فصل پنجم صفحه دوم

جوليا پاسخ داد: نه مهم نيست. در حقيقت به نظر من کينگز ويزارد بي ماننده. ولي عمه من اصرار داشت به مدرسه اي که پدرمون توش درس خونده بريم.راستي اگه اشتباه نکرده باشم پدر من هم عضو گريفندور بوده. پرفسور بودمن، مدير کينگز ويزارد براي مدير هاگوارتز نامه نوشت و ازش خواست تا ما رو بپذيره. هفته گذشته يک نامه از هاگوارتز رسيد توش يک ليست از وسائل و کتابهاي مورد نياز به علاوه تاريخ دقيق مراجعت به هاگوارتز بود. تا اينکه امروز به ايستگاه اومديم و اگه اشتباه نکنم با رون و هري اونجا آشنا شدم.

رون به نشانه موافقت سرش را تکان داد وگفت:راستي برادرت کجاست؟

اخم هاي جوليا اندکي در هم رفت: تو کوپه بغل با چندتا از بچه ها صحبت مي کنه.حقيقتش من زياد نحوه  برخوردشون رو دوست نداشتم و اومدم بيرون.ظاهرا اونها جزء اسليترين بودند . اگه حرف من موجب رنجشتون نمي شه بايد بگم اعضاي اسليترين اصلا به نظر دوست داشتني نمي آيند.

رون خنديد و گفت: دوست داشتني! از يک اسليترين انتظار خيلي زياديه!

ظاهرا جوليا نمي فهميد که چرا ديگران به حرف رون مي خندند. رون ادامه داد: يک اسليترين اگه بتونه فقط قابل تحمل باشه يک شاهکار به حساب مياد.

جوليا لبخند کم رنگي زد و گفت: يعني اينقدر بدند؟ خدا کنه ما جزء اسليترين نشيم.

هري جلوي خنده اش را گرفت و گفت: نه، نه، همشون بد نيستند فقط بعضي ها ...

رون گفت: درسته فقط بعضي ها، ميشه گفت اکثريت قريب به اتفاق.

هرميون لبش را گزيد و گفت:رون! فراموشش کن جوليا از کينگز ويزارد برامون بگو.

چشمان آبي رنگ جوليا ثابت ماند. گوئي به دور دستها خيره شده بود.

_ از کينگز ويزارد؟.... اون قشنگ ترين جائي که تو عمرم ديدم. هر روز صبح با صداي امواج دريا از خواب بلند مي شديم. منظره کوه هاي هميشه سبزي که معمولا نوک اونها رو مه گرفته بود هميشه دلپذير بود.اوايل بهار گاهي تشکيل يه گروه مي داديم و همراه استاد گياه شناسي داوطلبانه براي جمع کردن جوانه هايي که تازه از خاک درآمدند به دامنه کوهستان مي رفتيم . استاد گياه شناسي مون ساحره جوان وسرحالي بود که گاهي ما رو تو بالا هاي کوه مي برد.متاسفانه هيچ وقت نشد تا قله بريم . مي گويند يک جادوگر پير اون بالا زندگي مي کنه، هيچ کس تا به حال نتونسته از بخش مه آلود بالاتر بره. کسي مطمئن نيست اون هنوز زنده مونده باشه ولي از اونجايي که تمام افرادي که سعي در صعود قله دارند راهشون رو گم ميکنند به اين نتيجه رسيدند اون جادوگر نه تنها زنده است بلکه اصلا دوست نداره کسي خلوتشو بهم بزنه.

جيني پرسيد : خوب مگه اون کيه؟

_ يک روزي جادوگر بزرگي بوده سابق بر اين خيلي خيلي سال پيش مدير کينگز ويزارد بوده. ولي بدون اينکه هيچ اتفاق خاصي پيش بياد يک روز يک پيغام کوچيک براي معاونش مبني بر ترک مدرسه ميزاره و اونو جانشين خودش معرفي مي کنه. بعد از اون ديگه کسي اونو نديد.

هرميون پرسيد : پس از کجا مي دونيد اين همونه؟

_ اين فقط يه شايعه است.

هري گفت : راههاي زيادي براي رفتن به نوک قله وجود داره چرا از جارو استفاده نمي کنند يا حتي مي تونند غيب شوند و اونجا ظاهر شوند.

_ خوب يکي از علت هايي که معتقدند اون جادوگر هنوز زنده است همينه چون هيچ جارويي نتونسته خودشو به اون ارتفاع برسونه . تمام کساني هم که غيب شدند تا در اونجا ظاهر بشند سر از جاهاي ديگه در آوردند. موگلهاي بومي اونجا اون کوهستان رو نفرين شده مي دونند.به هر جهت سالهاست که اين مطلب معماي کينگز ويزارد بشمار مي ره. شايد از زماني که مادرم تو اون مدرسه درس مي خونده. 

رون گفت : جالبه تصور کن يک روز دامبلدور بره وسط جنگل ممنوعه و هرگز برنگرده احتمالا مک گونگال رو جانشين خودش مي کنه.

هرميون گفت: ولي به نظر من اصلا جالب نمي آيد..

لبخند از روي لبهاي رون محو شد گوئي چيز تلخي را خورده بود سپس گفت : آره اصلا جالب نيست...... ولي در حقيقت اگه اسنيپ بره خيلي جالب ميشه.

جيني پرسيد: شما اونجا کوئيديچ هم بازي مي کرديد؟

_ کوئيديچ ورزش مورد علاقه جرالده. اون بهترين جوينده کينگز ويزارد بود در تمام سالهاي گذشته هرگز تيمشون نباخت.اين چيزيه که اون از پدرم به ارث برده.

در کوپه بار ديگر باز شد. ساحره چرخ دستي دار گفت: جوليا جانسون کدومتونه؟

_من هستم چي شده؟

_ اون سبد که رو چمدونت بود مال توئه؟

_ بله مگه چي شده ؟

_ بد جوري داره بي قراري مي کنه. چي توش داري؟

_ واي خداي من ! من آرخيب رو فراموش کردم.

ساحره با بي حوصلگي گفت: به هر جهت بهتره يک سر بهش بزني.

جيني پرسيد : آرخيب ديگه چيه؟

_ يک گربه است. البته مثل گربه تو حنائي نيست. سفيد و مشکيه ولي دوست داشتنيه.يه کم فقط سنش زياده.

جيني گفت: کج پا گربه من نيست اون مال هرميونه.

جوليا گفت: آه ...راستي ؟ ولي من فکر کردم...بگذريم دوست داري با من بياي اونو ببيني. بد خلق نيست با همه کنار مياد.

جوليا و جيني کوپه را ترک کردند.بغير از لونا که ظاهرا به جزء خواندن طفره زن به چيز ديگري علاقه نداشت ،بقيه مشغول خوردن کلوچه کدو حلوائي شدند که خانم ويزلي برايشان تهيه ديده بود. در سکوت مي خوردند و هر از گاهي به هم نگاه مي کردند کاملا مشخص بود هر سه به خانم ويزلي مي انديشند ولي صحبت کردن در اينباره جلوي لونا اصلا کار عاقلانه اي به نظر نمي رسيد.

 با گذشتن از ميان جنگل هاي باراني هوا کم کم تاريک مي شد. درختان در تاريکي غليظي فرو مي رفتند.جيني ، هرميون و بالاخره لونا براي ديدن عکس هاي جوليا کوپه را ترک کرده بودند. باعث تعجب بود که بالاخره لونا دست از خواندن طفره زن برداشته بود و به چيز ديگري علاقه نشان مي داد.

هري در حاليکه خميازه بلندي مي کشيد و دستانش را در هوا کش مي داد گفت: داريم مي رسيم بهتره حاضر شيم.

رون که همچنان دستش زير چانه اش مانده بود و غرق در تماشاي سياهي بيرون بود گفت : من واقعا گرسنمه ! هري تو که فکر نميکني اتفاقي براي مامان و پاپا افتاده باشه؟ نه؟

هري چشمانش را که در اثر خميازه مملو از اشک شده بود پاک کرد و گفت: نه فکر نمي کنم هر چي هست دو نکته مشخصه: اول اينکه هر اتفاقي باشه هنوز رخ نداده چون آنها در صحبت هاشون از انتخاب چيزي در آينده مي گفتند ، دوم :اينکه اونها بيشتر نگران ما بودند نه خودشان.

هري جدا از اينکه استفاده از من به جاي ما را خودخواهانه مي دانست ترجيح مي داد تا وقتي همه ماجرا را تعريف نکرده از من استفاده نکند. بعلاوه مي دانست که ممکن است اشتباه کرده باشد.با اينکه دور از ذهن بود ولي ممکن بود همه چيز اتفاقي باشد سه رويا شايد اتفاقي و بعد صحبت هاي آقاي ويزلي...

هري در حالي که ردايش را مي پوشيد انديشيد:ولي آيا واقعا ممکن بود؟

هري نمي توانست خودش را قانع کند. آقاي ويزلي به طور واضح به گذشته پوسيده اشاره کرده بود آيا ممکن بود آنها چيزي در مورد آنچه هري مي ديد فهميده باشند؟ يا شايد آنها هم همه چيز را مي ديدند!

صفحه اول

 

صفحه سوم

© 2003  Aryany.com , All rights reserve