فصل پنجم صفحه سوم

قطار با صداي سوت بلندي متوقف شد.دانش آموزان با هياهو دسته دسته از قطار خارج مي شدند.هري در حاليکه چمدانش را پايين مي کشيد صداي هاگريد را مي شنيد:

_کلاس اولي ها همه بياييد دنبال من!

چه قدر شنيدن اين صدا لذت بخش بود گوئي به او مي گفت: اينجا هاگوارتز است به هاگوارتز خوش آمديد!

رون گفت: هري چمدونتو نگاه کن !!!!

هري به چمدانش که کف کوپه گذارده بود نگريست. چمدان از درون به جوشش در آمده بود و انگار چيزي محکم به ديواره هاي آن مي کوبيد. ظاهرا هدويگ از ديدن اين صحنه به شوق آمده بود چون مرتب در قفسش بال و پر مي زد و هو هو مي کرد.

هري گفت: ظاهرا يکي از شنيدن صداي هاگريد به ذوق اومده!

رون در حاليکه با ناباوري چهره اش را در هم کشيده بود گفت: راشل!!! اوه نه هري اگه بياد بيرون همه جا رو بهم مي ريزه. اون چطوري ؟ منظورم اينه که مگه هرميون طلسمش نکرده بود؟

هري شانه اش را بالا کشيد و گفت: حتما تا بحال اثرش از بين رفته.بايد قبل از اينکه چمدون رو پاره کنه از اينجا ببريمش چاره اي نداريم بايد چمدان را با خودمون ببريم.

حالا خرچال هم به هو هو کردن افتاده بود. هري چمدان را که مرتب به اطراف ضربه مي زد بلند کرد و از کوپه بيرون رفت.با هر ضربه راشل به يک سمت، هري بخشي از کنترلش را از دست مي داد و به اون سمت کشيده مي شد.در حاليکه هري و رون از ميان راهرو مي گذشتند همه به کناري ايستاده بودند و آنها را تماشا مي کردند،هوهوي خرچال و هدويگ را مي شد در ميان هياهوي جمعيت ناديده گرفت، ولي چمداني که به اطراف ضربه مي زد توجه همه را به خود جلب مي کرد. جيني و هرميون جلوي يکي از کوپه خيره مانده بودند. هرميون گفت: اينجا چه خبره ؟ هري چه بلايي سر چمدونت اومده؟

رون که با زحمت دو قفس و يک چمدان را مي کشيد گفت: راشله!

هري به سرعت راهش را از ميان سايرين باز مي کرد، هر لحظه ممکن بود راشل چمدان را تکه تکه کند.

هرميون که با عجله خودش را به آنها رسانده بود گفت: حالا مي خوايند چي کارش کنيد؟

هري که سعي مي کرد چمدان را از پله هاي قطار پايين ببرد گفت:بايد قبل از اينکه چمدون رو تيکه تيکه کنه از اينجا ببريمش.

چمدان ضربه محکمي زد و درست وسط شکم رون خورد.قفس هدويگ و خرچال از دست رون رها شد و در حاليکه خم شده بود صورتش ورم کرده و سرخ شده بود.

هرميون در حاليکه قفس ها را بر مي داشت گفت : حالت خوبه رون؟

صداي قوي و مردانه اي گفت: سلام بچه ها.

هري و هرميون با صداي فرياد مانندي گفتند: اوه ...نه!!

هاگريد درست بالاي سرشان ايستاده بود.هاگريد با نگراني پرسيد: اتفاقي افتاده؟

هرميون که سعي مي کرد لبخند بزند گفت: نه،نه، در حقيقت ما از ديدنت خيلي خوشحال شديم .

هاگريد که نگاهش روي رون متمرکز شده بود گفت: تو حالت خوبه پسر؟

رون که ظاهرا قدرت حرف زدن از او سلب شده بود. سرش را با شدت تکان مي داد تا هاگريد را در مورد سلامتيش متقاعد کند.راشل بار ديگر ضربه ديگري وارد کرد. صداي جر خوردن يکي از درزهاي چمدان هري به گوش رسيد.

هاگريد پرسيد: مثل اينکه چمدونت يه چيزيشه!

هري که براي مهار کردن ضربات وحشيانه راشل چمدان را با دو دست بغل کرده بود گفت: چيزي نيست فکر کنم زيادي پرش کردم آخه پوسيده...

هاگريد دستش را به سمت چمدان دراز کرد و گفت: بگذار يه نگاه بهش بندازم.

هرميون اينبار با جيغ بلند تري گفت: نه!

سپس در برابر چشمان بهت زده هاگريد گفت:نه... يعني ...نه يعني.....يعني ما عجله داريم چون ....چون.....رون مي خواست بره دستشوئي.

رون که تا کمر خم شده بود ناگهان برگشت و به هرميون نگاه کرد.هرميون که فرصت را غنيمت مي دانست زير بازوي رون را گرفت و گفت: خوب ما ديگه مي ريم بعدا مي بينيمت.

اندکي بعد وقتي سوار کالسکه شدند، هري نفس آسوده اي کشيد. رون که صورتش از کبودي به صورتي تبديل شده بود گفت: بهانه بهتري سراغ نداشتي؟

هرميون در حاليکه سعي مي کرد لبخندش را مخفي نگاه دارد گفت: متاسفم، تنها چيزي بود که به ذهنم رسيد.

هري به دور شدن هاگريد با دانش آموزان سال اول مي نگريست : باز جاي شکرش باقيه!

رون گفت: حداقل يک چيزي رو خيلي خوب مي دونم اصلا دلم نمي خواهد يکي از اين شال گردنها داشته باشم.

هرميون که از شدت خنده لبش را مي گزيد گفت:واقعا؟ اينجوري نگاهم نکن منظوري نداشتم.

چند ثانيه بعد نويل لانگ باتم سوار کالسکه شد.به نظر نمي رسيد نويل از پارسال تا به حال تغيير چنداني کرده باشد، صورتش از کودکي رنگ باخته بود و نوجواني را تجربه مي گرفت.

_سلام نويل.

_سلام هري، رون ، هرميون.حالتون چطوره؟

رون با دلخوري گفت: چطور به نظر مي آييم؟خيلي خوشحال؟

نويل ابرو هايش را بالا برد:اوه ..نه...در حقيقت به نظر آشفته مي يايد.

سپس به درزي که هري دستش را روي آن گذاشته بود اشاره کرد و گفت: فکر کنم چمدونت پاره شده.

هري نگاهي به درز زير دستش انداخت و گفت: آره فکر کنم بايد بدوزمش.

هرميون خنديد و گفت: بدوزيش ؟ شوخي مي کني؟دستت رو بردار.

سپس چوبش را از ردايش را درآورد و به سمت درز گرفت:ريپرووا

درز دوباره بسته شد. هري لبخند زد وگفت: کاملا فراموش کرده بودم.

حالا دروازهاي هاگوارتز به خوبي ديده مي شد.نويل آرزومندانه آه کشيد و گفت: اميدوارم امسال هيچ اتفاق بدي نيفته.

هري در صندليش فرو رفت و زمزمه کرد: هيچ اتفاق بدي.

_ به جزء مرگ.

هري به اطرافش نگاه کرد و با تعجب پرسيد: کسي چيزي گفت؟

رون در حاليکه به بيرون نگاه مي کرد گفت: نويل آرزو کرد...

_ نه، اونو که خودم مي دونم بغير از اون...

هرميون گفت: فکر کنم تو گفتي هيچ اتفاق بدي.

هري گفت: و بعد از اون...

نويل گفت : کسي پرسيد که کسي چيزي گفت؟

 هري گفت: اينو که خودم گفتم.

نويل ادامه داد: بعد رون گفت....

هرميون لبخند زد وگفت: متشکرم نويل مثل اينکه کسي چيزي نگفت.

رون که به بيرون مي نگريست گفت: رسيديم! هاگوارتز!

صفحه دوم

سخن نويسنده

صفحه چهارم

© 2003  Aryany.com , All rights reserve