فصل8/ردي
از خاکستر
هري پاتر و جادوي خاطرات/ صفجه پنجم
از جايي که او ايستاده
بود نيم رخ مردها را ديده مي شد يکي از آنها پيرمردي بود به ظاهر
سالخورده که رداي نارنجي رنگي به تن داشت ولي چيزي که باعث جلب توجه
مي شد موهاي پرپشت و فرفري او بود که گوئي چون يک کلاه پنبه اي دور
تا دور سر او را احاطه کرده بودند. پيرمرد بر عصاي عجيبي تکيه زده
بود که چون پيکر يک انسان تراشيده شده بود. ظاهرا ورود دو نفر باعث
اختلال در صحبت هاي او نشده بود چون همچنان داشت با جديت ولي با
صدايي بسيار آرام مطلبي را توضيح مي داد.
برخلاف پيرمرد حضور رون
و هري براي مرد ديگري که در سمت ديگر زن نشسته بود بسيار جالب بود
بقدري که صحبت را رها کرده بود و مشغول بررسي آن دو بود.
_ بيايد تو .
دامبلدور رداي ارغواني
رنگي به تن داشت و پشت ميز تحريرش نشسته بود با اشاره او پيرمرد که
موهايي پنبه گونه داشت دست از صحبت کشيد.چشمان آبي رنگ دامبلدور از
روي لوله کاغذ بلندي که در دست داشت گذشت و روي رون و هري متوقف
ماند.
هري مکث کوتاهي کرد و
سپس آنچه را که رخ داده بود براي او توضيح داد.هر سه ميهمان دامبلدور
با دقت به حرفهاي هري گوش مي دادند.
ظاهر مرد دوم با ديگران
بسيار متفاوت بود هيچ ردا يا چوبي به همراه نداشت. کت و شلوار قهوه
اي رنگي پوشيده بود که بسيار به رنگ کراواتش مي آمد. در حاليکه يکي
از پاهايش را به روي ديگري انداخته بود کفشهاي واکس خورده و براقش
حکايت از اهميت او به وضعيت ظاهريش مي کرد.آرايش موهايش طبق آخرين
مدل لندن بود و بوي ادوکلنش فضا را پر کرده بود. گوئي او را درست از
وسط يکي از بوتيک هاي لندن بلند کرده بودند و به آنجا کشيده بودند.
تضادي که بين او و فضاي جادوئي آنجا بود کاملا به چشم مي خورد.هري
وقتي براي بار دوم به او نگاه کرد متوجه شد که او را قبلا ديده است.
او سر چارلز پيترسون
مرد درجه يک تجارت انگلستان، صاحب بزرگترين کمپاني هاي کشور ، مردي
بود که هري تابستان گذشته از تلويزيون و در منزل دورسلي ها ديده بود.
مردي که به خاطر اعتماد بنفس سرشاري که در چهره اش ديده مي شد در ياد
هري مانده بود.
پس از شنيدن اين مطالب
دامبلدور مکث کوتاهي کرد و سپس چيزي زير لوله کاغذي که در دست داشت
نوشت و به دست پيرمرد داد و گفت: سود بينسکي مي دونيد از شما چي مي
خواهم؟
هري به ياد آورد مادر
جوليا از کسي به نام سودبينسکي صحبت کرده بود که مي توانست به جوليا
کمک کند.
پيرمردي که رداي نارنجي
رنگي به تن داشت تکان اندکي خورد و گفت : مي رم بهش يه سر بزنم.
نگاه دامبلدور به سمت
هري و رون برگشت و گفت: ممکنه ايشون رو راهنمائي کنيد؟
سر چارلز پيترسون خم شد
و به آرامي چيزي در گوش زن زمزمه کرد....