قطار به قدري شلوغ بود که به زحمت از ميان سايرين مي گذشتند ولي سرانجام يک کوپه خالي يافتند. رون در حاليکه در کوپه را مي بست گفت: اين اولين بار نيست که ما به هاگوارتز مي ريم اين چه معني داره؟

هرميون در حاليکه مي نشست گفت : رون الان دو هفته اي مي شه که خانم ويزلي نسبت به همه چي حساس شدند. وقتي آدم از چيزي ناراحت يا نگران چيزي باشه ممکنه تحمل ساير شرايط محيطي را نداشته باشه.

رون گفت: درسته الان دو هفته اي ميشه که مامان مرتب با همه دعوا مي کرد من فکر مي کردم نگران پرسيه ولي بايد اتفاق جديدي پيش اومده باشه. جوري حرف مي زد انگار قراره براي يکي اتفاقي بيفته.

هري گفت : خوب شايد من يه چيزهايي بدونم...

هري تمام آنچه را که آن روز در آشپزخانه شنيده بود به همراه حرفهاي آقاي ويزلي براي آندو تعريف کرد.رون که آميخته اي از هراس و تعجب در چهره اش نمودار بود پرسيد: ولي تو بايد چي رو انتخاب کني ؟ منظور پاپا از گذشته پوسيده چيه؟

 چيزهاي ديگري هم هري براي تعريف کردن داشت. چيزهايي مثل آنچه امروز صبح در آشپزخانه ديده بود ولي....

هري صداي خودش را شنيد که گفت من نميدونم !

او نمي فهميد براي چي چنين دروغي گفته بود.او مي دانست ولي مايل نبود به زبان آورد.چرا ؟ نمي دانست!

هرميون گفت: چيزي که هست معلومه اتفاقي افتاده يا داره مي افته بايد حواسمون رو بيشتر جمع کنيم.همه ناراحتي هاي خانم ويزلي از دو هفته پيش شروع شد بايد بفهميم دو هفته پيش چه اتفاقي افتاده؟

رون گفت: دو هفته پيش درست وقتي بود که هري حالش خوب شد ولي فکر نمي کنم اين موضوع باعث ناراحتي مامان بشه.

هرميون در حاليکه چين برپيشاني اش افتاده بود گفت: نه البته که نمي شه بايد چيز ديگه اي باشه.

رون گفت: چيز ديگري هم هست که شايد کمک کنه. درست چند شب بعد از اينکه تو و هري اومديد، نيمه هاي شب متوجه شديم بغير از مامان و پاپا و بيل افراد ديگري هم در آشپزخانه هستند. گوشهاي گسترش پذير فرد و جرج  نتيجه اي نداد. ظاهرا مامان قبلا پيش بيني لازم رو انجام داده بود. وقتي ازشون پرسيديم گفتند مهمانهاي کاري پاپا بوده اند. به هر جهت اين کمک زيادي نمي کنه چون هويت آنها را نمي دانيم.

صداي جيني از بيرون کوپه مي آمد.

هرميون آهسته گفت: بهتره جلوي جيني چيزي نگيد.اون متوجه اشک هاي خانم ويزلي نشد بهتره چيزي هم ندونه.

در کوپه باز شد جيني به همراه لونا لاوگوود وارد شد. تعجبي نداشت که لونا اين بار هم يک شماره از طفره زن در دست داشت.

جيني که چمدانش را به داخل مي کشيد گفت: شما ناگهان کجا غيبتون زد؟

لونا  همچنان حالت رويا گونه اش را حفظ کرده بود بي توجه به اطرافيانش کنار رون و در برابر هري و هرميون نشست.رفتارش هري را به ياد پرنسسي مي انداخت که براي صرف چاي بعد از ظهر در ايوان قصرش نشسته است و مجله مورد علاقه اش را مطالعه مي کند.در حاليکه مجله را براي يافتن مطلب خاصي ورق مي زد بدون اينکه به رون نگاه کند گفت: خانم ويزلي خيلي ناراحت بود ظاهرا اشک مي ريخت.

هرميون با خشم گفت: جدا؟؟؟

جيني با هراس گفت: مامان؟ ولي براي چي؟ اون که تا وقتي من سوار شدم حالش خوب بود.

 هرميون بازويش را دور شانه او حلقه کرد و در حاليکه او را به خودش نزديک مي کرد گفت : چيزي نيست جيني فکر کنم خانم ويزلي ياد موقعي افتاده بوده که پرسي با اين قطار به هاگوارتز مي رفته. حتما دلش براي پرسي تنگ شده.

توضيح آنقدر قانع کننده بود که جيني چيز ديگري نپرسد.

لونا مطابق معمول مجله اش را برعکس گرفته بود و مشغول مطالعه شده بود ، جيني سرانجام کج پا را از سبد بيرون آورده بود و مشغول نوازش او بود.قطار از مراتع سر سبز و پهناور مي گذشت و وارد جنگلهاي انبوه و مه آلود مي شد.

در کوپه با صداي بلندي کشيده شد و باز شد، دختر بلوندي که در ايستگاه ديده بودند بدون اينکه به درون کوپه نگاه کند در حاليکه به جايي در بيرون از کوپه مي نگريست داخل شد.

بعد از اينکه در را پشت سرش بست،برگشت و تازه متوجه پنج نفري شد که خيره به او مي نگريستند.با کلمات بريده اي گفت: من...من...فکرکردم اين کوپه خاليه..... آخه هيچ صدايي ازش نمي اومد....مي بخشيد.

بي درنگ برگشت تا برود.

هرميون گفت: نه صبر کنيد ما هنوز براي يک نفر ديگه جاي داريم.مي تونيد بنشينيد.

او با پرسش به سايرين نگاه کرد و گفت: من مزاحمتون نيستم؟

رون گفت: نه ميتونيد اينجا بنشينيد. سپس به پنجره نزديک شد و بين خودش و لونا جايي براي نشستن او خالي کرد.

لونا به سمت رون رفت و در سمت ديگرش جايي براي نشستن باز کرد.او درحاليکه کنار لونا مي نشست لبخند زد و مودبانه تشکر کرد.

چيزي که در ظاهرش کاملا مشخص بود اين بود که شاگرد سال اول نمي توانست باشد. مي بايست حدودا همسن آنها باشد . جيني گفت: شما به هاگوارتز مي ريد؟

_ بله ببخشيد بايد خودم رو معرفي مي کردم من جوليا جانسون هستم. اين اولين باريه که به هاگوارتز ميرم.البته شاگرد سال اول نيستم. ما چند سال گذشته در کينگز ويزارد درس خونديم.

لونا پرسيد: شما؟

جوليا پاسخ داد: آه بله نگفتم؟ من و برادر دوقلوي من جرالد.ما هر دو در کينگز ويزارد درس مي خونديم.  

هرميون گفت : به هاگوارتز خوش آمديد کسي که کنارت نشسته لونا لاوگووده .

جوليا گفت: لاووگوود؟ شما سردبير طفره زن رو مي شناسيد؟

لونا که براي اولين بار سرش را از ميان مجله اش بيرون مي آورد گفت: اون پدر منه.

جوليا با شوق گفت:جدا؟

لونا بدون توجه به او دوباره سرش را درون مجله فرو برد گوئي مي خواست بگويد: خيلي بديهيه!

جوليا که جا خورده بود گفت:اه...من..... خوب اين خيلي جالبه.

هرميون ادامه داد: ، جيني ويزلي،خودم هرميون گرنجر رون ويزلي و اينم هري پاتره.

براي لحظه اي چشمان جوليا روي هري قفل شد.ولي سپس با لبخند گفت: درسته که مي گويند تو هاگوارتز گروهبندي مي شيم؟

هري پاسخ داد: آره چهار گروه داريم. گريفندور، ريونکلاو، هافلپاف و اسليترين.لونا عضو ريونکلاوه و بقية همه عضو گريفندور.

جيني گفت: اشکالي نداره بپرسم چرا مدرستو عوض کردي؟

سخن نويسنده

صفحه دوم

© 2003  Aryany.com , All rights reserve