فصل8/ردي
از خاکستر
هري پاتر و جادوي خاطرات/صفحه سوم
لبخند غير طبيعي ديگري
درست مانند لبخند پرفسور مک گونگال روي صورت او نقش بست سپس به آرامي
گفت: خوبه! عاليه! تو ذهن فوق العاده اي داري هري! خوب حالا به من
بگو قهرمان من در پنج سالگي کي بود؟
هري اين بار به مک
گونگال نگاه کرد، منتظر بود تا او بگويد يک شوخي بوده است ولي مک
گونگال با نگاه مشتاقي از او خواست جواب مادام پامفري را بدهد. اينجا
چه خبر بود؟ آيا آن دو سلامت عقلي خود را از دست داده بودند؟
هري با ترديد گفت:
من... نمي دونم.
چشمان مادام پامفري از
حيرت گرد شد.
_تو نمي دوني؟ مطمئني
نمي دوني؟ کمي فکر کن.تو خوب مي دوني!
هري به در نگاه کرد
شايد کسي براي رهايي او از اين مخمصمه از راه مي رسيد.
هري بار ديگر تکرار کرد
: من نمي دونم.
پرفسور مک گونگال اين
بار
با پافشاري گفت: تو مي
دوني پاتر اين خيلي ساده است.
هري بلند شد و گفت: من
نمي دونم پرفسور من هرگز چيزي در اينباره نشنيدم اگه اجازه بدين بايد
خودمو به کلاس تاريخ جادوگري برسونم.
پرفسور مک گونگال با
خشم گفت: تا وقتي جواب مادام پامفري رو ندادي هيچ جا نمي ري!
هري نشست و با استيصال
به مک گونگال نگاه کرد. در چه مخمصه اي گير کرده بود! کاش از او مي
پرسيدند چرا در کلاس پيشگوئي شرکت نکرده . براي اين سوال حداقل جوابي
داشت هرچند ممکن بود حرفش را باور نکنند ولي او از کجا بايد مي دانست
قهرمان مادام پامفري در پنج سالگي چه کسي بود. هري شک داشت اصلا کسي
در پنج سالگي قهرمان داشته باشد. اگر او در آن سن پدر يا مادر داشت
احتمالا آنها را قهرمان خودش مي دانست.
مادام پامفري گوشه لبش
را گزيد و با اضطراب گفت: ما منتظريم هري . تو حتما مي توني به اين
سوال جواب بدي.
هري بايد جوابي مي داد
تا او رها کنند بي اينکه فکر کند پاسخ داد: پدرتون.
چهره مادام پامفري درهم
رفت. گوئي خبر بسيار بدي را به او داده اند.
هري که مطمئن بود
اشتباه گفته است بي درنگ گفت: من نمي دونم همين طوري گفتم. باور کنيد
من تا بحال چيزي در اين مورد نشنيدم.
نگاه مرموزي که بين
مادام پامفري و پرفسور مک گونگال رد و بدل شد به هري فهماند که
تصادفا پاسخ درستي داده ولي نمي تونست بفهمد چرا اين موضوع باعث
ناراحتي آنها شده.
مادام پامفري شيشه آبي
رنگي را از درون کيفش در آورد و به دست هري داد و گفت: هرشب از اين
مي خوري. هر شب يک قاشق پر. مي توني با شامت بخوري ولي نخورده نمي
خوابي.
هري به شيشه نگاه کرد
درست شبيه معجوني بود که دابي به او داده بود. ناگهان با صداي تقريبا
بلندي پرسيد:ولي اين چيه؟
مادام پامفري با
خونسردي پاسخ داد: خونسرد باش چيز خاصي نيست. يه آرام بخش ساده است.
آرومت مي کنه.شبها زود مي خوابي نبايد کمتر از هشت ساعت در شبانه روز
بشه. به هيچ چيز خاصي فکر نمي کني. هيچ مشغله ذهني اي براي خودت درست
نمي کني و مي ذاري يک کم ذهنت نفس بکشه.
سپس در حاليکه در کيفش
را مي بست و براي رفتن بلند مي شد ادامه داد: مينروا من پيشنهاد مي
کنم چند روز بذاري بياد درمانگاه بستري شه. چند قاشق شربت خواب بدون
رويا ببهش کمک ميکنه.
هري که احساس مي کرد
کاملا گيج شده پرسيد: براي چي ؟ من کاملا حالم خوبه.
پرفسور مک گونگال نگاه
مرموز ديگري به مادام پامفري انداخت و گفت: فکر مي کني واقعا لازمه؟
مادام پامفري بار ديگر
گوشه لبش را گزيد و با لحن متفکرانه اي اضافه کرد: نه هنوز چندان
ضروري نيست.
سپس بار ديگر نگاهي به
هري انداخت و گفت: ولي در صورت اينکه کوچکترين چيز غير عادي که حس
کردي بيا پيش من. يادت نره هر شب يه قاشق از اين مي خوري. و ذهنتو
درگير هيچي نمي کني.
با رفتن مادام پامفري
هري انديشيد که اگر کلمه اي در مورد آنچه مي نشنود به آنها بگويد
سريعا جواز انتقال او را به سنگ مانگو صادر کرده و يک تخت در کنار
لاکهارت برايش در نظر مي گيرند.
دست گرم و سنگيني روي شانه هري نشست.هري که در ميان منظره باران غرق
شده بود سرش را بالا آورد و به هاگريد لبخند زد.
هاگريد نفس عميقي کشيد
و گفت: هوا عاليه نه هري؟
هري اندکي سرش را به
نشانه موافقت پايين آورد.
هاگريد پرسيد: ببينم
هري اتفاقي افتاده؟
هري پرسيد: هاگريد يک
سوال دارم.
_سوال؟ خوب بپرس.
_ در هاگوارتز دالاني
وجود داره که هزاران در داشته باشه؟
هاگريد با بي توجهي
نگاهي به منظره باران انداخت و گفت : خوب شايد منظورت تالار هزار در
باشه. البته که هست هميشه بوده ولي صبر کن...
هاگريد نگاهش را از
باران برگرداند و در حاليکه با چشماني کاملا باز به هري نگاه مي
کرد:صبر کن ببينم تو از کجا مي دوني؟ تو!... تو که توش نرفتي؟
هري بدون توجه به هراسي
که صورت هاگريد را پوشانده بود با صدايي که از بين افکارش بر مي خاست
گفت: پس وجود داره! پس اين يه رويا نبوده.
هاگريد صدايش را پايين
آورد و با لحني آميخته با خشم گفت : دلم مي خواد بفهمم اين چه رمزيه
که تو هميشه سر از جاهاي ممنوعه در مياري و چيزهاي رو که نبايد بدوني
مي دوني. حالا به من بگو چطوري از وجود اين تالار سر در آوردي؟
هري لبخند تلخي زد و
گفت: من از وجودش سر در نياوردم. نمي دونم چطوري ولي چند روز پيش از
وسطش سر در آوردم.
چشمان هاگريد کاملا گرد
شده بود، صدايش را پايين تر آورد و با لحن مرموزي گفت: اين غير
ممکنه!
_ چرا غير ممکنه؟
_ چون فقط محارم....
هاگريد ادامه حرفش را
بريد.هري به اطرافش نگاه کرد و سپس گفت: محارم؟ محارم ديگه چيه؟
هاگريد نگاهش را از هري
دزديده بود.
_ هيچي ، نمي دونم همين
ها رو هم از کجا فهميدي ولي محض رضاي خدا هم شده در اين يه مورد
کنجکاوي نکن.
_ ولي من بايد بفهمم
اطرافم چه خبره.
_ خبر خاصي نيست هري .
هيچ خبر خاصي نيست فقط سعي کن آروم باشي.