از جارويش پايين آمد تا از بي هوشي اژدها مطمئن شود.ظاهرا نتوانسته بود از حمله آخر رهايي يابد.

دستي بر روي شانه هري خورد.هري که جا خورده بود به عقب پريد.خانم ويزلي با نگراني پرسيد: چي شده هري؟

هري به اطرافش نگريست در آشپزخانه بود. همه صبحانه خورده بودند و آشپزخانه را ترک کرده بودند. بغير از او فقط خانم و آقاي ويزلي در آشپزخانه بودند.خانم ويزلي با همان لحن نگرانش پرسيد : حالت خوبه؟

هري بدون توجه به احساس ضعف شديدي که مي کرد پاسخ داد : بله،فکر کنم  فقط خوابم برده بود.

بي اختيار در ميان آشپزخانه به دنبال چارلي مي گشت.آقاي ويزلي بدون اينکه به او نگاه کند گفت: صبحانتو بخور. هري نگاهي به ليوانش انداخت، ميلي به غذا نداشت.آهسته بلند شد و گفت : ممنونم فکر کنم بهتره برم و براي رفتن آماده شم.

آقاي ويزلي در حاليکه از جايش برمي خاست دستش را بر روي شانه هري گذاشت و گفت: وقت به اندازه کافي داريم صبحانتو بخور.

چيزي در صداي آقاي ويزلي امکان هرگونه مقاومت را از هري ميگرفت.بي صدا مشغول خوردن شد و مي انديشيد در صورت تعريف کردن آنچه ديده بود براي رون وهرميون چه برخوردي را بايد از آنها انتظار داشته باشد.بعد از آخرين لقمه اي که فرو برد متوجه شد خانم ويزلي در تمام مدت با نگراني مشغول پاييدن او بوده است ولي خيلي سريع نگاهش را دزديد و در حاليکه سعي مي کرد کاملا طبيعي برخورد کند گفت: ديگه بهتره عجله کني عزيزم. داره ديرت ميشه.آقاي ويزلي برگشت هري مطمئن بود نگاه معنا داري بين او و خانم ويزلي رد و بدل شد.سپس آقاي ويزلي گفت: اگه صبحانتو تموم کردي ميتوني بري هري. رون منتظرته.

هري بلند شد و مودبانه تشکر کرد. آقاي ويزلي در را پشت سر هري بست. با اينکه در بسته بود هري صداي گفتگوي آندو را تا ميان راهرو مي شنيد.

_مالي! عزيزم تو داري همه چي رو خراب ميکني.سعي کن رفتارت طبيعي تر باشه.

_آرتور ما بايد همه چي رو بهش بگيم. اون حق داره انتخاب کنه.

_بله عزيزم اون حق داره ولي اگه بفهمه ديگه چيزي براي انتخاب باقي نمي مونه.

_تو خودت هم راضي نيستي.خودتم دوست نداري که اون ....اگه رون بود بازهم همين حرف رو مي زدي؟

_ نه، اين حرف رو نمي زدم. مالي باور کن منم به اندازه تو بهش علاقه دارم ولي اين موضوع... ما حق نداريم دخالت کنيم. 

_ اون ممکنه کشته بشه .به اين فکر کردي؟

_ تو خودتم خوب مي دوني که........

صداي آقاي ويزلي در ميان همهمه سايرين که از پله ها پايين مي آمدند گم شد.

رون که به سمت هري مي آمد پرسيد:چي شده چرا خشکت زده؟

_هيچي داشتم مي آمدم بالا.

_ببينم به غير از چمدون چيز ديگه اي هم داشتي ؟

_نه فکر نکنم فقط قفس هدويگ.

_اونم برداشتيم ديگه لازم نيست بري بالا همه چي رو آورديم پايين. بايد عجله کنيم چيزي تا ساعت يازده نمونده.چرا  مامان و پاپا نميان؟

رون در حاليکه به در بسته آشپزخانه اشاره مي کرد گفت:چرا در بسته است؟

نيازي نبود هري توضيحي دهد چون در همين موقع آقا و خانم ويزلي از آشپزخانه بيرون آمدند.آقاي ويزلي دستانش را بهم زد و گفت: خوب پسرها و دخترها همه آماده ايد؟

چهره خانم ويزلي رنگ پريده ولي متقاعد به نظر مي رسيد .تا رسيدن به ايستگاه کينز کراس هري چيزي نگفت.به اتفاقاتي که در اطرافش رخ داده بود مي انديشيد.سه رويا که ظاهرا سه خاطره از گذشته بود خاطراتي که در آن هيچ نقشي نداشت و بعد صحبت هاي آقا و خانم ويزلي... چه معني مي توانست داشته باشد او بايد چه چيزي را انتخاب مي کرد؟ چرا خانم ويزلي در هفته هاي اخير تا اين حد آشفته به نظر مي رسيد؟

رون پرسيد: حواست کجاست؟ بازهم که تو فکري.

_چيزي نيست.

هري اينبار هم چيزي به رون نگفت ولي چرا؟ اگر قرار بود در اينباره با کسي مشورت کند او و هرميون از همه نزديک تر بودند.مي دانست که مي خواهد در اينباره با رون صحبت کند ولي هر بار که پيش مي آمد ناخودآگاه سرباز مي زد.شايد الان وقت مناسبي نباشد، بعدا به او مي گفت.

_ببخشيد شما مي دونيد سکوي نه و سه چهارم کجاست؟

اين صداي دختر بلوندي بود که در حاليکه به قفس هدويگ نگاه مي کرد گفت:شما به هاگوارتز مي ريد درسته؟

رون گفت:بله بايد از بين اون ستون رد بشي ولي ...

ولي او بدون اينکه به رون مهلت تمام کردن جمله اش را بدهد با خوشحالي تشکر کرد و دور شد.

 _ رون پرسيد اين ديگه کي بود؟ قبلا نديده بودمش.

بعد از گذشتن از ديوار ، قطار قرمز رنگ هاگوارتز دوباره نمايان شد .قطاري که هر سال هري را از پريت درايو ، از منزل دورسليها دور مي کرد و به هاگوارتز که هري عميقا دلش براي آن تنگ شده بود مي برد.

خانم ويزلي تک تک همه را مي بوسيد و روانه مي کرد. جرج و فرد در بالا بردن چمدانها کمک مي کردند ولي هاگوارتز بدون آندو چقدر ساکت به نظر خواهد رسيد.وقتي خانم ويزلي به هري رسيد گفت : هري به من قول بده مواظب خودت هستي. هر اتفاقي افتاد ديگران رو در جريان بگذار. سعي نکن  همه چيز رو تنهايي به دوش بکشي...

_مالي کافيه تو داري اونو ميترسوني.

_ ولي آرتور ...

_مالي!

خانم ويزلي ديگر چيزي نگفت.

هري پرسيد : شما درباره چي صحبت مي کنيد؟

آقاي ويزلي گفت: چيزي نيست هري مالي هميشه نگرانه. حالا بيا مي خواهم چند کلمه باهات حرف بزنم.

وقتي اندکي از سايرين دور شدند آقاي ويزلي سرش را نزديک تر آورد و گفت: تو خيلي جووني هري.شايد بعضي چيزها  تو جامعه ارزش به حساب بياد. شايد تو احساس غرور بکني.ولي....چطور مي تونم بگم....

هري متوجه دست گرم آقاي ويزلي شد که شانه اش را مي فشرد.

_سعي کن به قلبت مراجعه کني سعي کن بفهمي خودت واقعا دوست داري؟.....خداي من چطور مي تونم به اين پسر بگم....چيزي درگذشته پوسيده وجود نداره ،مي توني اونو تو آينده پيدا کني .....هري خوب گوش کن هر وقت به کمک نياز داشتي از درخواست اون دريغ نکن.حالا برو پسر قطار داره حرکت مي کنه.

هري پرسيد :ولي،من نمي فهمم براي چي بايد به کمک نياز داشته باشم؟

_برو  هري خدا به همرات.

_ولي...

_برو پسر.

خانم ويزلي هري را در آغوش کشيد و با لحني بغض آلود گفت: ما منتظريم هري. منتظريم تا برگردي.

رون که سرش از شيشه قطار بيرون بود گفت: مگه قرار بود برنگرده؟

خانم ويزلي که اشک از چشمانش به روي گونه اش مي ريخت گفت: نه البته که برميگرده .همتون برمي گردين خونه.

هري سوار شد. قطار شروع به حرکت کرد بود .در حال دور شدن قطار، هري آقاي ويزلي را مي ديد که شانه هاي خانم ويزلي را مي فشارد.خانم ويزلي با لبخندي آميخته با اشک اضافه کرد : همتون برمي گردين .

قطار دورتر از آن شده بود که کسي از خانم ويزلي چيزي بپرسد

صفحه اول

سخن نويسنده

© 2003  Aryany.com , All rights reserved