فصل8/
ردي از خاکستر
هري پاتر و جادوي خاطرات/صفحه دوم
هاگريد لبخند گشادي زد
و گفت : ببينم چطوري؟ دفعه قبل که ديدمت ظاهرا يه مشکلي داشتي!
رون چشم غره اي به
هرميون رفت و با تته پته گفت : چيزي نبود حل شد.
جايي که هاگريد آن را
کلاس طبقه دوم ناميده بود در حقيقت اتاق کوچکي بود که ظاهر نامطلوبي
داشت.پرده هاي کلفت و مخملي که لايه ضخيمي از خاک سطح آن را پوشانده
از ورود کوچکترين پرتو به کلاس جلوگيري مي کردند.
هاگريد در اتاق چرخي زد
و به سمت بخاري ديواري رفت آتش به آرامي مي سوخت و هواي اتاق را گرم
و مطلوب مي کرد ، باعث تعجب بود که در چنين اتاق متروکي آتش روشن
بود.هاگريد لبخند رضايت بخشي زد و گفت: خوبه! عاليه! چرا نمي شنيد؟
سپس خودش روي يکي از کاناپه ها نشست، کاناپه از وسط تا کف زمين خم شد
.
با نشستن هاگريد به روي
کاناپه موجي از خاک در هواي اتاق پراکنده شد. دين در حاليکه با دستش
خاک را از جلوي چشمانش دور مي کرد گفت: اينجا بشينيم ؟؟؟
نويل ناگهان گفت: اينجا
رو!
همه با هراس به نقطه اي
که او اشاره مي کرد برگشتند.امتداد انگشتان نويل خطوط خاکستري رنگي
را نشان مي دادند که چون يک خط باريک تا زير کتابخانه مي رفت.
سيموس با بي حوصگي گفت
: بين اين همه گرد و خاک و آشغال تو به يک خط باريک از خاکستر گير
دادي؟
هرميون با هراس گفت:
هاگريد هر لحظه ممکنه اين جا آتش بگيره!
هاگريد با رضايت گفت:
عاليه فکر نمي کردم اينقدر زود پيداشون کنيد.حالا بغير از هرميون و
نويل کي مي دونه که اين خطوط خاکستري رنگ اثر چيه؟
همه به يکديگر نگاه
کردند. هاگريد پس از مکث کوتاهي گفت: خيلي خوب حالا بياين بشينيد
هنوز يه کم وقت داريم.
هري به آرامي روي يکي
از کاناپه ها نشست.صداي غژ غژ کاناپه به نظر تهديد آميز مي
رسيد.هاگريد با اشاره از نويل خواست تا براي همه توضيح دهد.
نويل کمي سرخ شد و بعد
با صدايي لرزان گفت: من؟ خوب من زياد مطمئن نيستم ولي اينها بايد رد
خاکستر گردان
(Ashwinder)
باشه.يکبار که فراموش کردم آتش رو خاموش کنم از اينها تو خونه پيدا
شد چيزي نمونده بود که همه خونه آتيش بگيره.
هاگريد سرش را به نشانه
موافقت تکان داد و گفت: درسته ممنونم. هرميون تو چيز بيشتري داري؟
هرميون پاسخ داد:
خاکستر گردان افعي باريک طوسي رنگي با چشمان قرمزه که معمولا از آتش
جادوئي بلند مي شه . تخم هاي سرخ رنگي مي ذاره که اگه پيدا و منجمد
نشن باعث آتش سوزي مي شه چون تخمها از خودشون گرماي زيادي ساطع مي
کنند.
هاگريد گفت: عالي بود
هرميون . خاکسترگردان ما دو ساعت پيش متولد شده و از اون جائي که عمر
اين موجود فقط يکساعته متاسفانه از ديدن اون محروم شديم احتمالا مي
تونيد جسد اونو به شکل يک کپه خاک يک گوشه پيدا کنيد. ولي چيزي که
الان مهمه پيدا کردن تخم ها و منجمد کردن اونهاست. تخم ها رو از بين
نبريد چون براي تهيه معجون هاي مختلف ارزش زيادي داره. کي مي تونه
بگه عمده مصرف تخم اين جانور در تهيه کدوم معجون به کار مي ره؟
هري که در هفته گذشته
حداقل چندين بار از روي روش تهيه معجون به ياد آورنده نوشته بود
بيدرنگ و همزمان با هرميون گفت: معجون به ياد آورنده!
هاگريد با هيجان گفت:
دقيقا ! خيلي عالي بود.حالا مي تونيم کارمون رو شروع کنيم بايد قبل
از اينکه اون تخمها اين اتاق رو به آتش بکشند پيداشون کنيد. همه جا
رو بگرديد و فراموش نکنيد خاکستر گردان ها معمولا براي تخم گذاري
جاهاي تاريک و خلوت رو انتخاب مي کنن.
نيم ساعت بعد پس از
بررسي زير تک تک کاناپه ها هري به کمک رون آخرين کاناپه رو بلند مي
کرد تا هرميون زير آن را بررسي کند. پس از به زمين گذاشتن آخرين
کاناپه رون روي آن پهن شد و عرق روي پيشاني اش را پاک کرد. با وجود
گرماي خفقان آور داخل اتاق حالا هواي سرد بيرون به نظر دست نيافتني
مي رسيد. هري کنار رون روي کاناپه نشست .هرميون بي مقدمه گفت: هيچ
فکر کردي صدايي که به تو درباره مرگ يک نفر هشدار مي ده. در مورد مرگ
چه کسيه؟
نگاه هري بي اختيار به
سمت رون برگشت ، رون گفت: فکر مي کردم معتقدي اين صدا زاييده ذهن
هريه.
هرميون نگاهش را از هري
دزديد و پاسخ داد: در هر صورت حتي اگر هري ناخود آگاه هم انتظار مرگ
کسي رو مي کشه بايد بفهمه اون يه نفر کيه.
هري بار ديگر به رون
نگاه کرد. احساس گناه مي کرد. از آنها دور شد و به سمت پنجره رفت تا
اندکي هواي تازه استنشاق کند، هري پاسخ هرميون را مي دانست، در يک
هفته گذشته بارها آن صدا را شنيده بود ولي به دفعات قوي تر و مشخص
تر. برخلاف دفعات گذشته که صدا چيزي نامفهوم در ميان باد يا صداهاي
اطراف بود هر بار صدا واضح تر مي شد. درحقيقت براي هري بسيار آشنا
بود. بار آخر حس مي کرد که اين صدا را قبلا شنيده است اگر فقط کمي
واضح تر يا حداقل اگر يکبار ديگر آن را مي شنيد شايد مي توانست هويت
او را تشخيص دهد.ولي محتواي پيغام هاي چيزي نبود که او بخواهد بار
ديگر آن را بشنود.
محتواي پيغام ها هر بار
از مرگ يک نفر با او صحبت مي کرد. مرگ کسي که او خوب مي شناسد، مرگ
کسي که به او بسيار نزديک است.هري در حاليکه به رون نگاه مي کرد فکر
مي کرد او خيلي خوب آن يک نفر را مي شناسد.گرچه صداها هرگز نام او را
به زبان نياورده بود ولي هري خيلي خوب مي توانست اين موضوع را حس
کند.
دراين مورد چيزي به رون
و هرميون نگفت . مي دانست اين موضوع باعث وحشت آن دو خواهد شد و در
نهايت هرميون به او خواهد گفت که بايد بيشتر استراحت کند.دوست نداشت
بيش از اين نزد آن دو عصبي و غير طبيعي به نظر بيايد ولي اين صداها
آرامش را از او ربوده بود.در تمام مدتي که مشغول نوشتن جريمه هاي
اسنيپ بود صدا با او حرف مي زد و هر بار بي پرواتر. اين موضوع را نمي
توانست ناديده بگيرد.
چيزي که او را آزار مي
داد اين بود که زمزمه ها هر بار به او هشدار عجيبي مي دادند گوئي کسي
که کشته مي شد چندان اهميتي نداشت مهم اين بود که چه کسي او را خواهد
کشت. با اينکه احمقانه بود ولي حس مي کرد خطر از جانب اوست.
سعي کرده بود موضوع را
با کسي در ميان بگذارد ولي خيلي سريع پشيمان شد. زياد طول نکشيد تا
متوجه شد ديگران هم با هرميون هم عقيده اند.قبل از اينکه هري موضوع
را با کسي در ميان بگذارد، درست چند روز بعد از پيغام فرد و جرج مک
گونگال او را به دفترش احضار کرد. هري انتظار مواخذه سختي را داشت
بايد براي غيبتش توضيح مي داد.
وقتي وارد دفتر شد
مادام پامفري را هم آنجا يافت. مک گونگال بدون اينکه چيزي در مورد
غيبت او بپرسد با لبخندي غير طبيعي اي حالش را پرسيد و اينکه آيا همه
چيز خوب پيش مي رود؟
و بعد از اون سوالات
مادام پامفري که به نظر بي نهايت احمقانه مي رسيد شروع شد.
اولين سوال مادام
پامفري هري را در جايش ميخکوب کرد.
_ اسمت چيه؟
وقتي هري با ترديد به
مادام پامفري نگاه کرد او بلافاصله و با لحن دلسوزانه اي گفت: اگه به
خاطر نمي ياري مهم نيست. بعدا ازت مي پرسم.
هري آب دهانش را فرو
برد و با حيرت گفت : پاتر ، هري پاتر.