
دوشنبه روز اول
سپتامبر بود.هري با احساس خاصي از خواب برخاست احساسي که توام
با دلهره بود.هوا آفتابي و بسيار لذت بخش بود اين مي توانست
نويد بخش يک روز خوب باشد.در منزل ويزلي ها روز اول سپتامبر
برابر بود با يک جنب وجوش عظيم.
هري نگاهي به
چمدانش انداخت.همه چيز آماده بود. بخشي از وسائل هري را رون در
چمدانش گذاشته بود تا هري توانسته بود راشل را با هر زحمتي که
مي شد جاي دهد.هنگامي که در چمدان را با زحمت مي بست صداي غرغر
نامفهومي از آن بلند مي شد. در اتاق را که باز کرد متوجه صداي
خانم ويزلي شد که راهرو را پر کرده بود.هرميون که داشت به هري
مي پيوست گفت: چيزي نيست جيني اصرار داره خودش کارهاشو رو
انجام بده.هنوز حرف هرميون تمام نشده بود که خانم ويزلي در
حاليکه اتاق مجاور را ترک مي کرد با انگشت تهديد آميزي که در
هوا تکان مي داد گفت:بسيار خوب پس حواست را خوب جمع کن چيزي جا
نگذاري بعد هم سريع براي صبحانه بيا پايين.سپس همانطور که از
جلوي هري و هرميون مي گذشت بدون اينکه به آنها فرصت سلام کردن
بدهد گفت: سلام بچه ها صبحانه آماده است مي تونيد بياييد
پايين.پس از رفتن او هري گفت: چند روزه خانم ويزلي عصبي به نظر
نمي رسه؟
هرميون سرش به
علامت موافقت تکان داد وگفت: بيشتر از چند روزه تقريبا به دو
هفته اي
مي رسه .
پايين در
آشپزخانه به غير از جيني تمامي افراد خانواده ويزلي بودند. هري
پشت ميز کنار آقاي ويزلي نشست.چارلي با حرارت مشغول صحبت با
آقاي ويزلي بود.خانم ويزلي مطابق معمول مشغول آماده کردن
صبحانه بود روي ميز تقريبا همه چيز آماده بود. تعدادي نان تست
از بالاي سر هري روي ظرف نان ها نشستند.جلوي هر نفر يک ليوان
نوشيدني گرم بود که بخار مطبوعي از آن برمي خاست، فرد و جرج در
حاليکه به بخار خيره مانده بودند به طرز ملال انگيزي با
انگشتانشان روي ميز ضرب گرفته بودند.احتمالا هنوز به طور کامل
از خواب برنخاسته بودند. بيل که تازه جايي در کنار چارلي يافته
بود براي هرميون چيزي را تعريف مي کرد که ظاهرا او را تحت
تاثير قرار داده بود.هري دوباره به چارلي که هنوز مشغول صحبت
بود نگاه کرد.جيني هم در حاليکه کج پا را بغل کرده بود وارد
آشپزخانه شد.هري وزش باد خنکي را در آشپزخانه حس مي کرد. به
چارلي نگاه کرد اينبار چارلي چيزي نمي گفت . بدون اينکه قدرتي
داشته باشد نگاهش به چارلي برمي گشت . وزش باد شديدتر شده بود
.پشت سر چارلي حفره بزرگي در ديوار به وجود آمده بود که باد با
شدت از ميان آن به درون آشپزخانه مي وزيد.هري که مي خواست
ديگران را از حفره درون ديوار آگاه کند متوجه شد او تنها است .
او نه تنها ,تنها
بود بلکه در ميان چمنزار بزرگي ايستاده بود که تا دور دست ها
به جز چمنزار هاي دور دست هيچ نمي ديد. چوبدستي اش را از جيب
شلوارش در آورد.
احساسي به او مي گفت به زودي به آن نياز خواهد داشت.آسمان تيره
و آماده باريدن بود، وزش باد وحشيانه او را عقب مي کشيد.کمي
جلوتر چيزي شبيه به يک دره به چشم مي خورد.نزديک تر رفت تا
شايد آنجا کسي را بيابد ولي چيزي که در آنجا با آن برخورد کرد
....
آتش سرخ رنگ و
گرمي از درون دره تا نزديکي صورتش آمد و بعد محو شد.
يک اژدهاي نه
متري به همراه سه جادوگر مشغول نزاع در درون دره بودند. هري مي
توانست به خوبي چارلي را از ميان سايرين تشخيص دهد، دو جادوگر
ديگر همراه چارلي در اطراف اژدها پرواز مي کردند. فلس هاي صدفي
و هفت رنگ اژدها،چشمان عقيق مانندي که ظاهرا هيچ مردمکي
نداشتند....
شايد اگر فرصت
ديگري بود هري زيبايي اژدها را مورد تحسين قرار مي داد. اژدها
با خشم به سمت
يکي از آنها حمله
کرد. نفس هاي آتشينش بخشي از رداي ساحره اي را که اژدها به او
حمله کرده بود به آتش کشيد. ساحره با چابکي از تير رس اژدها
خارج شد و ردايش را با افسون آتش سرد کن خاموش کرد.چارلي فرياد
کشيد : حالت خوبه کنستانت؟
ظاهرا ساحره اصلا
صداي او را نمي شنيد چون تمام توجه اش به جادوگر ديگري بود که
از غفلت اژدها استفاده کرده بود و خود را به پشت اژدها رسانده
بود به نظر ميرسيد نقشه اي در سر دارد که باعث شده بود آثار
نگراني در چهره ساحره به خوبي نمودار شود. چارلي که متوجه او
شده بود خود را به ساحره رساند و گفت: استفان داره چه غلطي
ميکنه؟
ساحره در حاليکه
چشم از اژدها و استفان بر نمي داشت گفت: من نمي دونم ولي بهتره
سرشو گرم کنيم و سپس به سرعت از جلوي صورت اژدها به سمت پايين
خيز برداشت .اژدها که او را چون يک مگس مزاحم مي پنداشت با يک
نفس آتشين ديگر او را بدرقه کرد.جادوگري که استفان نام داشت
سعي مي کرد بدون جلب توجه اژدها از عقب خود را به پشت سر او
برساند.جائي پشت گردن اژدها مورد هدف او بود.چارلي با افسونهاي
نيش دارش حسابي اژدها را کلافه کرده بود و در حقيقت به او
فرصت نگريستن به پشت سرش را نمي داد. استفان تقريبا داشت موفق
مي شد چند متر ديگر بالاتر با يک افسون بيهوشي کار اژدها تمام
بود.
اژدها به سمت
ساحره يورش برد.ساحره که همه حواسش به استفان بود با يک ضربه
ناگهاني پرت شد ومحکم به تنه يک درخت خورد و بيهوش نقش زمين
شد. استفان فرياد کشيد: کنستانت!!!
اژدها که متوجه
وجود استفان در پشت سرش شده بود باحرکت شلاغي دمش او را از روي
جارويش به پايين پرتاب کرد. استفان چنان با ديواره هاي سنگي
دره برخورد کرد که هري در زنده بودنش کاملا شک داشت.اژدها به
سمت استفان برگشت تا براي نابودي اين مزاحم ريز نقش کارش را
تمام کند.چارلي چوبش را به سمت اژدها گرفت و فرياد کشيد:
استوپفي.
نور سفيد رنگ و
درخشاني از انتهاي چوب چارلي به سمت اژدها کشيده شد ولي اژدها
که به سمت او برگشته بود از تير رس افسون بيهوشي خارج شد.چارلي
براي دور کردن حواس اژدها از استفان به قدري به او نزديک شده
بود که حالا حتي در صورت کوچکترين حمله اژدها زنده ماندش دور
از ذهن بود، راهي براي فرارش باقي نمانده بود.
فرياد ضعيف و درد
آلود ديگري در هوا طنين افکند: استوپفي پاشيوس.اين صداي ساحره
بود که با تمام دردي که در چهره اش نمودار بود چوبش را در مسير
افسون چارلي گرفته بود. نور نقره اي رنگي از انتهاي چوبش خارج
شد و به افسون چارلي که از کنار سر اژدها رد شده بود پيوست. با
پيوستن افسون ساحره افسون چارلي دوباره به سمت اژدها برگشت ولي
قدرت آن به اندازه کافي نبود تا بتواند آن را در مسير درست
قرار دهد. اژدها بدون توجه به آنچه در کنار سرش رخ مي داد
تصميمش را مبني بر سوزاندن چارلي گرفته بود.استفاده از يک
تغيير جهت ديگر بي فايده بود چون افسون کاملا از مسير خارج شده
بود.
صداي ديگري فضاي
دره را شکافت: پاشيوس سانتي استوپفي.
اين صداي استفان
از پشت سر اژدها بود. استفان که خون چون جويبار کوچکي از گوشه
سرش به روي صورتش جاري شده بود سعي مي کرد با همراهي دستش خودش
را سرپا نگاه دارد. پاي چپش کاملا شکافته بود و بدن لرزانش را
پاي راستش مي کشيد.
نور طلائي اي
رنگي از چوبش خارج شد و فضا را با سرعت شکافت تا به دو افسون
ديگر بپيوندد.استفان با صدايي که سعي مي کرد دردش را زير آن
مخفي کند گفت:کاره توئه چارلي.
چارلي گفت: عالي
بود.