
هفته دوم سپتامبر با
سرعت مي گذشت و جاي خود را به هفته هاي بعدي و روزهاي سردتر مي
داد.هيچ نشاني در هاگوارتز خبر از ورود يک استاد جديد نمي داد .کم کم
زمزمه هاي تدريس دفاع در برابر جادوي سياه به وسيله استاد درس معجون
سازي ، پرفسور سوروس اسنيپ، شنيده مي شد. گرچه اين خبر را هيچ کس
تائيد نکرده بود ولي اين موضوع از هيچ طريقي رد هم نشده بود.
روز دوشنبه يک هفته از
شبي که هري به روياي جانسون ها وارد شد مي گذشت. وقتي از دخمه اسنيپ
بيرون مي آمدند باران چون شلاق به پنجره هاي راهرو مي خورد ، هري
احساس عجيبي نسبت به اسنيپ داشت، اين اولين بار بود که اسنيپ وجود او
را در کلاس ناديده مي گرفت .حتي وقتي بر اثر اشتباهش بخار تند و
غليظي از بالاي پاتيلش بر خاست برخلاف انتظار او اسنيپ بدون اينکه
چيزي بگويد از بالاي سرش گذشت ، با اين حال برق نفرت و خشم هنوز در
چشمانش ديده مي شد گوئي کسي يا چيزي مانع بروز آن مي شد.
وقتي براي خوردن شام به
سرسراي بزرگ مي رفتند هرميون مسيرش را به سمت کتابخانه تغيير داد.
هري و رون بدون ابراز تعجب به راهشان ادامه دادند در يک هفته گذشته
مراجعه مکرر هرميون به کتابخانه تقريبا به صورت عادت درآمده بود.
سرسراي بزرگ مملو از
دانش آموزان شده بود.
رون در حاليکه همراه با
هري پشت ميز بزرگ گريفندور مي نشست گفت:مي دوني چي باعث حيرت من
ميشه؟
هري گفت: چي؟
رون که موشکافانه بخشي
از بوقلمون سوخاري شده را جدا کرد و گفت: هرميون حتي يکبارم ازت
نخواست در مورد اتفاقات پيش اومده با کسي صحبت کني! به قول خودش با
يکي از اساتيد!
هري جرعه اي از عرق گل
يخ نوشيد و گفت: اون چيزي مي دونه که از ما مخفي مي کنه. ولي چرا؟
رون چند سيب زميني سرخ
شده را با حرکتي ماهرانه بوسيله چنگالش بلند کرد و براي کامل کردن
جمله هري گفت: چيزي رو مخفي ميکنه که از پيغام فرد و جرج فهميد. از
همون موقع پناهنده کتابخونه شد!
هري آنچه خورده بود فرو
برد و گفت: اون روز به نظر نمي رسيد از چيزي که فهميده راضي باشه.
رون تصديق کرد و گفت :
قيافش شبيه کسي شده بود که نمي تونه مرگ عزيزترين کسشو باور کنه. اگه
نظر منو بخواي اون مقاله مجهولي که هرميون مرتب بخاطرش سر از
کتابخونه در مياره فقط يک بهانه
است براي فرار.
اون ترجيح ميده از ما دور بمونه تا ازش چيزي نپرسيم.
جيني که تازه به آنها
پيوسته بود بي مقدمه گفت: ولي من فکر مي کنم تو داري اشتباه مي کني.
سپس در حاليکه کنار هري
مي نشست ادامه داد: هرميون داره رو چيز مهمي کار مي کنه و البته اين
فقط هرميون نيست که داره روي اون مطلب کار مي کنه...
رون پرسيد: منظورت چيه؟
جيني پاسخ داد:هيچ دقت
نکردين جرالد اصلا سر تمرين هاي کوئيديچ حاضر نمي شه!
هري گفت: خوب چرا ولي
اين چه ربطي به هرميون داره؟
جيني بشقابش را پر کرد
و گفت: به هرميون شايد ربطي نداشته باشه. ولي به موضوع تحقيق هرميون
ربط داره چون اونها دارند هردو روي يه موضوع کار مي کنند.
رون دست از خوردن کشيد
و گفت : ولي از کجا مي دوني هردوتاشون دارند رو يه چيز تحقيق مي
کنند؟
جيني جرعه
اي از جامش
نوشيد و در حاليکه با ظرافت و احتياط قاشقش را به ميان سوپ فرو مي
برد گفت: خوب ساده است چون تمام کتابهاي رو که هرميون از خانم پينس
مي خواست قبلا توسط جرالد جانسون به امانت رفته بود.
هري که با دقت به جيني
گوش مي داد پرسيد: اونها در مورد چي تحقيق مي کنند؟
جيني ابروهايش را بالا
کشيد کمي اخم کرد و گفت : هرميون دوست نداشت در اين مورد چيزي به من
بگه.ولي اکثر کتابهايي که مي خواست در مورد معجونها بود.
رون با تعجب گفت:
معجونها؟؟؟
بارش باران تا سه شنبه
ادامه داشت. سطح آب درياچه به طرز چشم گيري بالا آمده بود ولي اميدي
به قطع اين بارش هاي پي در پي نمي رفت.هري، رون و هرميون که براي
کلاس مراقبت از موجودات جادوئي به سمت کلبه هاگريد مي رفتند،
کتابهايشان را بالاي سرشان گرفته بودند و شلپ شلوپ کنان در زير باران
مي دويدند.
تقريبا تا سر زانو
هايشان در اثر دويدن در ميان آبهايي که سطح چمنها را چون درياچه کم
عمقي پوشانده بود خيس شده بود.
سيموس در حاليکه با
سرعت از کنار آنها رد مي شد با صداي فرياد مانندي گفت: آخه کدوم آدم
عاقلي تو اين هوا کلاس مراقبت از موجودات جادويي تشکيل مي ده؟
وقتي به جلوي کلبه
هاگريد رسيدند پيش از آنها همه دانش آموزان رسيده بودند ولي اثري از
هاگريد به چشم نمي خورد. هري نزديکتر رفت ، در کلبه بسته بود. نويل
که از سرما مي لرزيد در حاليکه همراه با کلماتش بخار از دهانش بيرون
مي آمد گفت: بايد همين جا وايسيم؟ سپس در حاليکه دستانش را به هم مي
ماليد اضافه کرد: خيلي سرده!
هري به اطراف نگاه کرد
، همه دورتادور کلبه زير شيرواني پناه گرفته بودند و کم و بيش مي
لرزيدند.باران با بي رحمي به روي برگهاي درختان جنگل ممنوعه مي خورد
و گاه بعضي از آنها را با خود به سطح زمين مي کشيد. رون گفت: يعني
هاگريد کجا رفته؟ بهتر نيست يکي بره دنبالش؟
هرميون کتابش را از
بالاي سرش پايين آورد و گفت: نه داره مياد!
او درست مي گفت. هيکل
بزرگي در ميان انبوه باران به آنها نزديک مي شد.
چهره هاگريد سرحال بود
و با اينکه آب از نوک ريش هايش به پايين مي چکيد با لبخند و صدايي
رسا گفت: سلام بچه ها عجب هواي عاليه. نه؟
دين که دستهايش را داخل
آستينش مخفي کرده بود گفت: هاگريد نمي شد کلاس امروزو تعطيل کني؟
هاگريد لبخند گشادي زد
و گفت : تعطيل کنم ؟ براي چي؟
راستي شما براي
چي اومدين اينجا؟
پرواتي با صداي لرزاني
گفت: مگه بايد کجا مي رفتيم؟
هاگريد ابروهايش را
بالا کشيد و گفت: يعني هيچکس برگه اي رو که صبح به تابلو اعلانات
چسبوندم نخونده؟
سيموس گفت : من يک برگه
ديدم ولي آنقدر بد خط بود که هيچي ازش نفهميدم حالا ببينم مگه اون
برگه چي بود؟
هاگريد که اندکي سرخ
شده بود غرشي کرد و گفت : کلاس امروزتون تو کلاس طبقه دوم تشکيل مي
شه. همتون بيايد دنبال من.
برگشتن به داخل قلعه در
چنين هواي سرد و مرطوبي به راستي لذت بخش بود. رون ، هري و هرميون به
همراه سايرين به دنبال گام هاي بلند هاگريد به سمت قلعه حرکت
کردند.رون با کنجکاوي به هاگريد نزديک شد و گفت: هاگريد موضوع درس
امروز چيه؟