فصل8/ردي
از خاکستر
هري پاتر و جادوي خاطرات/صفحه چهارم
هري طاقت شنيدن آن را
نداشت. با خشم گفت: آروم باش،اين تنها چيزيه که تو اين چند وقت
شنيدم. کي گفته من آروم نيستم؟
هاگريد سعي کرد لبخند
بزند سپس با لحن گرمي گفت : منظوري نداشتم . ببينم اصلا چطوره امروز
بعد از کلاسات يه سر بياي پيش من اونجا مي تونيم بيشتر حرف بزنيم .
هري با لحني تلافي
جويانه گفت: نه ممنونم بايد جريمه هايي که اسنيپ داده رو بنويسم.
جريمه اسنيپ هرگز نمي
توانست مانع او شود، ولي لجبازي کودکانه اي او را منع مي کرد.
چين هاي روي پيشاني
هاگريد عميق تر شد و پرسيد: جريمه؟؟ اسنيپ به تو جريمه داده؟
کي؟
هري با بي تفاوتي پاسخ
داد: هفته گذشته.
هاگريد با صداي غرش
مانندي چيزي را زير لب زمزمه کرد که هري معناي آن را نفهميد.سپس در
حاليکه به سمت کلاس برمي گشت گفت: بسيار خوب هر وقت فرصت داشتي يه سر
به من بزن.
وقتي موقع خوردن ناهار هري بازهم صداي هشدارها را شنيد به اين نتيجه
رسيد هيچ چيز نمي تواند مانع او شود تا سر از اين راز درآورد.اين بار
صدا بسيار واضح بود، در يک لحظه صاحب صدا را شناخت. براي چند لحظه
نفسش را در سينه حبس کرده بود آيا او اشتباه مي کرد؟ حتما اشتباه مي
کرد اين امکان نداشت!
درست وقتي که رون از
هري پرسيد آيا فردا سر تمرين حاضر خواهد شد يا نه . هري حس مي کرد يک
پارچ آب يخ بر سرش ريخته اند.
رون که سکوت او را يک
جواب مثبت مي دانست ، شروع کرد به تعريف کردن از بازي جديد چادلي
کنونز در مسابقات باشگاههاي ايرلند و بريتانيا.هري با اينکه به شدت
مايل بود آنجا را ترک کند ولي بي آنکه چيزي بگويد سر جايش نشست. اين
بار حتي خودش قدرت باور کردن چيزي را که شنيده بود نداشت .
کلاس نجوم يکي از
طولاني ترين کلاس هاي بود که تا بحال تشکيل شده بود.پرفسور سينسترا
در طول کلاس راه مي رفت و در حاليکه به تصوير روي تابلو اشاره مي کرد
با صداي بلند براي همه توضيح مي داد:
...........دب اکبر
همسر زئوس خوانده مي شود که...........
يک کره شيشه اي بزرگ
روي ميز پرفسور سينسترا بود که سيارها در مدارهاي مشخصي در درون آن
چرخ مي زدند. ده دقيقه فرصت داشتند تا نمودار کامل گردش دب اکبر را
با در نظر گرفتن موقعيت نسبي آن رسم کنند، به محض اينکه پرفسور
سينسترا کلاس را ترک کرد صداي زمزه ها و پچ پچ بلند شد.
هري پشت سر رون و در
رديف آخر نشسته بود و مشغول نوشتن روش تهيه معجون به ياد آورنده بود.
تقريبا در ميان نقطه نظرهاي خايزرف درباره نحوه تابش ماه بر سطح
معجون گم شده بود که صداي جيغ پانسي پارکيسون همه را از جا
پراند.تمام کلاس برگشته بودند و با حيرت به پانسي پارکينسون نگاه مي
کردند .پانسي با وحشت و با نوک انگشتش به ميز کناريش اشاره مي کرد.
جوليا درست جلوي رون
روي ميز خم شده بود و صورتش به يک سمت کج شده بود.
پرفسور سينسسترا با
عجله خودش را به داخل کلاس رساند و در حاليکه با خشم به پانسي
پارکينسون نگاه مي کرد گفت: دوشيزه پارکينسون ممکنه توضيح بديد براي
چي وسط کلاس جيغ کشيديد؟
پانسي پارکينسون که از
وحشت با يک دستش جلوي دهانش را محکم گرفته بود با نوک انگشتش به
جوليا اشاره کرد و گفت: اون مرده
سپس از ميزش دور شد و
با صداي جيغ مانندي گفت: نفس نمي کشه.
پرفسور سينسترا با
نگراني سر جوليا را بلند کرد و گفت: دوشيزه جانسون ! دوشيزه جانسون.
پانسي جيغ بلندتري کشيد
و گفت: اون مرده . اون مرده.
هرميون که در سمت ديگر
جوليا نشسته بود با خشم گفت: بس کن ديگه مگه نمي بيني اون داره پلک
مي زنه.
جوليا ظاهرا بين خواب و
بيداري دست و پا مي زد و نمي توانست سرش را بر روي گردنش نگاه دارد
چون اينبار سرش از عقب روي شانه اش افتاد. موهاي بلوندش از پشت گردنش
تا کمرش آويزان شده بود.
پرفسور سينسترا سر
جوليا را بلند کرد و گفت : ويزلي سريع برو دنبال مادام پامفري.
سپس نگاهش به سمت هري
برگشت و گفت: پاتر مي ري پيش پرفسور دامبلدور و براشون تعريف مي کني
که دقيقا چه اتفاقي افتاده. گرنجر و بروان بياين به من کمک کنيد بقيه
همه بيرون!
با آخرين جمله پرفسور
سينسترا همه کلاس را ترک کردند. پرفسور سينسترا رو به جرالد که در
حال ترک کردن کلاس بود کرد و گفت: نمي خواهي پيش خواهرت بموني؟
جرالد اول نگاهي به
جوليا که در ميان بازوهاي هرميون از هوش رفته بود انداخت و سپس سرش
را تکان داد و بدون اينکه چيزي بگويد بيرون رفت.
هري آخرين نفري بود که
کلاس را ترک مي کرد. درست پشت سر او مادام پامفري دوان دوان وارد
کلاس شد. رون که پشت در کلاس نفس نفس مي زد گفت: حالش چطوره؟
هري زمانيکه با عجله به
سمت دفتر دامبلدور مي رفتند پاسخ داد: فکر نمي کنم خوب باشه. اون از
يک چيزي رنج مي بره که باعث نگراني پدر و مادرش بود.
_ تو از چي رنج مي
بري؟
هري به رون نگاه کرد
ولي چيزي نگفت مي دانست که اين صداي او نيست.
درست جلوي دفتر
دامبلدور ايستادند رون نگاهي به هري انداخت و گفت: خوب حالا چي ؟ ما
که اسم رمزو نمي دونيم.
صدايي از پشت سرشان گفت
: پنگوئن هاي خواب آلود.
اين صداي بد عنق روح
مزاحم و دردسر ساز هاگوارتز بود که به ملايمت در هوا بالا و پايين مي
رفت سپس در هوا تابي خورد و در حاليکه چون پارچه اي مواج در باد از
جلوي آنها مي گذشت گفت: عصرتون بخير آقايون.
رون که با ترديد به او
نگاه مي کرد گفت: بيش از حد مودب نبود؟
هري سرش را تکان داد و
گفت : پنگوئن هاي خواب آلود.
وقتي ديوار پشت پيکر
نقش برجسته از ميان به دو نيم مي شد و کنار مي رفت.هري حس مسخره اي
داشت گوئي انتظار ديدن کسي را در دفتر دامبلدور مي کشيد يا چيزي مثل
اينکه کسي او را به آنجا فرا خوانده بود.
به روي پله هاي متحرک
قدم گذاشتند و به سمت بالا حرکت کردند.سر انجام به در چوبي با کوبه ي
برنزي که به شکل يک شيردال بود رسيدند.
هري کوبه را بلند کرد و
آهسته در زد، در خود به خود باز شد و آن دو وارد دفتر دامبلدور
شدند.فضاي اتاق به طرز محسوسي سنگين بود تمام توجه تابلوها به
ميهمانان عجيب مدير بود. دو مرد و يک زن. هري نمي توانست صورت زن را
ببيند چون درست پشت به او نشسته بود ولي موهاي مشکي رنگ و صافش چون
آبشاري تا زير صندلي ادامه داشت.